خرید بک لینک

درباره سایت

کندر

امکانات وب

Ø¢Ùx85ار

Ø¢Ùx86Ùx84اÛx8cÙx86 :
بازدÛx8cد اÙx85رÙx88ز :
بازدÛx8cد دÛx8cرÙx88ز :
بازدÛx8cد Ùx87Ùx81تÙx87 گذشتÙx87 :
بازدÛx8cد Ùx85اÙx87 گذشتÙx87 :
بازدÛx8cد ساÙx84 گذشتÙx87 :
Ú©Ùx84 بازدÛx8cد :
************************

حضرت امام محمّد تقى عليه السّلام

1

حضرت جواد الائمه امام محمّد تقى عليه السلام ، نهمين امام از ائمه دوازدهگانه ما است . پدرش امام على بن موسى الرضا عليهماالسلام و مادر گراميش سبيكه از خاندان ماريه قبطيه جاريه رسول خداصلى الله عليه و آله است .
ابن جوزى ، ميلاد با سعادتش را طبق مشهور در سال 195 هجرى و وفات تأ ثرانگيزش را در سال 220 ذكر كرده است .
و با اين ترتيب پيدا است كه آن حضرت به هنگام وفات 25 ساله بوده است . هشت سالش تمام نشده بود كه پدر والامقام خود، امام على بن موسى الرضا عليهماالسلام را از دست داد و در همان سن به مقام منيع امامت نائل آمد و اين بس عجيب و شگفت انگيز بود.
شيعيان ، سخت در كار خود، فرومانده بودند، در اين انديشه بودند كه آيا پس از امام على بن موسى الرضا عليهماالسلام ، رهبرى معنوى و امام و پيشواى آنان كيست ؟ و كوفه نيز از اين حيرت و سرگشتگى بركنار نبود.
كوفه ، مركز تجمع شيعيان بود، ارادتمندان خاندان علوى بيشتر در كوفه مى زيستند، پس از رحلت امام هشتم عليه السلام شيعيان كوفه در خانه عبدالرحمن بن حجاج مجلس سوگوارى برپا كردند، در آن مجلس يونس بن عبدالرحمن گفت : اينك كه امام و رهبر والامقام ما از دست رفته است ، رهبرى امّت به عهده كيست و تا فرزند آن حضرت به سن بلوغ برسد امام و پيشواى ما چه شخصى خواهد بود؟
او گمان مى كرد كه در مساءله امامت كه منصبى الهى است ، مسئله سن و شماره سالها مطرح است ، در صورتى كه واقعيّت غير از اين است ، تنها ملاك و ميزان امامت ، موضوع شايستگى و لياقت است . از نظر شيعه ، علم و تقوى ، دو عنصر اصلى امامت را تشكيل مى دهند نه سن و سال ، پروردگار كسى را به مقام امامت مفتخر مى سازد كه از نظر علم و تقوى سرآمد همه باشد، گو اينكه كودكى خردسال باشد و بد نيست در اينجا به يك داستان تاريخى در مورد امام على بن ابيطالب عليه السلام اشاره كنيم .
مأ مون ، خليفه عباسى ، خود را دوستدار و طرفدار علويين معرفى مى كرد. روزى در مجلس او سخن از امامت على بن ابيطالب عليه السلام و فضايل و مكارم آن حضرت به ميان آمد، جمعى گفتند كه : شيعيان ، سبقت على عليه السلام را در ايمان از جمله فضايل آن حضرت محسوب مى دارند، در صورتى كه على عليه السلام به هنگام ايمان كودكى ده ساله بيش نبوده است و پيدا است كه ايمان يك كودك ده ساله از ارزش قابل توجهى برخوردار نيست و چنين ايمانى نمى تواند ملاك و ميزان برترى و فضيلت بوده باشد.
و مأ مون به سختى از اين سخن كه منطقى سست و بى پايه داشت متعجّب شد و گفت : من از شما يك سؤ ال دارم و آن اينكه آيا اميرالمؤ منين على بن ابيطالب ، خود ابتدا ايمان آورد و يا اينكه ايمانش مسبوق به پيشنهاد پيامبر بوده است ؟
همه گفتند كه : ايمان على عليه السلام مسبوق به پيشنهاد رسول خدا بوده است . پيغمبر، ايمان و اسلام را به او عرضه داشت و او هم با تفكر و انديشه اسلام را پذيرفت و به رسول خدا ايمان آورد.
مأ مون گفت : اگر ايمان كودك دهساله بى ارزش است چرا رسول خدا از على عليه السلام كه در آن هنگام كودكى ده ساله بوده است ، خواست تا ايمان بياورد. و اين خود گواه بر اين است كه در منطق پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مساءله سن و سال مطرح نيست و ملاك و ميزان فضيلت و برترى را در امورى غير از سن و سال بايد جستجو كرد، به اين جهت است كه مى گويم : ايمان على بن ابيطالب ، خود يكى از معيارهاى فضيلت و برترى آن حضرت است .
در هر صورت يونس بن عبدالرحمن كه از اين منطق بى اطّلاع بود و واقعيّت مذهب را به درستى درك نكرده بود، گفت : تا حضرت جواد الائمه عليه السلام به بلوغ برسد، امام و پيشواى ما كيست ؟
يكى از شيعيان خالص كه معرفت و شناختش نسبت به مقام امامت به مرحله كمال رسيده بود، همينكه اين سخن را از يونس بن عبدالرحمن شنيد، به سختى برآشفت و گفت : اگر فرزند امام ما، حضرت جواد عليه السلام را خداوند به اين مقام مفتخر ساخته است كه ديگر مساءله سن نبايد براى ما مطرح باشد و اگر هم سند امامتش به فرمان و امضاى الهى صورت نگرفته باشد، باز هم كودكى و يا پيرى نمى تواند تأ ثيرى در خط مشى ما داشته باشد، چه آنكه ما كسى را امام مى دانيم كه خدا او را به اين سمت مفتخر ساخته باشد و در اينجا آنچه كه مطرح نيست ، مسئله سن و سال است .
امام بايد لياقت و شايستگى رهبرى داشته باشد، بايد عالم و متقى باشد تا در پرتو علم ، مصالح امّت را تشخيص دهد و در پرتو تقوى و پرهيزكارى آن مصالح را بكاربندد.
از نظر اسلام ، زمامدارى و رهبرى امّت آنچنان مقام بزرگ و والا و پرمسئوليّتى است كه هركس شايستگى احراز آن را ندارد. از نظر اسلام ، امام امّت و پيشواى جمعيّت ، بايد داراى دو شرط اصلى باشد و آن دو شرط اصلى : يكى علم است و ديگرى تقوى .
آن كس كه امام و پيشواى امّت است بايد از علمى سرشار برخوردار باشد، علمى كه از هر لغزش و خطايى بركنار باشد، چه آنكه لغزش و خطاى رهبر براى جمعيّت گران تمام مى شود. رهبر بايد از آنچنان علمى و آنچنان بينشى برخوردار باشد كه تمام مصالح جامعه را ببيند و درك كند و براى زمامدار، تنها درك مصالح كافى نيست ، علاوه بر علم ، تقوى لازم است تقوايى كه او را در برابر تمايلات و هوسها حفظ كند و باز هم او را در مقام عمل ، از خطا و لغزش باز دارد، آنگاه كه مصالح جامعه را تشخيص داد، با قدرت و پرتكاپو و پرتلاش در راه تأ مين آن مصالح فعاليّت كند، گو اينكه اين فعاليّت بر خلاف ميل و هوسش باشد، امام بايد حاكم بر هوس باشد نه محكوم آن .
و در اينجا است كه ما به مساءله عصمت مى رسيم . اسلام مى گويد كه : امام بايد معصوم باشد، معصوم از خطا، معصوم از لغزش و معصوم از هوسبازى و هوسرانى . در پرتو اين عصمت است كه امام و زمامدار مى تواند خود را فداى جمعيّت كند و هوسهاى خود را در راه مصالح جامعه ناديده بگيرد.
آرى ! علم و تقوى دو عنصر اصلى زمامدارى اسلامى را تشكيل مى دهد به اين جهت شيعه معتقد است كه : علم و دانش امام بايد از مكتب وحى و نبوت منشأ گرفته باشد، بايد علمش پيوندى با علم الهى داشته باشد، چه آنكه تنها اين علم است كه مى تواند از هر لغزش و خطايى مصون و محفوظ باشد.
و امام محمّد تقى عليه السلام با اينكه هشت سال بيشتر نداشت ولى شرايط امامت را در خود جمع داشت و به حدّ كافى از دو عنصر علم و تقوى برخوردار بود، هشت ساله بود ولى اعجوبه زمان بشمار مى رفت و اين سخنى است كه ما آن را از زبان مأ مون مى شنويم و تاريخ اين سخن را براى ما بازگو كرده است .
مأ مون به جهاتى سياسى و يا به آن جهت كه جداً از قتل امام على بن موسى الرضا عليهماالسلام پشيمان شده بود، خواست تا به جبران اين عمل فجيع و غيرانسانى ، دختر خود ام فضل را به فرزند آن حضرت ، امام محمّد تقى عليه السلام تزويج كند.
وابستگان به دستگاه خلافت و بزرگان بنى عباس همينكه از اين تصميم آگاهى يافتند، سخت به جنب و جوش افتادند، آنان كه در پرتو دستگاه خلافت عباسى به نوايى رسيده بودند، به تصوّر آنكه اين وصلت موجب انتقال خلافت از عباسيان به علويان بشود و دست آنها از قدرت و ثروت كوتاه گردد سخت به تلاش افتادند. حسادتها برانگيخته شد و سعايتها شروع گرديد، يكى بعد از ديگرى به محضر مأ مون مى رفتند و سخت او را از اين تصميم برحذر مى داشتند، گويا در مجلسى عظيم همه با هم سعايت را شروع كردند و تلاش كردند تا در برابر مأ مون ازشخصيّت و عظمت امام محمّدتقى عليه السلام بكاهند، كوشش مى كردند تا آن حضرت را، كودكى فاقد صلاحيّت معرفى كنند.
جوش و خروشى عظيم بپا كردند، ولى پس از آنكه موج نيرومند حملات آنها فرونشست ، مأ مون در جواب آنها يك كلمه گفت ، گفت : امتحانش ‍ آسان است ، او را امتحان مى كنيم .
و اضافه كرد: آنچه را كه من درباره او مى دانم شما نمى دانيد و يا نمى خواهيد بدانيد، اين جوان علوى از همه شما برتر و بالاتر است ، حسب و نسبش به مراتب از حسب و نسب شما شريفتر است و از نظر علم و دانش ‍ كسى را مى شناسيد كه از او عالمتر و داشمندتر باشد؟
و او با اين سن كمش ، گوى سبقت را در ميدان علم و دانش از همه و حتّى از بزرگترين داشمندان عصر ربوده است و من چنان اميدوارم كه او پيشواى مردم باشد، زيرا از منبع و سرچشمه علم ، سيراب گشته و در خاندان وحى و الهام ، پرورش يافته است .
و بالاخره قرار را بر امتحان گذاردند.
و اين نكته را ناگفته نگذاريم كه عصر مأ مون ، عصر ترقّى و پيشرفت علم و دانش بود، علاوه بر تكامل علوم اسلامى ، مأ مون دستور داده بود كه كتابهاى علمى و فلسفى يونان نيز به عربى ترجمه شود و به اين جهت در زمان مأ مون ، علم و دانش و فلسفه ، رونق و گسترش فراوانى يافته بود. مأ مون به موجب سرشت ذاتى و يا به جهات سياسى خاصى كه قبلاً به آنها اشاره اى كرده ايم ، از علما و دانشمندان تجليل فراوان مى كرد، او مردى علم پرور و دانش گستر بود، به اين جهت دربار خلافت او از بزرگترين علما و دانشمندان عصر پر شده بود و سرآمد اين دانشمندان ، مردى بوده است بنام يحيى بن اكثم .
يحيى ، قاضى القضاة بود و اين منصب را كه بزرگترين و پرافتخارترين مناصب جامعه اسلامى بوده است به حكم علم و دانش وسيع خود به دست آورده بود، در ميدان علم و مخصوصاً حقوق و فقه اسلامى ، پهلوانى پرقدرت بود، تخصصش درفقه بود ولى از ديگر علوم نيز بهره اى سرشار داشت و همين تخصص فقهى و حقوقى او بوده است كه مقام قاضى القضاة را براى او تثبيت كرده بود و تصميم گرفتند كه او را با امام جواد عليه السلام روبرو سازند و قرار بر اين شد كه موضوع بحث و سؤ ال نيز مساءله اى فقهى باشد.
روزى را براى امتحان و آزمايش معيّن كردند. در آن روز، مأ مون از تمام بزرگان علم و دانش و از جميع بزرگان كشور و خاندان بنى عباس دعوت كرد تا در مجلس شركت كنند. مجلس فراهم شد و يحيى بن اكثم قاضى القضاة و بزرگترين دانشمند عصر در كسوت پيرمردى پرابهت و پرجلال به مجلس ورود كرد و آنگاه امام جواد عليه السلام نيز كه به آن هنگام نوجوانى كم سن و سال بود به مجلس وارد شد. مأ مون به آن حضرت احترامى فوق العاده كرد و او را در صدر مجلس و در كنار خود، بالا دست يحيى بن اكثم جاى داد.
پس از تعارفات معموله ، يحيى اجازه خواست تا سؤ ال خود را شروع كند و مأ مون اجازه داد. يحيى بن اكثم رو كرد به امام عليه السلام و گفت : بفرماييد وظيفه كسى كه در حال احرام ، صيد كرده باشد چيست ؟
براى اينكه اين سؤ ال براى خوانندگان عزيز مفهوم شود ناچار بايد توضيحى داده شود:
احرام ، از اصطلاحات حجّ است ، حج گزار بايد قبل از ورد به مكّه در محلى كه ميقاتش مى گويند، احرام ببندد و يا به اصطلاح مُحرِم شود. احرام سه عمل واجب دارد و بيست و چهار عمل محرم . نخستين واجب احرام ، نيّت است و نيّت در تمام عبادات اسلامى شرط نخستين است و دوم از واجبات احرام ، پوشيدن لباس احرام است و آن عبارت از دو قطعه پارچه اى است كه يكى را به روى شانه مى اندازند و يكى را هم بر كمر مى بندند و سوم از واجبات احرام ، لبيك گفتن است و محرم در حال احرام بايد از بيست و چهار عمل خوددارى كند كه يكى از آنها عمل صيد و شكار است ، چه آنكه در حريم امن الهى حتى حيوانات نيز بايد از امنيّت برخوردار باشند و عجيب آنكه حتّى گياهان و ما مى دانيم كه يكى از محرّمات احرام ، كندن درختان و گياهان حرم است . حجّگزار نبايد به حيوانات صدمه و آزارى برساند و يا اينكه آنها را شكار كند.
يحيى بن اكثم سؤ ال كرد كه : اگر كسى در حال احرام كه شكار و صيد ممنوع است ، اين عمل حرام را مرتكب شود وظيفه اش چيست ؟
او سؤ ال خود را به پايان رساند و لب از سخن فرو بست و آماده شد تا جواب امام عليه السلام را بشنود. مجلس در سكوتى عميق و پرهيبت فرو رفته بود، همه منتظر بودند تا هرچه زودتر نتيجه اين مناظره روشن شود، مناظره اى كه در يكسويش پيرمردى كهنسال و برجسته به چشم مى خورد و در سوى ديگر، نوجوانى كم سن و سال ، منظره اى فوق العاده جالب و اعجاب انگيز بود.
و بالاخره امام عليه السلام لب به سخن گشود و قبل از آنكه به جواب بپردازد خواست تا سؤ ال روشنتر شود، فرمود: يحيى ! مقصودت از اين سؤ ال چيست ؟ آيا صيّاد محلّ بوده يا محرم ؟ عالم بوده يا جاهل ؟ عمداً صيد كرده يا اشتباهاً؟ و علاوه ، محرم آزاد بوده يا بنده ؟ صغير و كم سن و سال بوده يا كبير و بزرگسال ؟ آيا صيد اول بوده است يا اصولاً حرفه اش ‍ صيادى بوده است ؟ و آيا حيوان كشته شده ، بچّه بوده است يا بزرگ ؟ و آيا محرم از اين عمل پشيمان شده يا نه ؟ و آيا عمل در شب انجام گرفته است يا در روز؟ و آيا احرام ، احرام عمره بوده است يا احرام حجّ؟
بيچاره يحيى آنچنان در برابر اين همه فروع فقهى كه از بطن يك سؤ ال ، استنباط شده بود، گيج و مبهوت شد كه بى اختيار سر بزير انداخت و خون به چهره اش دويد، نمى دانست در جواب امام عليه السلام چه بگويد؟ او هرگز تصوّر نمى كرد كه يك سؤ ال كوچك او از نظر ديده تيزبين امام عليه السلام بصورت كتابى بزرگ و پرحجم درآيد، كتابى كه خطوطش براى او مبهم و غيرقابل خواندن است ، او هرگز تصوّر اين همه فروع مختلف را در مساءله ساده صيد نكرده بود، زبانش بند آمد، عرق شرمندگى برپيشانيش ‍ نشست و همچنان سر بزير نگاه حيرت زده و وحشت زده خود را به زمين دوخته بود.
موقعيّت ، فوق العاده خطير بود، مجلس در بهت و حيرت فرو رفت همه به هم نگاه كردند و با زبان نگاه از هم مى پرسيدند كه : پس چرا اين پيرمرد كه قاضى القضاتش مى ناميم سكوت كرده است ؟ چرا جواب نمى دهد؟
و بالاخره مأ مون ، مجلس را از موقعيّت خطرناكى كه در آن قرار گرفته بود خارج ساخت و رو به بنى اعمام خود كرد و گفت : ديديد و شناختيد او را؟ آرى ! اين است ابن الرضا! و اين است جواد الائمه كه من او را به دامادى خود برگزيده ام .
در آن مجلس ، خطبه عقد خوانده شد و ام فضل به حباله نكاح آن حضرت درآمد، پس از پايان يافتن مجلس ، مأ مون از امام عليه السلام خواست تا خود به تمامى آن فروع مشكل جواب فرمايد و امام عليه السلام جواب فرمودند.
تاريخ كم كم ورق خورد، دوران مأ مون سپرى شد و نوبت خلافت به معتصم رسيد.
معتصم در زمان مأ مون با ازدواج ام فضل و حضرت جواد عليه السلام مخالف بود و يكى از شخصيّتهايى كه مأ مون را از اين عمل برحذر مى داشت ، همين معتصم بوده است . اينك مأ مون از دنيا رفته و معتصم خود به خلافت رسيده است . افكار گذشته در او زنده شد و در نتيجه تصميم گرفت كه امام را مسموم كند تا به خيال خود از يك خطر احتمالى جلوگيرى كرده باشد و سرانجام تصميم غيرانسانى خود را عملى ساخت و امام جواد را مسموم كرد.
*****************************
2


گذرى بر زندگى امام نهم حضرت محمّد تقى (ع )
ويژگيهاى زندگى امام جواد (ع )
امام جواد (عليه السلام ) پس از پدر، به مقام امامت رسيد، امام جواد (عليه السلام ) در ماه رمضان (170) سال 195 هجرى در مدينه ، چشم به جهان گشود و در ماه ذيقعده (آخر ماه ) سال 220 هجرى در سن 25 سالگى از دنيا رفت .
مدّت خلافت آن بزرگوار به جاى پدرش و مدّت امامتش بعد از پدرش ، هفده سال بود.
مادرش اُمّ ولد بود و ((سبيكه )) نام داشت و از اهالى ((نوبه )) بود.
نمونه هايى از دلايل امامت امام جواد (ع )
روايات بسيارى بيانگر تصريح يا اشاره امام رضا (عليه السلام ) بر امامت فرزندش امام جواد (عليه السلام ) است از جمله راويان بزرگى كه به نقل اينگونه روايات پرداخته اند عبارتند از:
1 - على بن جعفر (فرزند امام صادق (عليه السلام ) و) عموى حضرت رضا( عليه السلام ) .
2 - صفوان بن يحيى .
3 - معمّر بن خلاّد.
4 - حسن بن جهم .
و جماعت ديگرى كه به خاطر رعايت اختصار، از ذكر آنان خوددارى شد، اينك به چند نمونه از اين روايات توجّه كنيد:
1 - ((على بن جعفر)) در ضمن گفتارى به حسن بن حسين بن على بن حسين فرمود:
((خداوند حضرت رضا (عليه السلام ) را در آن هنگام كه برادرها و عموهايش به او ستم كردند، يارى فرمود)) و پس از ذكر مطالبى ، على بن جعفر مى گويد: من برخاستم و دست ابوجعفر محمد بن على (يعنى امام جواد (عليه السلام ) ) را گرفتم و گفتم :
((گواهى مى دهم كه تو در پيشگاه خدا، امام هستى )). امام رضا (عليه السلام ) گريه كرد و سپس (به من ) فرمود: اى عمو! آيا از پدرم نشنيدى كه مى فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود:
((بِاءَبِى ابْنُ خِيَرَةِ الاِْماءِ النَّوْبِيَّة ...؛ پدرم به فداى پسر بهترين كنيزان از اهل نوبه . (171) پاك سرشتى از فرزندان او (حضرت قائم ) است ؛ آواره (بيابانها) و طالب خون پدر و جدّش ، پنهان شده از نظرها (كه مدّت غيبتش آن قدر طولانى است ) كه در مورد او گفته مى شود از دنيا رفته ، يا هلاك شده ؟ يا به كدام بيابان و درّه اى رفته و ناپديد شده است )).
گفتم : فدايت گردم ! راست مى گويى .
2 - ((صفوان بن يحيى )) مى گويد: به حضرت رضا (عليه السلام ) عرض كردم : قبل از آنكه خداوند ابوجعفر (امام جواد (عليه السلام ) ) را به شما ببخشد، از تو مى پرسيدم (كه امام بعد از شما كيست ؟)؛ در پاسخ مى فرمودى :((اگر) خداوند به من پسرى عطا كند (او امام شماست ))، اينك خداوند آن پسر را به شما عنايت فرموده و چشمهاى ما را به وجود او روشن فرموده است ، خدا آن روز را نياورد كه ما با جاى خالى تو مواجه شويم و اگر چنين روزى (يعنى درگذشت شما) پيش آمد، ما به چه كسى مراجعه كنيم ؟ (و او را امام خود قرار دهيم ؟).
حضرت رضا (عليه السلام ) با دست اشاره به ابوجعفر (امام جواد (عليه السلام ) ) كرد كه در آن هنگام پيش رويش ايستاده بود.
عرض كردم :((فدايت شوم ! اين پسر، كودكى است كه سه سال دارد؟!)).
فرمود:((سنّ كم او به امامت او آسيب نمى رساند، عيسى (عليه السلام ) قيام به حجّت (پيامبرى ) كرد با اينكه كمتر از سه سال داشت )). (172)
3 - ((معمّر بن خلاّد)) مى گويد: در محضر حضرت رضا (عليه السلام ) بودم ، سخنى از آن حضرت (در راستاى امامت ) شنيدم ، آنگاه فرمود:((شما چه نيازى (به امام ) داريد (و چه كمبودى احساس مى كنيد؟) اين ابوجعفر (اشاره به امام جواد) است كه او را جانشين خودم كردم و مقام خود را به او سپردم ، ما از خاندانى هستيم كه كودكانمان (خصايص ‍ امامت ) را از بزرگانمان ، ارث مى برند، همچون يكديگر (يعنى همانگونه كه بزرگسالانمان خصايص امامت را ارث مى بردند) بدون هيچ گونه تفاوت )).
4 - ((حسن بن جهم )) مى گويد: در محضر امام رضا (عليه السلام ) نشسته بودم ، پسرش ‍ ابوجعفر (امام جواد (عليه السلام ) ) را خواست او كودك بود آمد، امام رضا (عليه السلام ) او را در كنار من نشانيد و به من فرمود:((پيراهن او را بيرون بياور))، من پيراهن (حضرت جواد را) از تنش بيرون آوردم ، امام رضا (عليه السلام ) فرمود: با دقت بين دو شانه او (جواد (عليه السلام ) ) را ببين ، من نگاه كردم ، ناگهان چشمم به چيزى شبيه مهر در يكى از شانه هايش افتاد كه آن در گوشت فرو رفته بود. آنگاه حضرت رضا (عليه السلام ) فرمود:((اين مهر را مى بينى ؟ نظير همين ، در شانه پدرم وجود داشت )).
يك نمونه ديگر
(قبلاً بايد توجّه داشت كه ماءمون عبّاسى ، شيفته جمال و كمال امام جواد (عليه السلام ) شد و دخترش اُمّ الفضل را به همسرى او درآورد و بعد، آن حضرت را با احترام ، همراه اُمّالفضل ، از بغداد به سوى مدينه روانه كرد) بسيارى از مورّخين نقل كرده اند:
وقتى كه امام جواد (عليه السلام ) همراه اُمّالفضل دختر ماءمون (كه همسرش بود) از بغداد به سوى مدينه حركت كردند، در مسير خود به خيابان ((باب الكوفه )) رسيدند و همراه آن حضرت ، جمعيّتى بودند كه او را بدرقه مى كردند، هنگام غروب آفتاب به ((دارالمسيّب )) رسيد، در آنجا فرود آمد و براى نماز به مسجد رفت ، در صحن مسجد، درخت سدرى بود كه هنوز ميوه نداده بود، ظرف آب طلبيد و در كنار آن درخت وضو گرفت (كه آب وضويش به پاى درخت مى ريخت ) و بعد برخاست و نماز مغرب را با مردم خواند و در ركعت اوّل بعد از حمد، سوره ((نصر)) را خواند و در ركعت دوّم بعد از حمد، سوره ((توحيد)) را خواند، سپس قنوت بجا آورد و نماز را به آخر رساند، بعد از نماز اندكى نشست و ذكر خدا گفت و سپس بى آنكه تعقيب نماز را بخواند برخاست و چهار ركعت نماز نافله مغرب را خواند و سپس دو سجده شكر بجا آورد، سپس از مسجد بيرون آمد، وقتى كه به آن درخت سدر رسيد (173) ، مردم ديدند آن درخت داراى ميوه هاى زيبا شده و از اين كرامت تعجّب كردند و از آن ميوه ها خوردند و ديدند شيرين و بدون هسته است .
آنگاه با امام جواد (عليه السلام ) خداحافظى كردند، آن حضرت همان وقت به سوى مدينه رفت و همچنان در مدينه ماند تا آن هنگام كه معتصم (هشتمين خليفه عبّاسى ) پس ‍ از ماءمون روى كار آمد و آن حضرت را در آغاز سال 220 هجرى به سوى بغداد فراخواند و آن بزرگوار ناگزير به بغداد آمد و در آنجا بود تا در آخر ماه ذيقعده همان سال 220 از دنيا رفت و بدن مطهّرش را در پشت سر جدّش امام موسى بن جعفر( عليه السلام ) (در قبرستان قريش واقع در كاظمين نزديك بغداد) به خاك سپردند.
پايان عمر امام جواد (ع )
چنانكه گفتيم امام جواد (عليه السلام ) در مدينه متولّد شد و در بغداد از دنيا رفت و معتصم عبّاسى او را از مدينه به بغداد جلب كرد، آن حضرت دو شب مانده به آخر محرّم سال 220 هجرى ، وارد بغداد شد و در ماه ذيقعده همان سال در بغداد (پس از ده ماه تحت نظر حكومت عبّاسيان ) جان به جان آفرين تسليم كرد.
بعضى گفته اند: آن حضرت را مسموم كردند، ولى اين قول نزد مصنّف كتاب الارشاد (شيخ مفيد) ثابت نشده است ؛ زيرا روايتى كه بر آن گواهى دهد، به نظر ايشان نرسيده است . (174)
جسد مطهّر آن حضرت را در قبرستان قريش ، پشت سر مرقد جدّش امام كاظم ( عليه السلام ) به خاك سپردند.
او هنگام شهادت 25 سال و چهار ماه داشت و با القاب ((منتجب و مرتضى )) ياد مى شد.
فرزندان امام جواد (ع )
امام جواد (عليه السلام ) داراى چهار فرزند پسر و دختر بود:
1 - امام محمّد بن على (عليه السلام ) .
2 - موسى .
3 - فاطمه .
4 - امامه .
و امام جواد (عليه السلام ) اولاد ذكورى غير از نامبردگان نداشت .

برچسب: نویسنده: دانیال رضایی تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 2:52

صفحه بندی