حضرت امام رضا عليه السّلام
1
على بن موسى الرضا عليهماالسلام هشتمين امام و پيشواى شيعيان در روز پنجشنبه يازدهم ذيقعده سال 148 هجرى در مدينه ، قدم به عرصه حيات گذارد. نام مباركش على و كنيه اش ابوالحسن و مشهورترين القابش رضا است .
پدر آن حضرت ، امام موسى بن جعفر عليهماالسلام هفتمين امام شعيان و مادرش تكتم و ملقّب به نجمه بوده است . پدرش موسى بن جعفر عليهماالسلام او را عالم آل محمّد نام داده است .
شيخ صدوق عليه الرحمه از ابراهيم بن عباس نقل مى كند كه گفت : هرگز نديدم كه امام على بن موسى الرضاعليهماالسلام كسى را با كلام خود رنج دهد و نديدم كه گفتار كسى را قطع كند و در ميان سخنش ، سخن گويد. در مقابل كسى كه با او سخن مى گفت تكيه به جايى نمى داد و در حضور كسى كه با او نشسته بود، پا دراز نمى كرد، به خدمه خود ناسزا نمى گفت و هيچگاه نديدم كه آب دهان خود را دور افكند و نديدم كه در خنده خود قهقهه كند، بلكه خنده او تبسّم بود.
در كتاب زندگانى حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام از ابن شهر آشوب نقل كرده كه : آن حضرت روز عرفه در خراسان ، تمام اموال خود را بخشيد.
و نيز در همان كتاب نوشته است كه : كلينى در كافى و ابن شهر آشوب از اليسع بن حمزه قمى روايت نموده اند كه گويد: من نزد حضرت رضا عليه السلام بودم ، جمعى هم در خدمتش حضور داشتند و مسايل حلال و حرام مى پرسيدند، ناگاه مردى وارد شد و سلام كرد و عرض كرد: من از دوستان تو و پدران تو و نياكان تو مى باشم ، از حجّ برگشته ام و هزينه سفرم كم آمده ، اكنون چيزى كه مرا به منزلم برساند ندارم ، استدعا دارم خرجى راه مرا فراهم فرماييد و مرا به ميهن خود برسانيد و من در آنجا سرمايه و مكنت دارم و چون به وطن خود رسيدم آنچه را كه به من عطا فرماييد از جانب شما صدقه مى دهم .
حضرت به او اجازه جلوس داده فرمود: خدا تو را رحمت كند.
پس از آن با آن مرد قدرى صحبت نمود و بعد حضرت برخاسته به اندرون رفت ، قدرى درنگ نموده بيرون آمد در را بست ، پس از آن دست مباركش را از بالاى در بيرون آورده فرمود: خراسانى كجا است ؟
خراسانى عرضه كرد: در اينجا حاضرم .
فرمود: اين دويست دينار را بگير و آن را در مخارج اهل و عيالت مصرف كن و بدان تبرك بجوى و بيرون شو كه من تو را نبينم و تو مرا نبينى .
سليمان گويد: آن مرد رفت ، من به حضرت عرض كردم : فدايت شوم ! عطاى زياد دادى و مرحمت فرمودى ، پس چرا روى از او برگرفتى ؟
حضرت فرمود: براى اينكه ذلّت سؤ ال را جهت برآوردن حاجت در او نبينم .
امام على بن موسى الرضا عليهماالسلام از نظر تقوى و عبادت آنچنان بود كه تمام اوقات خود را به عبادت و ذكر خدا مى گذرانيد و از نظر علم و دانش آنچنان بود كه او را عالم آل محمّد لقب دادند.
از امام موسى بن جعفر عليهماالسلام نقل شده كه مى فرمود: شنيدم از پدرم جعفر بن محمّد عليهماالسلام كه مكرر به من مى فرمود كه : عالم آل محمّد در صلب تو است و اى كاش كه من او را مى ديدم . او همنام اميرالمؤ منين على عليه السلام است .
تجليّات علمى امام ، آنچنان برجستگى و درخشش داشت كه چشمها را خيره كرد و قلبها و دلها را بسوى او متوجّه ساخت . و اين درخشش علمى جهتى خاص داشت .
توضيح آنكه : امام هشتم ، على بن موسى الرضا عليهماالسلام معاصر با مأ مون خليفه عباسى بود. و مأ مون مردى فوق العاده باهوش و زيرك بود. و يكى از هدفهاى اصلى او درهم كوبيدن خاندان على عليه السلام بوده است و امام هشتم عليه السلام شخصيّت بارز و برجسته علويين بود.
خاندان علوى چه در دوران امويان و چه در دوران عباسيان ، هميشه مورد آزار و اذيّت بودند. امويان از عقل و درايت كافى برخوردار نبودند، به اين جهت مى بينيم كه دومين خليفه اموى ، يزيد بن معاويه ، براى درهم كوبيدن حسين بن على عليهماالسلام حادثه عاشورا را مى آفريند.
بازده اجتماعى اين حادثه تأ ثرانگيز چيزى جز نفرت و انزجار نبوده است و سرانجام هم حكومت هزار ماهه اموى در برابر نفرت افكار عمومى تاب مقاومت نياورد و بالاخره با دست عباسيان واژگون شده و در مقبره تاريخ مدفون شدند. عباسيان بر سر كار آمدند و آنان از برنامه هاى ضدّ علوى امويها پند گرفته بودند، در هدف با آنها شريك بودند.
هدف عباسيان نيز ايجاد محدوديّت بود، بايد هرچه بيشتر زندگى ائمه دين عليهم السلام در سختى باشد، بايد در فشار و شكنجه باشند تا از قيامهاى احتمالى آنان جلوگيرى شود. ائمه دين عليهم السلام به موجب علم و تقوى و پرهيزكارى در بين مردم از محبوبيّتى عظيم برخوردار بودند و اين خطرى بزرگ و عظيم براى حكومت آنان محسوب مى شد.
به اين جهت بايد هرچه بيشتر از قدرت معنوى و نفوذ روحانى آنان كاسته شود و در عين حال فعاليّتهاى ضدّ علوى بايد بصورتى باشد كه خشم و نفرت مردم را برنيانگيزد؛ چه بهتر كه : عوامل محبوبيّت آنان درهم كوبيده شود و از همه مهمتر آنكه سطوت و هيبت علمى آنان درهم خرد گردد.
براساس اين انديشه ، مأ مون به فكر چاره افتاد، به خيال خود مى خواست عظمت علمى امام عليه السلام را از بين ببرد؛ به اين جهت علم و دانش را رونق مى داد و از علما و دانشمندان به گرمى پذيرايى مى كرد. دستور داد تا كتابهاى علمى يونان به عربى ترجمه شود و مكتبهاى نويى در برابر مكتبهاى علمى مذهبى بوجود آيد، پيشروان اين علوم را بشدّت پر و بال مى داد و مخصوصاً در برابر چشم مردم نسبت به آنها احترام مى كرد. و با اين ترتيب توفيق يافت كه قطبهاى جذب كننده مختلفى در برابر امام هشتم عليه السلام بوجودآورد.
بايد امام هشتم على بن موسى الرضا عليهماالسلام در برابر جبهه قوى و نيرومندى قرار گيرد، بايد مجالس مباحثه و مناظره تشكيل شود، تا بلكه امام عليه السلام در برابر اين همه قدرت علمى عاجز و درمانده شود و نتيجتاً از عظمت و سطوت علمى آن حضرت كاسته شود.
براساس اين فكر غلط بود كه در ماه شوال سال دويست هجرى از امام عليه السلام دعوت كرد تا به خراسان تشريف فرما شود.
مأ مون نخست به منظور منحرف ساختن افكار عمومى از واقعيّت و براى اينكه افكار خود را در زير پوششى فريبنده به مرحله اجرا درآورد نه تنها از امام خواست تا به خراسان تشريف فرما شوند بلكه به آن حضرت پيشنهاد خلافت نيز مى كند.
تاريخ ، مطلب را چنين ثبت كرده است :
مأ مون : اى فرزند رسول خدا! من شما را از هر جهت براى مقام خلافت شايسته تر از خود مى بينم و لذا مى خواهم از اين مقام كناره گيرى كرده و آن را به شما واگذار كنم .
على بن موسى الرضا عليهماالسلام : اگر اين مقام را خدا به تو داده و حق تو است ، شايسته نيست كه تو خود آن را از خويشتن سلب نموده و به ديگرى واگذار كنى و اگر اين مقام از تو نيست چگونه مى خواهى چيزى را كه از تو نيست به ديگرى ببخشى ؟
مأ مون : در هر صورت شما بايد اين سمَت را قبول كنى .
امام رضا عليه السلام : من اين كار را نخواهم كرد و هرگز با ميل و رغبت تقاضاى تو را نمى پذيرم .
مأ مون : جداً ميل ندارى ؟
امام عليه السلام : جداً ميل ندارم .
مأ مون : پس ولايتعهدى مرا قبول كن .
امام عليه السلام : از قبول اين منصب نيز معذورم .
مأ مون : شما در قبول اين سمت مجبورى ! من تو را مجبور مى كنم كه آن را بپذيرى !
امام عليه السلام : تهديدم مى كنى ؟
مأ مون : آرى ! تهديدت مى كنم ! جانت در گرو پذيرفتن ولايتعهدى است .
امام عليه السلام اندكى به فكر فرو رفت ، احساس كرد كه يك ضرورت اجتناب ناپذير است كه به او روى آورده ، مأ مون دست بردار نيست ، او براى وصول به هدفهاى سياسى خود و به منظور تثبيت مقام و موقعيتش مى خواهد از وجود من استفاده كند و او كسى است كه براى دست يافتن به مقام خلافت حتى برادرش امين را هم كشته است ، او در اين راه از هيچ جنايتى باك ندارد، گو اينكه كشتن من باشد، اكنون كه موقعيّت تا اين اندازه حساس و خطرناك است من نيز ناچار قبول مى كنم .
امام عليه السلام سر بلند كرد و گفت : اكنون كه مساءله اجبار و تهديد مطرح است ، من نيز ناچار مى پذيرم ، ولى تو نيز بايد شرايط مرا بپذيرى .
مأ مون كه نقشه خود را در آستانه اجرا مى ديد تبسّمى كرده و قيافه درهم فرورفته اش را از هم باز نمود و گفت : شرايطت را بيان فرما، از جان و دل مى پذيرم .
امام عليه السلام فرمود: به اين شرايط قبول مى كنم كه : از دخالت در كارهاى سياسى و دولتى معذورم دارى ، من مى توانم ولايتعهدى تو را منهاى وظايف سياسيش بپذيرم ، نه حاكمى را معزول مى كنم و نه كسى را ولايت مى دهم و نه در هيچكارى دخالت مى كنم .
مأ مون اين شرط را پذيرفت و با اين ترتيب امام على بن موسى الرضا عليهماالسلام برخلاف ميل و رغبت باطنى خود و صرفاً به حكم يك ضرورت اجتناب ناپذير تن به ولايتعهدى داده و اين مقام را مى پذيرد ولى او مصلحت خود جامعه اسلامى را در قبول كردن اين پست نمى ديد، مصلحت نبود كه با وارد شدن در كادر حكومت ، سرپوشى به روى اعمال خلاف رويه آنان بگذارد.
او امام بود، شخصيّت و مقام معنويش اجازه نمى داد كه با گروه ستمكاران و كسانى كه براساسى جز عدل و داد، حكومت مى كنند همكارى كند. على بن موسى الرضا عليهماالسلام از نظر مذهبى ، طرفدار حكومتى چون حكومت جدّش على بن ابيطالب عليه السلام است ، حكومتى كه جز عدل و داد نبيند و جز در راه احقاق حق مظلومان و ستمديدگان قدمى برندارد، اكنون چگونه مى تواند عضو حكومتى بشود كه اساس و ريشه اى جز عدل و داد دارد؟
اگر او اين پست را قبول كند و انجام وظايف سياسى آن را نيز به عهده بگيرد و رسماً وارد فعاليّت گردد، اين خود امضايى است كه از طرف مقام امامت نسبت به چنين دستگاهى انجام مى گيرد و هرگز امام به خود اجازه چنين امضايى را نمى دهد، بنابراين مصلحت اجازه قبول اين پست را به او نمى دهد.
ولى يك نكته در اينجا وجود دارد كه از ديدگاه فكر ريزبين امام عليه السلام مخفى نماند و آن اين است كه اگر امام همچنان سرسختى كرده و از قبول تقاضاى مأ مون سرباز زند، ديگر نمى تواند به وظايفى كه خدا به نام امامت بر عهده او گذارده است ، قيام كند.
بدون ترديد اگر تقاضاى مأ مون رد شود، حداقل عكس العملش اين خواهد بود كه امام در محدوديّتى شديد قرار خواهد گرفت و سرانجام هم جان خود را در اين راه خواهد باخت و با اين ترتيب ديگر نمى تواند به انجام وظايف امامت و رسالتى كه مخصوص به او است بپردازد.
گفتيم كه : در عصر مأ مون علم و دانش رونق فوق العاده اى به خود گرفته بود و اصولاً مأ مون براى اينكه عظمت و حرمت علمى خاندان علوى را در هم بكوبد ازعلما و دانشمندان تجليل فوق العاده اى مى كرد، قدرتهاى علمى را پر و بال مى داد، مى كوشيد تا هرچه بيشتر قدرت علمى دانشمندان تقويت گردد تا بلكه در پرتو آن از مقام علمى على بن موسى الرضا عليهماالسلام كاسته شود، او در حقيقت مى خواست علم را جانشين دين كند و فكرش اين بود كه جلوه و جلال مذهبى خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله را از مجراى گسترش دادن به علم و دانش درهم بشكند. در اين موقعيّت خاص ، وظيفه امام عليه السلام اين بود كه او نيز با فعاليتهايى مداوم ، پيشرو بودن مكتبت علمى دين را بر ساير مكتبهاى علمى نمايان سازد و به جامعه نشان دهد كه مغزهاى علمى بشر هرچه هم جلو برود باز نمى تواند به پاى مذهب برسد. او بايد نشان دهد كه معارف علمى اسلام كه از مبداء وحى ريشه گرفته است براى هميشه حاكميّت و پيشرو بودن خود را بر ساير مكتبهاى علمى حفظ خواهد كرد و اين يك وظيفه حساس و خطيرى بود كه به موجب شرايط خاص اجتماعى آنروز در برابر امام على بن موسى الرضا عليهماالسلام قرار داشت .
با خود فكر كرد كه : ما ولايتعهدى را مى پذيريم ولى با اين شرط كه از هرگونه فعاليّت سياسى و شركت كردن در مراسم دولتى معاف باشيم . و با اين ترتيب هم اعمال آنها را امضا نكرده ايم و هم از مقام و موقعيّت ولايتعهدى استفاده نموده و با كمال آزادى در راه انجام وظيفه خاص خود كه معرفى مكتب علمى اسلام است به كار خواهيم پرداخت .
على بن موسى الرضا عليهماالسلام پست ولايتعهدى را منهاى وظايف سياسيش پذيرفت و جمع بين ضرورت و مصلحت را با بهترين طرز ممكن انجام داد و سپس با استفاده از موقعيّت و مقام خود به معرفى مكتب علمى اسلام پرداخته و در آن لحظات حساس و بحرانى او با شركت در مجالس علمى و مناظره هايى كه بوسيله دانشمندان بزرگ عصر تشكيل مى شد، جلال و شكوه منطق علمى اسلام را بصورت زنده و برجسته اى نمايان ساخت .
مأ مون هدفش اين بود كه امام به خراسان رود و در برابر جبهه علما و دانشمندان قرارگيرد، باشد تا سطوت علمى امام درهم شكسته شود.
و امام نيز وظيفه داشت كه با شركت در مجالس بحث و مناظره پيشرو بودن مكتب مذهب را روشن سازد.
براساس اين فكر، امام عليه السلام به خراسان رفت و حتى ولايتعهدى را هم پذيرفت .
و مأ مون به موجب نقشه هاى دقيق قبلى خود مجالس عظيم تشكيل مى داد و امام عليه السلام را در برابر علما و دانشمندان عصر قرار مى داد. و اينك جريان اين مجالس را از زبان تاريخ مى شنويم .
تاريخ با كمال صراحت و روشن مى گويد كه :
در تمام مجالس بحث و مناظره ، امام عليه السلام با قدرت منطق و قوت استدلال ، بر همه پيروز مى شد و هرگز اتّفاق نيافتاد كه حتى در يك مساءله ، امام عليه السلام از جواب فرو ماند.
ابو الصلت هروى مى گويد: هيچكس را دانشمندتر از امام على بن موسى الرضا عليهماالسلام نديدم و تمام دانشمندان درباره امام عليه السلام همين عقيده را دارند.
و اضافه مى كند كه : مأ مون در مجلسهاى متعدد، علماى اديان و فقها و متكلّمين را جمع كرد و از آنان خواست تا با آن حضرت در مسايل مختلف علمى و مذهبى بحث كنند و آن حضرت بر تمام آنها غلبه كرد و تمام آن دانشمندان ، بر فضل و برترى امام عليه السلام و قصور خودشان اقرار كردند.
مأ مون از اين راه به نتيجه نرسيد. او نتوانست عظمت علمى امام عليه السلام را درهم بكوبد و حتى سر و صداى اين مجالس و پيروزى امام عليه السلام بر تمام دانشمندان ، در محافل عمومى مورد گفتگو و تحسين قرار گرفت و نتيجتاً روز به روز بر محبوبيّت و نفوذ امام عليه السلام افزوده مى شد.
چه بايد كرد؟
و چگونه بايد اين قدرت را نابود ساخت ؟
او نتوانست شخصيّت امام عليه السلام را درهم بكوبد. در نتيجه تصميم گرفت شخص امام عليه السلام را از ميان بردارد و در اينجا است كه مساءله قتل امام عليه السلام در مغزش مطرح مى شود. و سرانجام هم فكر خود را عملى نموده و آن حضرت را مسموم مى سازد.
امام على بن موسى الرضا عليهماالسلام با انگور زهر آگين مسموم مى شود و طبق مشهور در ماه صفر از سال 203 هجرى و در سن پنجاه و پنج سالگى به مقام عظيم شهادت نائل مى آيد و يكى ديگر بر قربانيان عدالت افزوده مى شود.
****************************
2
گذرى بر زندگى امام هشتم حضرت رضا (ع )
ويژگيهاى زندگى امام رضا (ع )
بعد از امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) مقام امامت به پسرش حضرت ابوالحسن على بن موسى الرّضا (عليه السلام ) رسيد، چرا كه او در فضايل سرآمد همه برادران و افراد خانواده اش بود و در علم و پرهيزكارى بر ديگران برترى داشت و همه شيعه و سنّى بر برترى او اتفاق نظر دارند و همگان آن حضرت را به تفوّق بر ديگران در جهت علم و فضايل معنوى مى شناسند.
به علاوه پدر بزرگوارش امام كاظم (عليه السلام ) بر امامت او بعد از خودش تصريح فرموده و اشاراتى نموده كه درباره هيچيك از برادران و افراد خانواده او، چنين تصريح و اشاراتى ننموده است .
حضرت رضا (عليه السلام ) به سال 148 هجرى (يازدهم ذيقعده يا ...) در مدينه چشم به اين جهان گشود، و در طوس خراسان در ماه صفر (161) سال 203 هجرى در سنّ 55 سالگى از دنيا رفت . (162)
مادر آن حضرت ((اُمّ الْبَنين )) نام داشت كه اُمّ ولد بود. مدّت امامت او و مدّت سرپرستى او از اُمّت ، بعد از پدرش ، بيست سال بود.
چند نمونه از دلايل امامت حضرت رضا (ع )
1 - تصريح و اشارات امام كاظم (عليه السلام ) بر امامت حضرت رضا (عليه السلام )؛ اين مطلب را جمع كثيرى نقل كرده اند از جمله از اصحاب نزديك و مورد اطمينان و صاحبان علم و تقوا و فقهاى شيعيان (امام كاظم (عليه السلام ) ) كه به نقل آن پرداخته اند، عبارتند از:
داوود بن كثير رِقّى ، محمّد بن اسحاق بن عمّار، علىّ بن يقطين ، نعيم قابوسى و افراد ديگر كه ذكر آنان به طول مى انجامد.
((داوود رِقّى )) مى گويد: به اباابراهيم (امام كاظم (عليه السلام ) ) عرض كردم : فدايت شوم ! سنّ و سالم زياد شده و پير شده ام ، دستم را بگير و از آتش دوزخ مرا نجات بده ، بعد از تو صاحب اختيار ما (يعنى امام ما) كيست ؟
آن حضرت اشاره به پسرش امام رضا (عليه السلام ) كرد و فرمود:((هذا صاحِبُكُمْ مِنْ بَعْدِى ؛ امام شما بعد از من اين پسرم مى باشد)).
2 - ((محمّد بن اسحاق )) مى گويد: به ابوالحسن اوّل (امام كاظم (عليه السلام ) ) عرض كردم : آيا مرا به كسى كه دينم را از او بگيرم ، راهنمايى نمى كنى ؟
در پاسخ فرمود:((آن راهنما) اين پسرم على (عليه السلام ) است )) روزى پدرم (امام صادق (عليه السلام ) ) دستم را گرفت و كنار قبر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) برد و به من فرمود:((پسر جان ! خداوند متعال (در قرآن ) مى فرمايد:(... اِنّى جاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلِيفَة ...)؛ من در روى زمين جانشين و حاكمى قرار خواهم داد (163) ، خداوند وقتى سخنى مى گويد و وعده اى مى دهد، به آن وفا مى كند)). (164)
3 - ((نعيم بن صحاف )) مى گويد: من و هشام بن حَكَم و علىّ بن يقطين در بغداد بوديم ، على بن يقطين گفت : در حضور عبد صالح (امام كاظم (عليه السلام ) ) بودم ، به من فرمود:((اى على بن يقطين ! اين على ، سرور فرزندان من است ، بدان كه من كُنيه خودم (يعنى ابوالحسن ) را به او عطا كردم )).
و در روايت ديگر آمده است كه : هشام بن حَكَم (پس از شنيدن اين سخن از على بن يقطين ) دستش را بر پيشانى خود زد و گفت : راستى چه گفتى ؟ (او چه فرمود؟!). على بن يقطين در پاسخ گفت :((سوگند به خدا! آنچه گفتم امام كاظم (عليه السلام ) فرمود)).
آنگاه هشام گفت :((سوگند به خدا! امر امامت بعد از او (امام هفتم ) همان است (كه به حضرت رضا (عليه السلام ) واگذار شده است )).
4 - ((نعيم قابوسى )) مى گويد: امام كاظم (عليه السلام ) فرمود:((پسرم على ، بزرگترين فرزند و برگزيده ترين فرزندانم و محبوبترين آنان در نزدم مى باشد و او به جفر (165) مى نگرد و هيچ كس جز پيامبر يا وصىّ پيامبر به جفر نمى نگرد)).
نمونه اى از فضايل امام رضا (ع )
((غفارى )) مى گويد: مردى از دودمان ((ابورافع )) آزاد كرده رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه نام او را ((فلان )) مى گفتند، مبلغى پول از من طلب داشت و آن را از من مى خواست و اصرار مى كرد كه طلبش را بپردازم (ولى من پول نداشتم تا قرضم را ادا كنم ) (166) نماز صبح را در مسجد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) در مدينه خواندم ، سپس حركت كردم كه به حضور حضرت رضا (عليه السلام ) كه در آن وقت در ((عُرَيض )) (يك فرسخى مدينه ) تشريف داشت ، بروم ، همينكه نزديك درِ خانه آن حضرت رسيدم ديدم او سوار بر الاغى است و پيراهن و ردايى پوشيده است (و مى خواهد به جايى برود) تا او را ديدم ، شرمگين شدم (كه حاجتم را بگويم ).
وقتى آن حضرت به من رسيد، ايستاد و به من نگاه كرد و من بر او سلام كردم با توجّه به اينكه ماه رمضان بود (و من روزه بودم ) به حضرت (عليه السلام ) عرض كردم : دوست شما ((فلان )) مبلغى از من طلب دارد به خدا مرا رسوا كرده (و من مالى ندارم كه طلب او را بپردازم ).
غفارى مى گويد: من پيش خود فكر مى كردم كه امام رضا (عليه السلام ) به ((فلان )) دستور دهد كه (فعلاً) طلب خود را از من مطالبه نكند، با توجّه به اينكه به امام (عليه السلام ) نگفتم كه او چقدر از من طلبكار است و از چيز ديگر نيز نامى نبردم .
امام رضا (عليه السلام ) (كه عازم جايى بود) به من فرمود بنشين (و در خانه باش ) تا بازگردم . من در آنجا ماندم تا مغرب شد و نماز مغرب را خواندم و چون روزه بودم ، سينه ام تنگ شد مى خواستم به خانه ام بازگردم ، ناگهان ديدم امام رضا (عليه السلام ) آمد و عدّه اى از مردم در اطرافش بودند و درخواست كمك از آن بزرگوار مى كردند و آن حضرت به آنان كمك مى كرد، سپس وارد خانه شد، پس از اندكى از خانه بيرون آمد و مرا طلبيد، برخاستم و با آن حضرت وارد خانه شديم ، او نشست و من نيز در كنارش نشستم و من از ((ابن مسيّب )) (رئيس مدينه ) سخن به ميان آوردم و بسيار مى شد كه من درباره ابن مسيّب نزد آن حضرت سخن مى گفتم ، وقتى كه سخنم تمام شد، فرمود:((به گمانم هنوز افطار نكرده اى ؟)).
عرض كردم : آرى افطار نكرده ام . غذايى طلبيد و جلو من گذارد و به غلامش دستور داد كه با هم آن غذا را بخوريم ، من و آن غلام از آن غذا خورديم ، وقتى كه دست از غذا كشيديم ، فرمود:((تشك را بلند كن و آنچه در زير آن است براى خود بردار)).
تشك را بلند كردم و دينارهايى ديدم ، آنها را برداشتم و در آستين خود گذاردم (يعنى در جيب آستينم نهادم ) سپس امام رضا (عليه السلام ) به چهار نفر از غلامان خود دستور داد كه همراه من باشند تا مرا به خانه ام برسانند.
به امام رضا (عليه السلام ) عرض كردم : فدايت گردم ! قراولان ((ابن مسيب )) (امير مدينه ) در راه هستند و من دوست ندارم آنان مرا با غلامان شما بنگرند.
فرمود:((راست گفتى ، خدا تو را به راه راست هدايت كند))، به غلامان فرمود:((همراه من بيايند و هركجا كه من خواستم ، برگردند)) غلامان همراه من آمدند، وقتى كه نزديك خانه ام رسيدم و اطمينان يافتم ، آنان را برگرداندم ، سپس به خانه ام رفتم (شب بود) چراغ خواستم ، چراغ آوردند به دينارها نگاه كردم ، ديدم 48 دينار است و آن مرد طلبكار، 28 دينار از من طلب داشت ودر ميان آن دينارها، يك دينار بود كه مى درخشيد، آن را نزديك نور چراغ بردم ديدم روى آن با خط روشن نوشته است :((آن مرد، 28 دينار از تو طلب دارد، بقيه دينارها مال خودت باشد)).
سوگند به خدا! خودم نمى دانستم (و فراموش كرده بودم ) كه او چقدر از من طلب دارد. روايات در اين راستا بسيار است كه شرح و نقل آنها در اين كتاب كه بنايش بر اختصار است به طول مى انجامد. (167)
ماجراى شهادت حضرت رضا (ع )
وقتى كه حضرت رضا (عليه السلام ) به سال دويست هجرى ، به دعوت ماءمون ناگزير از مدينه به خراسان آمد، حدود سه سال آخر عمرش را در دستگاه ماءمون (هفتمين خليفه عبّاسى گذراند).
حضرت رضا (عليه السلام ) در خلوت ، ماءمون را بسيار موعظه و نصيحت مى كرد و او را از عذاب خدا مى ترساند و ارتكاب خلاف را از او زشت مى شمرد و ماءمون در ظاهر، گفتار امام رضا (عليه السلام ) را مى پذيرفت ولى در باطن آن را نمى پسنديد و برايش سنگين و دشوار بود.
روزى حضرت رضا (عليه السلام ) نزد ماءمون آمد و ديد او وضو مى گيرد ولى غلامش آب به دست او مى ريزد و او را در وضو گرفتن كمك مى كند.
امام رضا (عليه السلام ) به او فرمود:((در پرستش خدا كسى را شريك قرار مده )).
ماءمون آن غلام را رد كرد و خودش آب ريخت و وضو گرفت ، ولى اين سخن حضرت رضا (عليه السلام ) موجب شد كه خشم و كينه ماءمون به آن حضرت زياد شود (چرا كه ماءمون يك عنصر متكبّر و خودخواه بود و اينگونه گفتار به دماغش برمى خورد) اين از يك سو و از سوى ديگر، هرگاه ماءمون در حضور حضرت رضا (عليه السلام ) از فضل بن سهل و حسن بن سهل (168) سخن به ميان مى آورد، امام رضا (عليه السلام ) بديهاى آن دو را به ماءمون گوشزد مى كرد و ماءمون را از گوش دادن به پيشنهادهاى فضل و حسن ، نهى مى نمود.
فضل بن سهل و حسن بن سهل ، موضعگيرى حضرت رضا (عليه السلام ) را فهميدند، از آن پس مكرّر به گوش ماءمون مى خواندند و او را بر ضدّ امام رضا (عليه السلام ) مى شوراندند، مثلاً توجّه همگانى مردم را به امام رضا (عليه السلام ) به عنوان يك خطر جدّى براى براندازى حكومت ماءمون قلمداد مى كردند و ماءمون (خودخواه ) را وامى داشتند كه از حضرت رضا (عليه السلام ) فاصله بگيرد و كار به جايى رسيد كه آن دو (سالوس خائن ) راءى ماءمون را نسبت به حضرت رضا (عليه السلام ) دگرگون ساختند و او را آنچنان كردند كه تصميم به كشتن حضرت رضا (عليه السلام ) گرفت .
تا روزى امام رضا (عليه السلام ) با ماءمون غذايى خوردند، امام رضا (عليه السلام ) از آن غذا بيمار شد و ماءمون نيز خود را به بيمارى زد.
جريان شهادت حضرت رضا (عليه السلام ) از زبان عبداللّه بن بشير
((عبداللّه بن بشير)) (يكى از غلامان ماءمون ) مى گويد: ماءمون به من دستور داد كه ناخنهاى خود را بلند كنم و اين كار را براى خودم عادى نمايم و آن را به هيچ كس نگويم من اين كار را انجام دادم سپس ماءمون مرا طلبيد، چيزى شبيه تمرهندى به من داد و به من گفت : اين را با دستهايت خمير كن و به همه دستت بمال و من چنين كردم و سپس ماءمون مرا ترك كرد و به عيادت حضرت رضا (عليه السلام ) رفت ، پرسيد حالت چطور است ؟
امام رضا (عليه السلام ) فرمود:((اميد سلامتى دارم )).
ماءمون گفت : من هم بحمداللّه امروز حالم خوب شده است ، آيا هيچيك از پرستاران و خدمتكاران امروز نزد شما آمده اند؟
امام رضا (عليه السلام ) فرمود:((نه ، نيامده اند)). ماءمون خشمگين شد و بر سر غلامان فرياد زد (كه چرا به خدمتگزارى از آن حضرت نپرداخته ايد).
عبداللّه بن بشير در ادامه سخن مى گويد: سپس ماءمون به من دستور داد و گفت : براى ما انار بياور، چند انار آوردم ، گفت هم اكنون با دست خود (كه به زهر تمر هندى آلوده بود) آب اين انارها را با فشار دست بگير، من چنين كردم ، ماءمون آن آب انار آنچنانى را با دست خود به حضرت رضا (عليه السلام ) (كه در بستر بيمارى در حال بهبودى بود) خورانيد و همان موجب مسموميّت امام رضا (عليه السلام ) شده و سبب شهادت آن حضرت گرديد، او پس از خوردن آن آب انار دو روز بيشتر زنده نماند و سپس از دنيا رفت .
جريان شهادت از زبان اباصلت و محمّد بن جهم
((اباصلت هروى )) مى گويد: وقتى كه ماءمون نزد امام رضا (عليه السلام ) بيرون رفت ، من به حضور آن حضرت رسيدم ، به من فرمود:((يا اَباصَلْتِ! قَدْ فَعَلُوها؛ اى اباصلت ! آنها كار خود را (يعنى مسموم كردن را) انجام دادند))، و در اين هنگام زبان آن حضرت به ذكر توحيد و شكر و حمد خدا، گويا بود.
((محمّد بن جهم )) مى گويد: حضرت رضا (عليه السلام ) انگور را دوست داشت ، مقدارى از انگور را آماده كردند و چند روز در جاى حبه هاى انگور، سوزنهاى زهرآلود، وارد كردند وقتى كه دانه هاى انگور زهرآگين شد، آن سوزنها را بيرون آوردند و همان دانه هاى انگور را نزد آن حضرت گذاردند، آن بزرگوار كه در بستر بيمارى بود، آن انگورها را خورد و سپس به شهادت رسيد.
و گويند مسموم نمودن آن حضرت بسيار زيركانه و دقيق (با كمال پنهانكارى بود تا كسى نفهمد) انجام گرفت .
رياكارى ماءمون بعد از شهادت حضرت رضا (ع )
پس از شهادت حضرت رضا (عليه السلام ) ماءمون يك شبانه روز خبر آن را پوشاند و فاش نكرد، سپس ((محمّد بن جعفر)) (عموى حضرت رضا (عليه السلام ) ) و جماعتى از دودمان ابوطالب (عليه السلام ) را كه در خراسان بودند، طلبيد و خبر وفات حضرت رضا (عليه السلام ) را به آنان داد و خودش گريه كرد و بسيار بيتابى نمود و اندوه شديد خود را ابراز كرد و سپس جنازه آن حضرت را به طور صحيح و سالم به آنان نشان داد، آنگاه به آن جنازه رو كرد و گفت :
((برادرم ! براى من طاقت فرساست كه تو را در اين حال بنگرم ، من اميد آن را داشتم كه قبل از تو بميرم ، ولى خواست خدا اين بود!)).
سپس دستور داد جسد آن حضرت را غسل دادند و كفن و حنوط نمودند و به دنبال جنازه آن حضرت راه افتاد و جنازه را تا همانجا كه هم اكنون محلّ قبر شريف حضرت رضا (عليه السلام ) است مشايعت كرد و همانجا آن را به خاك سپرد. آن محل ، خانه ((حميد بن قحطبه )) (يكى از رجال دربار هارون ) بود كه در قريه اى به نام ((سناباد)) نزديك ((نوقان )) در سرزمين ((طوس )) قرار داشت ، و قبر هارون الرّشيد (پنجمين خليفه عبّاسى ) در آنجا بود. مرقد مطهّر حضرت رضا (عليه السلام ) را در جانب قبله قبر هارون ، قرار دادند.
فرزندان حضرت رضا (ع )
حضرت رضا (عليه السلام ) درگذشت ، ولى فرزندى براى او سراغ نداريم ، جز يك پسر كه همان امام بعد از اوست ؛ يعنى ((ابوجعفر محمد بن على (عليه السلام ) (امام نهم ) كه هنگام وفات حضرت رضا (عليه السلام ) هفت سال و چند ماه داشت )). (169)
برچسب:
نویسنده: دانیال رضایی