ريشه هاى قتل على عليه السلام
اين نكته را تذكّر دهم كه اگر ما بخواهيم ريشه هاى قتل على عليه السلام را جستجو كنيم بايد به آغاز اسلام برگرديم . از همان روزى كه محمّد صلى الله عليه و آله پيامبر عاليمقام اسلام دعوت خود را علنى كرد از همان موقعى كه على بن ابيطالب عليه السلام صميمانه و با كمال رشادت و فداكارى به خدمت پيامبر خدا بپا خاست ، از همان هنگام كه اسلحه به دست گرفته و بر مغز مخالفين مى كوبيد و با نيش شمشير برّنده خود سرطانهاى جامعه را از پيكر جدامى كرد.
بايد براى تحقيق كامل مطلب ، سخن از ميدان جنگ بدر و احد به ميان آورد. بايد به بيان ريشه هاى اختلافاتى كه بين بنى اميّه و بنى هاشم بود پرداخت و بالاخره اگر بخواهيم مطلب را همه جانبه مورد بررسى قرار دهيم بايد يك كتاب بزرگ از تاريخ عرب و اسلام را به روى شما بگشاييم ، به داستان سقيفه برسيم و سرانجام سخنى كامل از عدالت على بن ابيطالب عليه السلام كه در كام فئودالها و صاحبان زر و زور تلخ بود به ميان آوريم .
قتل على عليه السلام موجباتى فراوان داشت : عصبيّتهاى دوره جاهليت ، حوادث تاريخى ، علل سياسى و اجتماعى و از همه مهمتر صراحت و يكدندگى او در راه اجراى عدالت ؛ اينها همه دست به دست هم دادند و مجسمه تقوى و فضيلت و عدالت را به خاك و خون درغلطاندند.
تجزيه و تحليل اين علل و بيان اين ريشه ها كار ساده و آسانى نيست ، فرصتى مناسب و حوصله اى سرشار لازم است تا به تمام اين جهات رسيدگى شود، لذا دوره جاهليّت را پشت سر مى گذاريم و از اختلافات قومى و خانوادگى خاندان قريش درمى گذريم . به دوره اسلام ورود مى كنيم و در اينجا نيز به سرعت از فراز حوادث رد مى شويم ، دسيسه ها، نقشه ها، خيانتها و بالاخره تمام عوامل را ناديده مى گيريم به آنجا مى رسيم كه دو جبهه قوى و نيرومند در سرزمينى بنام صفين در برابر هم اردو زده اند، يكى اردوى على عليه السلام است و ديگرى اردوى معاويه .
معاويه تصميم دارد به هر قيمت كه شده به مقام خلافت و زمامدارى جامعه اسلامى برسد و على بن ابيطالب عليه السلام نيز مصمم است به هر ترتيبى كه هست ، اين سرطان مخوف و كشنده را از پيكر جامعه اسلامى جدا سازد.
اكنون سال 37 هجرى است ، على عليه السلام و معاويه در برابر هم قرار گرفته اند. يك مجسمه تقوى و ايمان و عدالت ، ديگرى مجسمه هرزگى و انحراف و ستم . هدف معاويه در آغوش كشيدن عروس خلافت و هدف على عليه السلام اجراى عدالت است .
جنگ درگير شد، سپاهيان على عليه السلام تحت فرماندهى افسر شجاع خود مالك اشتر، آنچنان مردانه جنگيدند كه شكست سپاه معاويه قطعى و مسلم به نظر مى رسيد. معاويه سخت مضطرب و پشيمان شد از مشاور خود عمرو عاص كه مردى فوق العاده زيرك و نيرنگ باز بود، خواست تا هرچه زودتر چاره اى بينديشد و از شكست قطعى سپاه شام جلوگيرى كند. مغز شيطانى عمرو عاص بكار افتاد، لحظه اى در درياى فكر و انديشه غوطه ور شد، بلافاصله سر بلند كرد و تبسمى كه از مكر و حيله شيطانيش حكايتها داشت بر چهره اش نقش بست گفت : راه چاره را پيدا كردم .
معاويه كه به زيركى و شيطنت عمروعاص اعتقادى وافر داشت بلافاصله گفت : بگو! بگو كه نزديك است كار از كار بگذرد و اين سپاه على عليه السلام است كه كم كم به جايگاه ما نزديك مى شود.
عمرو گفت : به سربازان دستور ده كه فورى قرآنها را بر سر نيزه كنند و از سپاه على عليه السلام بخواهند كه دست از جنگ برداشته و تن به حكميّت قرآن در دهند.
نقشه جالبى بود، لااقل اين نتيجه را داشت كه در سپاه على عليه السلام اختلاف مى انداخت . عدّه اى مخالف و جمعى موافق مى شدند و معاويه مى توانست از همين اختلاف بهره بردارى نموده و با نقشه اى ديگر كار را به نفع خود خاتمه دهد. ضمنا معاويه به دوستانى كه با درهم و دينار در سپاه على عليه السلام براى خود تهيّه كرده بود، اميد فراوانى داشت و نيز اطّلاع داشت كه آنان نيز هر لحظه منتظر فرصت و بهانه هستند تا اخلالگرى خود را در سپاه على عليه السلام شروع نمايند. نقشه عمرو لااقل اين فايده را دارد كه بهانه خوبى به دست جاسوسان معاويه مى دهد.
قرآنها بر سر نيزه بلند شد. سربازان معاويه دست از جنگ كشيده و تمام قدرت خود را در حنجره هاى خود متمركز نموده و فرياد مى زدند: اى سربازان على ! چرا خون يكديگر را بريزيم و چرا شمشير به روى هم بكشيم ؟ بياييد ما و شما، على و معاويه و بالاخره همه ، تن به حكيمت قرآن دهيم . ما همه مطيع قرآن و قرآن حاكم بر همه ما است .
مالك اشتر، فرمانده سپاه على عليه السلام كه مردى هوشمند و عاقل و با درايت بود، به اين نغمه هاى شيطنت آميز، اعتنا و توجّهى ننمود و كوچكترين تزلزلى در اراده اش بوجود نيامد. او همچنان مى كوبيد و جلو مى رفت ، مى رفت تا مسير تاريخ اسلام را عوض كند. مى رفت تا محيط جامعه اسلامى را از وجود مردانى چون معاويه و عمروعاص پاك گرداند.
ولى نقشه عمرو، عميقتر از آن بود كه مالك بتواند همچنان به پيشروى خود ادامه دهد. جاسوسان معاويه كه در داخل سپاه على عليه السلام بودند از يك طرف و مردم ظاهربين و احمقى هم كه عقلشان در چشمشان بود از طرف ديگر، على عليه السلام را احاطه كردند. نقشه شيطانى داشت كم كم به نتيجه مى رسيد، آنچه را كه معاويه مى خواست در آستانه انجام گرفتن بود.
عدّه قابل توجّهى از سربازان على عليه السلام زمزمه مخالفت آغاز كرده و گفتند: ياعلى ! ما با قرآن نمى جنگيم و اين قرآن است كه معاويه ما را به حكميّت آن دعوت مى كند. ولى على عليه السلام هوشمندتر از اين بود كه فريب نقشه هاى شيطانى معاويه و عمرو عاص را بخورد، لذا جواب درستى به مغرضين و فريب خوردگان نداد ولى آنان نيز دست بردار نبودند و از پاى ننشستند و بر اصرار خود افزودند.
كم كم بيانات آنها در مقابل على عليه السلام رنگ تهديد مى گرفت و شايد هم كم كم داشت شمشيرها از نيام خارج مى شد. ناچار على عليه السلام بوسيله سعد بن قيس مالك را از ميدان جنگ فراخواند و مالك هم عليرغم ميل باطنى خود و برخلاف مصالح جنگى طبق دستور پيشواى خود از آستانه پيروزى ، قدم واپس كشيد و بسوى لشگرگاه برگشت . با برگشتن او، سپاه معاويه جان گرفت ، دلهايى كه به لرزه افتاد بود، از لرزش باز ايستاد معاويه و عمروعاص سرانجام توانستند با دسيسه و فريبكارى جنگ صفين را با قرارحكميّت خاتمه دهند و على عليه السلام و يارانش را مجبور به قبول حكميّت كنند.
على عليه السلام اجبارا حكميّت را پذيرفت و بنا شد دو تن ، يكى عمروعاص و ديگرى ابوموسى اشعرى ، بين على عليه السلام و معاويه حكميّت كنند. جريان حكميّت با دسيسه هاى عمروعاص به نفع معاويه و ضرر على عليه السلام تمام شد و همين سرنوشت شوم بود كه موجب شد باز هم يك عدّه مردم احمق و نادان و احياناً از همانها كه على عليه السلام را به قبول حكميّت مجبور كرده بودند، از صف طرفداران على عليه السلام جدا شده و به نام اينكه حكميّت برخلاف موازين شرعى است ، جبهه مخالفى در برابر على عليه السلام تشكيل دهند. شعار و منطق آنها اين بود:
لا حكم الاّ للّه .
كسى جز خدا شايسته حكم كردن نيست .
چرا على عليه السلام تن به حكميّت كسى جز خدا داده است . كم كم اين عقيده باطل ، طرفدارانى پيدا كرد تا اينكه سرانجام جمعيّتى در حدود 12 هزار نفر بر على عليه السلام خروج نموده و عازم جنگ با او شدند.
على عليه السلام با ايراد يك خطابه نافذ و محكم ، حقيقت را بر هشت هزار نفر آنها روشن ساخت ، اين هشت هزار نفر توبه كرده و از صف خوارج خارج شدند. و على عليه السلام با بقيّه آنان جنگيد و به سختى آنها را شكست داد.
خوارج كه در جنگ نهروان شكست خوردند ناچار دست از فعاليّتهاى علنى كشيده و بيشتر به فعاليّتهاى زيرزمينى پرداختند سه تن از همين خوارج به نام عبدالرحمن بن ملجم و حجاج بن عبداللّه و عمرو بن بكر تصميم گرفتند با يك ترور دسته جمعى ، على عليه السلام و معاويه و عمروعاص را ترور نموده و اين هر سه را يكجا از سر راه خود بردارند.
ابن ملجم تعهّد كرد على بن ابيطالب عليه السلام را ترور كند و لذا بسوى كوفه روان شد تا مجسمه فضيلت و قهرمان عدالت را از پاى درآورد. حجاج و عمرو در كشتن معاويه و عمروعاص موفقيّتى بدست نياوردند و اين تنها ابن ملجم بود كه توانست در شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم از هجرت ، فكر شوم خود را عملى نموده و با ضربتى كه بر سر مبارك اميرالمؤ منين عليه السلام زد به حيات پرافتخار او خاتمه دهد.
در آن سپيده دم ، سپيده دم نوزدهم ماه رمضان على عليه السلام در محراب بود و با خدايش راز و نياز مى كرد كه ناگهان از پشت ستون محراب فريادى برخاست و گفت : لاحكم الاّ للّه . و به دنبال اين فرياد، برق شمشيرى پرده نيمه تاريك شبستان را بشكافت ، على عليه السلام داشت سر از سجده برمى داشت كه شمشير ابن ملجم بر فرق مباركش فرود آمد، اين ضربت كار خود را كرد و پس از آن على بن ابيطالب عليه السلام بيش از دو روز زنده نماند و شب بيست و يكم رخت به سراى آخرت كشيد.
در خلال همين دو روز على عليه السلام جملاتى درباره قاتل خود دارد كه نشان دهنده روح پرعظمت و عدالت بى مانند او است به فرزندش چنين فرمود: فرزندم ، حسن ! با اسير خود، ابن ملجم ، مدارا كن و با او براساس رحمت و شفقت رفتار نما! اگرمُردم از او قصاص كن ولى بدنش را قطعه قطعه نكنيد و اگر زنده ماندم خود مى دانم كه با او چه كنم و شايسته من اين است كه او را عفو كنم و از گناهش درگذرم چه آنكه ما خاندانى هستيم كه با مردم جز با كرم و عفو رفتار نمى كنيم .
و نكته جالب اين است كه اين حادثه عظيم به همان اندازه كه براى شيفتگان عدل ، تأ ثرانگيز و تأ سف آور است ، براى على عليه السلام لذّت بخش و شادى آفرين بود. او در آخرين شب عمر و در واپسين دم حيات ، هيچ وحشت و اضطرابى در سيماى مقدّسش ديده نمى شد، چرا بترسد؟
او كه دلى را نيازرده و تجاوز به حق كسى نكرده بود. مگر او نبود كه نيمه هاى شب آندم كه چشمها همه در خواب بود، از خم و پيچ كوچه هاى كوفه عبور مى كرد و نان و غذا براى مستمندان مى برد. على عليه السلام در مقابل اين همه عدالت و فضيلت بهره اى جز خون دل و آزردگى قلب از اين جهان نبرد؛ تنها نقطه اى كه دل على عليه السلام را صفا مى داد و روح او را روشن مى كرد، خاطره مرگ بود. آسودگى على عليه السلام تنها در اين بود كه روح پرپر شده اش هرچه زودتر بسوى روضه رضوان پرواز كند و از اين همه رنج و مصيبت برهد.
دنياى آن روز، على عليه السلام و عدالت او را نمى فهميد و حقيقت اين است كه جهان براى على عليه السلام كوچك و على عليه السلام براى جهان زياد بود. تار و پود اجتماع با رشته اى كه او به نام عدالت از آسمان به زير آورده بود پيوند نمى گرفت و به اين جهت بود كه در مدت شصت و سه سال زندگى ، چيزى جز رنج و مصيبت ، جز سختى و فشار نصيبش نشد. هر دم آرزوى مرگ مى كرد و مى گفت : قسم بخدا كه فرزند ابيطالب به مرگ ماءنوستر است تا كودك شيرخواره اى به پستان مادر.
آرى ! شب نوزدهم ماه رمضان براى على عليه السلام شب خوشبختى و وصال بود. او در انتظار اين شب دقيقه شمارى مى كرد. چنين مقدر شده بود كه در بامداد شب نوزدهم رمضان ، محاسن سفيدش به خون ارغوانى سرش ، رنگين شود. وعده وصال نزديك شد. شب نوزدهم فرا رسيد و على عليه السلام بيتابانه و پرالتهاب هر دم انتظار آخرين دقايق آن را داشت . از اطاق بيرون مى آمد به آسمان نظر مى كرد ونگاهش بر سينه صاف و شفاف سپهر مى لغزيد و جلو مى رفت . جلو مى رفت تا به افق مى رسيد در آنجا متوقّف مى شد. به جستجو مى پرداخت ، پس كو آن نوار سپيد رنگى كه هر شب ، حاشيه آسمان را جلا مى داد؟
و كجا است آن فروغى كه بايد در پرتو شعاع كمرنگ آن برق شمشيرى بجهد و روح مرا آسوده كند. آه كه طلوع فجر چه به دير انجاميد!
نمى توانست آرام بگيرد از منزل به در آمد. روانه مسجد شد، خفته ها را بيدار كرد. حتى به بالين پسر ملجم هم رفت . به او گفت : برخيز! برخيز! مى دانم كه چه فكرى دارى ، فكرى بخاطر دارى كه نزديك است آسمانها را فرو ريزد و زمين را چاك زند و كوهساران را متلاشى سازد.
اين را گفت و از او گذشت ، وارد محراب شد. به نماز ايستاد. فجر طالع شده بود كم كم على عليه السلام به گذرگاه مرگ نزديك مى شد. ابن ملجم شمشير زهرآلود خود را برداشت و در پرتو نور سايه روشن بامدادى خود را به كنار محراب كشيد. على عليه السلام سر از سجده برمى داشت كه شمشير ابن ملجم فرود آمد و محراب را غرق در خون كرد. ابن ملجم مى خواست على عليه السلام را بكشد ولى دانسته يا ندانسته ، شمشير خود را بر فرق عدالت فرود آورد.
آرى ! اين پيكر عدالت بود كه صبح نوزدهم ماه رمضان در محراب مسجد بزرگ كوفه ، غرق در خون گرديد. عدالت آسمانى به دست كثيفترين و واژگون بخت ترين فرد بشرى ، دوباره راه آسمان را در پيش گرفت و از اين لجنزار پر ظلم و ستم گيتى آسوده و خلاص شد. و اين خود او بود كه با شور و شعفى خاص در همان لحظه فرياد زد:
فزت بربّ الكعبه .
به پروردگار كعبه قسم كه كامياب شدم .
و سرانجام على عليه السلام در بامداد شب نوزدهم ماه رمضان ضربت خورد و در شب بيست و يكم همان ماه روحش به جنان پرواز كرد و بشريّت را در مصيبت خود داغدارساخت .
در آن لحظه :
زمين لرزيد، آسمانها متزلزل شدند، درياها به موج آمدند، ملكوتيان به جوش و خروش افتادند، طوفان سياهى ، جهان را تيره ساخت ، درهاى مسجد بهم خورد، وحشت و اضطراب زمين و زمان را فرا گرفت .
از دل آسمان فريادى برخاست و همه آن فرياد را شنيدند.
بدنها لرزيد، قلبها پريشان شد، موجودات ناله زدند و اين پيك مخصوص خدا، جبرئيل بود كه در ميان زمين و آسمان صيحه زد و گفت : بخدا قسم ! پايه هاى هدايت فروريخت و مشعلهاى فروزنده پرهيزكارى خاموش شد، دستگيره محكم از هم گسيخت ، پسر عمّ و وصى رسول خدا كشته شد.
آرى ! جبرئيل بود كه به همراه طلوع بامدادى با صيحه اى بلند، خبر شهادت على عليه السلام را در قلب جهان درافكند و عالمى را به ماتم نشاند.
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
2
گذرى بر زندگى امام اوّل حضرت على (ع )
ويژگيهاى زندگى على (ع )
1 - على (عليه السلام ) نخستين امام مؤ منين و رهبر مسلمانان و اوّلين خليفه بعد از رسول خدا، پيامبر راستين و امين اسلام محمّد بن عبداللّه خاتم پيامبران - صلوات خدا بر او و دودمان پاكش باد - است (46) او كه برادر و پسر عمو و وزير پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) و داماد آن حضرت ؛ يعنى شوهر دخترش حضرت فاطمه زهرا - سلام اللّه عليها - سرور بانوان دو جهان است ، اميرمؤ منان على بن ابيطالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف ، سرور اوصيا - بهترين صلوات و سلام بر او باد - .
2 - كنيه على (عليه السلام ) ابوالحسن است ، او در روز جمعه سيزدهم رجب سال سى ام ((عام الفيل )) (ده سال قبل از بعثت ) در مكه در بيت الحرام داخل كعبه خانه خدا، ديده به اين جهان گشود كه هيچ كس قبل از او و بعد از او، در اين خانه خدا تولّد نيافت و نمى يابد و اين نشانگر موهبت و احترام و توجّه خاصّ خداوند به وجود على (عليه السلام ) است و بيانگر مقام بسيار ارجمند اوست .
3 - مادر آن بزرگوار، فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف (س ) است كه براى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) (نيز) همچون يك مادر بود و رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) در دامن او رشد كرد و آن حضرت هميشه سپاسگزار نيكيهاى او بود. فاطمه بنت اسد، در صف نخستين ايمان آورندگان به اسلام ، ايمان آورد و همراه جمعى از مهاجرين با آن حضرت به سوى مدينه هجرت كرد و وقتى كه از دنيا رفت (47) ، پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را با پيراهن مخصوص خود كفن نمود تا به وسيله آن از آزار حشرات زمين حفظ گردد و در قبر او (قبل از دفنش ) خوابيد تا بدين وسيله فشار قبر به او نرسد و اقرار به امامت پسرش اميرمؤ منان على (عليه السلام ) را به او تلقين كرد، تا پس از دفن ، وقتى از او در مورد آن سؤ ال شد بتواند پاسخ دهد و اين همه توجّهات مخصوص پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) به مادر على (عليه السلام ) به خاطر آن مقام ارجمندى بود كه او در نزد پروردگار و نزد آن حضرت داشت . اين سرگذشت بين تاريخ نويسان مشهور است .
4 - اميرمؤ منان على (عليه السلام ) و برادرانش (طالب ، عقيل و جعفر) نخستين كسانى هستند كه از دو سو (هم از ناحيه پدر و هم از ناحيه مادر) از نسل هاشم بن عبد مناف هستند، به اين خاطر و به خاطر نشو و پرورش آن حضرت در دامان رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) و تحصيل كمالات معنوى از او، به دوشرافت نايل گرديد (شرافت نسب و شرافت پرورش و آموزش از دامان فرهنگ ساز رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم )).
5 - على (عليه السلام ) نخستين فردى بود كه قبول اسلام كرد و به خدا و رسولش ايمان آورد و هيچ كس از اهل بيت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) و از اصحاب ، در اين جهت به او نرسيد و او نخستين مردى بود كه پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را دعوت به اسلام كرد و او آن را پذيرفت و همواره از دين اسلام حمايت مى كرد و با مشركان مبارزه مى نمود و از حريم ايمان دفاع مى كرد و گمراهان و سركشان را سركوب مى نمود و دستورات دين و قرآن را منتشر مى ساخت و به عدالت ، حكم مى كرد و به كارهاى نيك دستور مى داد.
6 - على (عليه السلام ) بعد از بعثت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) تا رحلت آن حضرت يعنى در طول 23 سال ، همواره همراه ، همراز و همكار پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود، در سيزده سال قبل از هجرت (در بحران مبارزه شديد با مشركان ) شريك تنگاتنگ غمهاى پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود، بيشترين دشواريها و رنجهاى اين دوره را تحمّل نمود و ده سال بعد از هجرت به سوى مدينه ، يگانه مدافع اسلام و پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) از شر مشركان بود و براى حفظ جان (و هدف ) پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) با كافران جنگيد و در اين راستا جانش را در طبق اخلاص نهاد و فداى پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) و سپر بلا براى اسلام نمود و اين شيوه ادامه داشت تا آن هنگام كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) رحلت كرد و خداوند او را به سوى بهشت خود برد و در ارجمندترين جايگاه بهشتى ، جايش داد، هنگام رحلت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) ، على (عليه السلام ) 33 سال داشت .
امت اسلام درباره امامت على (عليه السلام ) در همان روز رحلت پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) اختلاف نمودند، شيعيان او يعنى همه بنى هاشم و (افراد برجسته اى مانند:) سلمان ، عمّار، ابوذر، مقداد، خزيمة بن ثابت (ذوالشّهادتين )، ابوايّوب انصارى ، جابر بن عبداللّه انصارى ، ابوسعيد خدرى . و امثال آنان از بزرگان مهاجر و انصار، معتقد بودند كه على (عليه السلام ) خليفه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) بعد از آن حضرت است و امام برحق مى باشد؛ زيرا او در فضايل و راءى و كمالات بر همگان سبقت و برترى دارد، هم در ايمان و هم در علم و آگاهى به احكام و هم در جهاد و مبارزه با دشمنان ، بر همه پيشى گرفته است و در زهد و پارسايى و خير و صلاح ، بين او و ديگران ، فاصله بسيار بود و اصلاً ديگران را نمى شد با او مقايسه كرد و در قرب منزلت و خويشاوندى به پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) هيچ كس چون او نبود.
آيه ولايت
صرف نظر از اين امور، خداوند در قرآن ، به ولايت و امامت او تصريح كرده ، آنجا كه مى خوانيم :
(اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذيِنَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَهُمْ راكِعُونَ ). (48)
((سرپرست و رهبر شما تنها خداست و پيامبر او و آنان كه ايمان آوردند و نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع ، زكات مى پردازند)).
و (بر مطلعين ) آشكار است كه غير از على (عليه السلام ) كسى نبود كه در ركوع ، صدقه بدهد (49) و به اتفاق ارباب لغت ، واژه ((ولىّ)) به معناى ((برتر و سزاوارتر)) است و وقتى كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) به حكم قرآن برترين و سزاوارترين بوده و بر خود مردم اَوْلى و سزاوارتر باشد - زيرا به تصريح قرآن (در آيه فوق ) اين موهبت به او داده شده - در اين صورت بدون هرگونه ابهام واجب است كه همه مردم از او اطاعت كنند، چنانكه اطاعت آنان از خدا و رسول خدا واجب مى باشد.
آيه انذار
دليل ديگر حديث ((يومُ الدّار)) است كه پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرزندان و نوادگان عبدالمطلب را (در آغاز بعثت ) براى دعوت به اسلام در خانه اش جمع كرد (50) آنان در آن روز چهل مرد - يكى كمتر يا يكى زيادتر - بودند (چنانكه محدّثين ذكر كرده اند) و سپس به آنان فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب ! خداوند مرا به پيامبرى بر همه مردم جهان برانگيخت و بخصوص مرا پيامبر شما نمود، و فرمود:
(وَاَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الاقْرَبِينَ ) (51) ؛ ((و خويشاوندان نزديكت را انذار كن )).
و من شما را به دو كلمه اى كه گفتن آن در زبان آسان است ، ولى در ميزان گران و سنگين مى باشد و شما در پرتو اين دو كلمه ، سرور عرب و عجم خواهيد شد و همه امّتها به خاطر اين دو كلمه مطيع شماخواهند گرديد و شما در پرتو آن وارد بهشت مى شويد و از آتش دوزخ ، نجات مى يابيد، دعوت مى كنم و آن دو كلمه عبارت است از:
الف : گواهى به يكتايى و بى همتايى خدا.
ب : گواهى به اينكه من رسول خدا هستم .
هر آن كس پاسخ مثبت به اين دعوتم بدهد و در پيشبرد اين دعوت مرا يارى كند، او برادر، وصىّ و وزير و وارث من ، بعد از من است .
در ميان آن جمعيّت (چهل نفر) هيچ كس به اين دعوت ، پاسخ نداد تنها امير مؤ منان على (عليه السلام ) از ميان آن جمعيت ، در پيش روى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) برخاست ، با اينكه كوچكترين آنان از نظر سال (52) بود و ساق پايش از ساق پاى همه آنان نازكتر و ناتوانترين آنان به چشم مى خورد (53) ، گفت : ((اى رسول خدا! من تو را در اين راستا يارى مى كنم )).
پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) به او فرمود:
((اِجْلِسْ فَاَنْتَ اَخِى وَوَصِيّى وَوَزِيرِى وَوارِثى وَخَلِيفَتِى مِنْ بَعْدِى )).
((بنشين كه تو برادر من و وصىّ من و وزير و وارث و جانشين من بعد از من هستى )).
و اين ، گفتار صريح و روشنى است در مورد جانشينى على (عليه السلام ) .
حديث غدير
دليل ديگر، گفتار رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) در ماجراى ((غدير خُمّ)) است كه همه امّت اسلامى براى شنيدن سخن آن حضرت در سرزمين غدير، اجتماع كردند. (54) پيامبر( صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) در ضمن گفتارش به آنان فرمود:((اَلَسْتُ اَوْلى بِكُمْ مِنْكُمْ بِاَنْفُسِكُمْ؛ آيا من به شما از خودتان به خودتان برتر و سزاوارتر نيستم ؟))
همه در پاسخ گفتند:((آرى ، خدا را گواه مى گيريم )).
پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) به دنبال اين سخن ، بدون فاصله فرمود:((مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىُّ مَوْلاهُ؛ ((هركس كه من مولا و رهبر او هستم ، پس على (عليه السلام ) مولا و رهبر اوست )).
پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) با اين سخن ، اطاعت از على (عليه السلام ) و ولايتش (يعنى رهبرى و فرمانروائيش ) را بر اُمّت واجب كرد چنانكه اطاعت و فرمانروايى خودش بر آنان واجب ، بود و در اين مورد از آنان اقرار گرفت و آنان انكار نكردند. و اين جريان نيز دليل روشنى بر امامت و جانشينى على (عليه السلام ) است و هيچ گونه ابهامى در آن نيست .
حديث مَنْزلَت
دليل ديگر ((حديث مَنْزِلَت )) است كه پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) هنگامى كه با سپاه اسلام روانه سرزمين تبوك (در سال نهم هجرت ) بود به على (عليه السلام ) رو كرد و فرمود:
((اَنْتَ مِنِّى بِمَنْزَلَةِ هارُونُ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لانَبِىَّ بَعْدِى )).
((نسبت مقام تو به من ، همانند نسبت مقام هارون به موسى (عليه السلام ) است ، با اين فرق كه بعد از من ، پيامبرى نخواهد بود)).
با اين بيان ، مقام وزارت و اختصاص در دوستى و برترى بر همگان و جانشينى آن حضرت در زمان حيات پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) و بعد از حياتش را فرض و ثابت كرد، چنانكه قرآن به همه اين ويژگيها در مورد هارون نسبت به موسى (عليه السلام ) گواهى مى دهد، خداوند در اين باره مى فرمايد موسى گفت :
(وَاجْعَلْ لِى وَزِيرا مِنْ اَهْلى # هارُونَ اَخِى # اشْدُدْ بِهِ اَزْرِى # وَاَشْرِكْهُ فِى اَمْرِى # كَىْ نُسَبِّحَكَ كَثِيرا # وَنَذْكُرَكَ كَثِيرا # اِنَّكَ كُنْتَ بِنا بَصيِرا ). (55)
((خدايا! وزيرى از خاندانم براى من قرار ده ، برادرم هارون را، به وسيله او پشتم را محكم كن ، او را در كار من شريك گردان تا تو را بسيار تسبيح گوييم و تو را بسيار ياد كنيم ، چرا كه تو هميشه از حال ما آگاه بوده اى )).
خداوند در پاسخ به درخواست موسى (عليه السلام ) فرمود:(... قَدْ اُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى ) (56) ؛ ((آنچه را خواسته اى به تو داده شد اى موسى )).
مطابق اين آيات ، شركت هارون (عليه السلام ) با موسى (عليه السلام ) در نبوّت و وزارت براى اجراى رسالت و پشتيبانى محكم هارون از موسى (عليه السلام ) ثابت شد.
و موسى در مورد خلافت و جانشينى هارون ، به خدا عرض كرد:
(... اخْلُفْنِى فِى قَوْمِى وَاَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ ). (57)
((جانشين من در ميان قوم من باش (و آنان را) اصلاح كن و از روش مفسدان پيروى منما)).
به اين ترتيب ، خلافت هارون از جانب موسى (عليه السلام ) مطابق آيات روشن قرآن ، ثابت شد.
با توجّه به اين جريان ، وقتى كه پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى امير مؤ منان على (عليه السلام ) همه ويژگيهاى هارون ، نسبت به موسى (عليه السلام ) را قرار داد و على (عليه السلام ) را همچون هارون (جز در مقام نبوّت ) دانست ، معنايش در حقيقت اين است كه بر على (عليه السلام ) عهده دارى وزارت و پشتيبانى استوار از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) واجب مى گردد و برترى على (عليه السلام ) بر ديگران روشن مى شود و پيوند ناگسستنى پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) با على (عليه السلام ) آشكار مى گردد، سپس خلافت و جانشينى على (عليه السلام ) از پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) به ثبوت مى رسد؛ زيرا به استثناى خصوص نبوّت نه غير آن همه مقامات هارون نسبت به موسى (عليه السلام ) براى على (عليه السلام ) نسبت به پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه از جمله آن جانشينى هارون نسبت به موسى باشد، ثابت مى گردد، خلافت در زمان حيات پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) طبق صريح گفتار پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) ثابت مى شود و خلافت بعد از رحلت آن حضرت نيز از استثناء خصوص نبوّت ، استفاده مى شود (زيرا پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) )فرمود:((بعد از من پيامبرى نخواهد آمد)).
مفهومش اين است كه على (عليه السلام ) غير از مقام نبوّت ، تمام مقامات ديگر، از جمله جانشينى - حتى بعد از پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) - را دارد (اين بود چند نمونه از دلايل روشن كه بيانگر حقّانيت امامت و خلافت على (عليه السلام ) بود) و امثال اين دلايل بسيار است كه براى رعايت اختصار، از آنها خوددارى شد.
نگاهى به فراز و نشيبهاى زندگى على (ع ) بعد از پيامبر (ص )
امامت على (عليه السلام ) بعد از پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) سى سال طول كشيد، در اين سى سال ، 24 سال و چند ماه بر اساس تقيّه و مدارا با آنان كه برسر كار بودند، بسر برد، و از دخالت در احكام و بيان حقايق ، ممنوع بود و پنج سال و چند ماه كه (زمام امور مسلمين را به دست گرفت ) اشتغال به جهاد با منافقين از بيعت شكنان (مانند طلحه و زبير) و منحرفين از حقّ (مثل معاويه و پيروانش ) و خارج شدگان از دين (مانند خوارج ) داشت و گرفتار آشوب گمراهان بود، چنانكه پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) سيزده سال در دوران نبوّتش (در مكّه ) همواره در ترس و زندان و فرار و دورى از اجتماع بود و نمى توانست با كافران ، پيكار كند و قدرت آن را نداشت كه مسلمين را از آزار و شكنجه آنان محافظت نمايد، سرانجام (از مكّه به سوى مدينه ) هجرت كرده و ده سال در مدينه به جهاد با مشركان پرداخت و گرفتار كارشكنيهاى منافقين بود تا اينكه از دنيا رحلت كرد و خداوند او را در بهشت برين ساكن نمود.
جريان شهادت على (ع )
حضرت على (عليه السلام ) قبل از سپيده دم شب جمعه 21 ماه رمضان سال چهلم هجرت ، دار دنيا را وداع كرد، و بر اثر ضربتى كه بر فرقش زدند به شهادت رسيد، اين ضربت را ((ابن ملجم مرادى )) - لعنت خدا بر او باد - در مسجد كوفه بر آن حضرت وارد ساخت ، امام على (عليه السلام ) سحر شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجرت ، از خانه به سوى مسجد روانه شد، ابن ملجم از آغاز آن شب در كمين آن حضرت بود، آن حضرت (طبق معمول ) به مسجد آمد و مثل هميشه خفتگان را براى نماز بيدار مى كرد، ابن ملجم در ميان خفتگان بيدار بود وى خود را به خواب زده و كارش را پنهان نموده بود كه ناگهان برخاست و به على (عليه السلام ) حمله كرد و شمشير زهرآگين خود را بر فرق مقدّس على (عليه السلام ) وارد نمود. على (عليه السلام ) پس از اين حادثه ، بسترى شد تا اينكه در ثلث آخر شب بيست و يكم ، مظلومانه به لقاى حق پيوست و شهد شهادت نوشيد [ولى طبق مدارك متعدد، آن حضرت در محراب عبادت ، هنگام نماز، ضربت خورد]. (58)
آن بزرگوار قبلاً از چنين حادثه اى آگاه بود و به مردم خبر مى داد، (چنانكه در اين باره رواياتى ذكر مى شود). به دستور خود آن حضرت ، كار غسل و كفن نمودن آن حضرت را دو پسرش حسن و حسين (عليهماالسلام ) انجام دادند، سپس جنازه آن حضرت را به سوى سرزمين ((غرى )) يعنى نجف كوفه بردند و در آنجا به خاك سپردند و طبق وصيت آن حضرت ، قبرش را پنهان نمودند) زيرا آن حضرت مى دانست كه بعد از او، بنى اميّه روى كار مى آيند و بر اثر دشمنى و كينه توزى و خباثتى كه دارند به هرگونه كار زشت (حتى نبش قبر و توهين به جنازه ) دست مى زنند، از اين رو قبر آن حضرت در دوران زمامدارى بنى اميّه ، همچنان مخفى بود تا اينكه امام صادق (عليه السلام ) پس از روى كار آمدن بنى عباس ، آن را نشان داد (59) وقتى كه از مدينه به سوى ((حيره )) (سه منزلى كوفه ) براى ديدار منصور دوانيقى ، رهسپار بود، قبر على (عليه السلام ) را زيارت كرد، به اين ترتيب ، شيعيان ، قبر آن حضرت را شناختند و دريافتند كه آنجا محل زيارت اوست (درود بى كران خداوند بر او و بر دودمان پاكش باد) او هنگام شهادت 63 سال داشت .
خبرهاى غيبى على (ع ) در مورد قاتلش
در اينجا به چند نمونه از گفتارى كه على (عليه السلام ) در مورد شهادت خود، قبل از وقوعش خبر داده و بيانگر آن است كه آن بزرگوار به حوادث آينده آگاهى داشته توجّه كنيد:
1 - ((ابوالطفيل ، عامر بن واثله )) مى گويد:((اميرمؤ منان على (عليه السلام ) مردم را براى بيعت به گرد خود آورد (60) ، عبدالرّحمن بن ملجم مرادى - لعنت خدا بر او باد - بر آن حضرت وارد شد تا بيعت كند، على (عليه السلام ) دوبار يا سه بار، او را برگرداند، او باز آمد و سرانجام بيعت كرد، آن بزرگوار هنگام بيعت با ابن ملجم ، فرمود: چه چيز جلوگيرى مى كند بدبخت ترين اين امت را (از اينكه راه صحيح برود) سوگند به خداوندى كه جانم در دست اوست قطعا تو اين را با اين (محاسنم را با خون سرم ) رنگين مى كنى ، هنگام گفتن اين جمله ، دستش را بر صورت و سرش نهاد، وقتى كه ابن ملجم برگشت و از آنجا رفت ، على (عليه السلام ) (خطاب به خود) فرمود:
اُشْدُدْ حَيازِ يمَكَ لِلْمَوْتِ
فَاِنَّ الْمَوْتَ لاِقيك
وَلا تَجْزَعْ مِنَ الْقَتْلِ
اِذا حَلَّ بَوادِيكَ
كمرت را براى مرگ ، محكم ببند؛ زيرا مرگ با تو ملاقات خواهد كرد و از كشته شدن ، آنگاه كه بر تو وارد شد، بى تابى مكن )). (61)
2 - ((اصبغ بن نُباته )) مى گويد:((ابن ملجم ، همراه ديگران براى بيعت با على (عليه السلام ) به حضور آن حضرت آمد و بيعت كرد و سپس به راه افتاد كه برود، على (عليه السلام ) او را طلبيد و بارديگر بيعت محكم و اطمينان بخشى از او گرفت و با تاءكيد به او سفارش كرد كه مكر و حيله نكند و بيعتش را نشكند، او نيز چنين قولى داد و از آنجا رفت ، چند قدمى برنداشته بود كه براى بار سوّم ، على (عليه السلام ) او را طلبيد و باز بيعت محكمى از او گرفت و تاءكيد كرد كه نيرنگ نكند و بيعتش را حفظ نمايد.
((ابن ملجم )) گفت : اى اميرمؤ منان ! سوگند به خدا نديدم كه اينگونه برخورد را با احدى - جز من - كرده باشى ، على (عليه السلام ) در پاسخ او اين شعر را خواند:
اُرِيدُ حَياتُهُ (62) وَيُرِيدُ قَتْلِى
عَذِيرُكَ مِنْ خَلِيلِكَ مِنْ مُرادٍ
((من زندگى او را مى خواهم ، ولى او كشتن مرا، عذر خود را نسبت به دوست مرادى بياور)). (63)
سپس فرمود:((اى پسر ملجم ! برو كه سوگند به خدا! نمى بينم تو را كه به آنچه (در مورد بيعت خود با من ) گفتى ، وفادار بمانى )).
3 - ((معلّى بن زياد)) مى گويد:((عبدالرّحمان بن ملجم ، به حضور اميرمؤ منان على (عليه السلام ) آمد، از آن حضرت درخواست مركبى كرد كه بر آن سوار شود، عرض كرد: مركبى به من بده تا بر آن سوار گردم .
على (عليه السلام ) به او نگريست و فرمود:((تو عبدالرّحمان پسر ملجم مرادى هستى ؟))، ابن ملجم گفت : آرى .
بار ديگر پرسيد:((تو عبدالرّحمان هستى ؟))، او گفت : آرى .
على (عليه السلام ) به غزوان (يكى از خدمتكاران ) فرمود: مركب سرخ رنگى را در اختيار ابن ملجم بگذار.
((غزوان ))، اسب سرخ رنگى را آورد و در اختيار ابن ملجم گذارد، او سوار بر آن شد و افسارش را گرفت و از آنجا رفت ، على (عليه السلام ) (همان شعر را كه در روايت قبل ذكر شد) گفت :
اُرِيدُ حَياتُهُ وَيُرِيدُ قَتْلِى
عَذِيرُكَ مِنْ خَلِيلِكَ مِنْ مُرادٍ
((من زندگى او را مى خواهم واو كشتن مرا عذر خود را نسبت به دوست مرادى بياور))
تا اينكه مى گويد: وقتى كه آن ضربت را بر فرق على (عليه السلام ) وارد ساخت ، او را كه از مسجد گريخته بود، دستگير كردند و به حضور على (عليه السلام ) آوردند، على (عليه السلام ) فرمود:((سوگند به خدا! من آن نيكيهايى كه به تو مى كردم ، مى دانستم كه تو قاتل من هستى ، ولى خواستم در پيشگاه خدا، حجّت را بر تو تمام كنم )).
4 - ((حسن بصرى )) مى گويد: امير مؤ منان على (عليه السلام ) در آن شبى كه صبح آن ضربت خورد، همه شب را بيدار بود و آن شب برخلاف عادتى كه داشت براى اداى نماز شب به مسجد نرفت ، دخترش اُمّ كلثوم پرسيد: چه باعث شده كه امشب به خواب نمى روى ؟
على (عليه السلام ) فرمود: اگر امشب را به صبح آورم ، كشته خواهم شد.
تا اينكه ((ابن نباح )) (اذان گوى آن حضرت ) به مسجد آمد و اذان نماز صبح را گفت ، على (عليه السلام ) از خانه اُمّ كلثوم به سوى مسجد روانه شد، چند قدمى برنداشته بود كه بازگشت ، اُمّ كلثوم به آن حضرت عرض كرد: دستور بده تا جُعده (64) در مسجد با مردم نماز بخواند، فرمود: آرى دستور دهيد تا جعده بر مردم نماز بخواند، سپس فرمود: راه گريزى از مرگ نيست و به سوى مسجد حركت كرد. ابن ملجم آن شب را تا صبح بيدار مانده بود و در انتظار و كمين على (عليه السلام ) بسر مى برد، وقتى كه نسيم سحر وزيد، ابن ملجم خوابش برد، على (عليه السلام ) وارد مسجد شد و با پاى خود او را حركت داد و فرمود:((نماز!)).
ابن ملجم برخاست (و آن حضرت را غافلگير كرد) و ضربت بر او وارد نمود.
5 - در حديث ديگر آمده : اميرمؤ منان على (عليه السلام ) آن شب را تا صبح بيدار بود و مكرّر از خانه بيرون مى آمد و به آسمان مى نگريست و مى گفت :
((وَاللّهِ ماكَذِبْتُ وَلا كُذِّبْتُ وَاِنَّهَا الَّيْلَةُ الَّتِى وُعِدْتُ بِها)).
((سوگند به خدا! دروغ نگفته ام و به من دروغ نگفته اند، اين همان شبى است كه وعده (كشته شدن در) آن ، به من داده شده است )).
سپس به بستر خود باز مى گشت ، وقتى كه سپيده سحر طلوع كرد، كمربندش را محكم بست و از اطاق بيرون آمد تا به سوى مسجد حركت كند، در حالى كه اين دو شعر را (كه قبلاً ذكر شد) مى خواند:
اُشْدُدْ حَيازِ يمَكَ لِلْمَوْتِ
فَاِنَّ الْمَوْتَ لاقيِكَ
وَلا تَجْزَعْ مِنَ الْقَتْلِ
اِذا حَلَّ بَوادِيكَ
((كمر خود را براى مرگ محكم ببند، چرا كه به ناچار مرگ با تو ديدار كند و از كشته شدن مهراس و بى تابى مكن ، آن هنگام كه بر تو وارد شود)).
وقتى كه به صحن خانه (حياط) رسيد، مرغابيها به سوى او آمدند و نعره و فرياد مى زدند (افرادى كه درخانه بودند) آنها را از حضرت دور مى كردند،اميرمؤ منان ( عليه السلام ) به آنها فرمود:((دَعُوهُنَّ فَاِنَّهُنَّ نوايحٌ؛ آنها را رها كنيد كه نوحه گرانند)). پس بيرون رفت و (همان شب ) ضربت شهادت خورد.
پيمان توطئه ابن مُلْجم با هم مسلكان خود
در اينجا به ذكر نمونه هايى از رواياتى كه بيانگر انگيزه و چگونگى قتل امام على ( عليه السلام ) است توجّه كنيد:
1 - سيره نويسان مانند ابومخنف و اسماعيل بن راشد و ... مى نويسند:
گروهى از خوارج در مكّه اجتماع كردند و با هم به گفتگو پرداختند و از زمامداران ياد كردند و رفتار آنها را زشت شمردند و از نهروانيان (كه در جنگ با على ( عليه السلام ) به هلاكت رسيده بودند) ياد كردند و اظهار ناراحتى و تاءثّر نمودند تا اينكه بعضى از آنان گفتند: خوب است ما جان خود را به خدا بفروشيم و نزد اين زمامداران گمراه برويم و در كمين آنان قرار گيريم و آنان را بكشيم و مردم شهرها را از دست آنان آسوده كنيم و انتقام خون برادران شهيدمان را كه در نهروان كشته شده اند بگيريم !!!
همه آنان اين پيشنهاد را پذيرفتند و هم پيمان شدند كه پس از مراسم حجّ، طرح خود را دنبال كنند.
در اين اجتماع ، (65) ((عبدالرّحمن بن ملجم )) گفت : من شما را از دست على آسوده مى كنم و عهده دار كشتن او مى شوم .
((برك بن عبداللّه تميمى )): پيشنهاد كرد كه كشتن معاويه با من .
و ((عمرو بن بكر تميمى )) گفت : من شما را از شرّ عمروعاص ، آسوده مى سازم و عهده دار كشتن او مى شوم .
اين سه نفر با هم پيمان محكم بستند و بر اجراى آن ، اصرار ورزيدند و در مورد وقت اجراى اين توطئه ، هر سه توافق كردند كه شب نوزدهم ماه رمضان ، به آن اقدام نمايند و سپس از همديگر جدا شدند و در انتظار اجراى توطئه خود بودند. ابن ملجم - لعنت خدا بر او - كه از قبيله ((كِنده )) بود با رعايت مخفى كارى ، از مكّه به سوى كوفه رهسپار شد و با ياران خود در كوفه ملاقات كرد، ولى براى اينكه توطئه اش فاش نشود، آن را به هيچ كس نگفت .
ملاقات ابن ملجم با قُطّام و مهريّه قُطّام
ابن ملجم در كوفه روزى به ديدار يكى از هم مسلكان خود كه از قبيله ((تيم رباب )) بود رفت ، تصادفا قُطّام (زن زيبا چهره ) در آنجا بود، قطّام دختر اخضر تيمى بود كه پدر و برادرش در جنگ نهروان به دست اميرمؤ منان على (عليه السلام ) كشته شده بودند و او از زيباترين بانوان آن زمان بود، وقتى كه ابن ملجم او را ديد، عاشق و شيفته او شد و عشق او در دلش جاى گرفت ، به طورى كه در همان مجلس از او خواستگارى كرد.
قطام گفت :((چه چيز را مهريّه من قرار مى دهى ؟)).
ابن ملجم گفت :((هرچه را بخواهى آماده ام آن را بپردازم )).
قُطّام گفت :((مهريّه من عبارت است از سه هزار درهم و يك كنيز و يك غلام و كشتن على بن ابى طالب )).
ابن ملجم گفت : آنچه گفتى مى پذيرم ، ولى كشتن على را چگونه انجام دهم ؟))
قطام گفت : با به كار بردن حيله و غافلگيرى ، اين كار را انجام بده ، اگر به هدف رسيدى دلم را شفا داده و شاد مى كنى و زندگى خوشى با من خواهى داشت و اگر در اين راه كشته شدى ،((فَما عِنْدَاللّهِ خَيْرٌ لَكَ مِنْ الدُّنْيا وَما فِيها؛ آن پاداشى كه در نزد خدا دارى براى تو بهتر از دنيا و آنچه در دنياست )).
ابن ملجم گفت :((سوگند به خدا! من از اين شهر گريخته بودم ، اكنون به اين شهر نيامده ام مگر براى اجراى آنچه از من خواستى كه كشتن على باشد، اين خواسته ات را نيز انجام مى دهم )).
قطام گفت : من نيز تو رادر اين كار مساعدت و يارى مى كنم .
به دنبال اين جريان ، قُطّام براى ((وردان بن مجالد)) كه از قبيله ((تيم رباب )) بود، پيام فرستاد و او رااز جريان آگاه كرد و از او خواست كه ابن ملجم را يارى نمايد. وردان نيز اين پيشنهاد را پذيرفت .
از سوى ديگر، ابن ملجم نزد (يكى از خوارج ) از قبيله اشجع كه نام او ((شبيب بن بجره )) بود رفت و جريان را به او گفت و از او كمك خواست ، شبيب پيشنهاد ابن ملجم را پذيرفت و سرانجام ابن ملجم همراه وردان و شبيب ، به مسجد اعظم كوفه رفتند تا جريان را دنبال كنند. قُطّام در مسجد معتكف شده بود و براى گذراندن اعتكاف خود (66) ، خيمه اى در مسجد براى خود برپا كرده بود، به قُطّام گفتند:((ما راءى خود را بر كشتن اين مرد (على ) هماهنگ كرده ايم ))، قطام چند تكّه پارچه حرير طلبيد و سينه هاى آنان را با آن پارچه ها محكم بست و آنان شمشيرها را به كمر بسته ، به راه افتادند و كنار درى آمدند كه على (عليه السلام ) از آن در براى نماز وارد مسجد مى شد و در آنجا نشستند، قبلاً اينان ، اشعث ابن قيس را نيز از توطئه خود آگاه كرده بودند، او هم كه (از سران خوارج بود) قول يارى به آنان را داده بود و آن شب به آنان پيوست تا آنان را در اجراى توطئه قتل ، كمك كند ( بنابراين شب نوزدهم ماه رمضان سال چهل هجرى ، چهار نفر مرد (ابن ملجم ، وردان ، شبيب و اشعث ) و يك زن يعنى قطام همديگر را براى اجراى توطئه قتل على (عليه السلام ) مساعدت مى كردند).
وقتى كه ثلث آخر شب فرا رسيد امام على (عليه السلام ) به سوى مسجد آمد (طبق معمول ) صدا زد: نماز! نماز! در همين وقت ابن ملجم - لعنت خدا بر او - با همراهانش به آن حضرت حمله كردند، در اين حمله غافلگيرانه ، ابن ملجم شمشير زهرآلودش را بر فرق آن حضرت زد. (67)
از سوى ديگر شبيب - لعنت خدا بر او - شمشيرش را به طرف امام وارد آورد كه خطا رفت و به طاق مسجد خورد، تروريستها گريختند، اميرمؤ منان على (عليه السلام ) فرمود:((مراقب باشيد اين مرد (ابن ملجم ) از چنگ شما فرار نكند)).
دستگيرى و قتل شبيب همدست ابن ملجم
پس از ضربت خوردن حضرت على (عليه السلام ) جمعى از مسلمين در صدد دستگيرى ضاربين برآمدند، در مورد ((شبيب بن بجره )) مردى او را دستگير كرد و به زمين افكند و روى سينه اش نشست و شمشيرش را گرفت تا با آن ، او را بكشد، ديد مردم سراسيمه به سوى او مى آيند، آن مرد از ترس اينكه مبادا (در آن شلوغى ) او را عوضى بگيرند و هرچه فرياد بزند (قاتل من نيستم ) صدايش را نشنوند، از سينه شبيب برخاست و او را رها كرد و شمشيرش را به كنارى انداخت . شبيب از فرصت استفاده كرده ، برخاست و از ميان ازدحام جمعيت گريخت و به خانه اش رفت ، پسر عموى او به خانه او رفت ، ديد شبيب پارچه حريرى از سينه اش باز مى كند، از او پرسيد اين چيست ؟ شايد تو امير مؤ منان على ( عليه السلام ) را كشتى ؟
شبيب خواست بگويد نه (آن قدر در حال تشويش و اضطراب بود كه ) حمله كرد و او را كشت .
دستگيرى ابن ملجم و هلاكت او
ابن ملجم در حال فرار بود، مردى از قبيله هَمْدان ، به او رسيد قطيفه اى را كه در دست داشت به روى او انداخت و او را به زمين افكند و شمشيرش را از دستش گرفت و سپس او را نزد اميرمؤ منان على (عليه السلام ) آورد. ولى سوّمين همدست ضاربين (وردان بن مجالد) فرار كرد و در ازدحام جمعيت ناپديد شد. (68)
اميرمؤ منان على (عليه السلام ) وقتى كه به ابن ملجم نگاه كرد فرمود:((يك تن در برابر يك تن (69) ، اگر من از دنيا رفتم ، او را همانگونه كه مرا كشته بكشيد و اگر زنده ماندم ، خودم راءيم را درباره او اجرا مى كنم )).
ابن ملجم - لعنت خدا بر او - گفت : من اين شمشير را به هزار درهم خريده ام و با هزار درهم زهر، آن را زهرآگين نموده ام ، اگر به من خيانت كند، خدا آن را دور سازد.
او را از حضور اميرمؤ منان على (عليه السلام ) بيرون بردند. مردم از شدّت خشم گوشت بدن او را با دندانشان مى گزيدند و به او مى گفتند:
((اى دشمن خدا! اين چه كارى بود كه انجام دادى ؟ امّت محمّد (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) را درهم شكستى و بهترين انسانها را كشتى ))، ولى ابن ملجم ساكت بود و سخنى نمى گفت ، او را زندانى كردند.
سپس مردم به حضور اميرمؤ منان على (عليه السلام ) آمدند و عرض كردند:((اى اميرمؤ منان ! درباره اين دشمن خدا دستورى به ما بده ، او امت را به نابودى كشاند و دين را تباه ساخت )).
حضرت على (عليه السلام ) به مردم فرمود:((اگر زند
برچسب:
نویسنده: دانیال رضایی