خرید بک لینک

درباره سایت

کندر

امکانات وب

Ø¢Ùx85ار

Ø¢Ùx86Ùx84اÛx8cÙx86 :
بازدÛx8cد اÙx85رÙx88ز :
بازدÛx8cد دÛx8cرÙx88ز :
بازدÛx8cد Ùx87Ùx81تÙx87 گذشتÙx87 :
بازدÛx8cد Ùx85اÙx87 گذشتÙx87 :
بازدÛx8cد ساÙx84 گذشتÙx87 :
Ú©Ùx84 بازدÛx8cد :
************************

حضرت امام زين العابدين عليه السّلام

1

امام على بن الحسين عليه السلام ملقب به : زين العابدين ، سيّد السجادين ، زكى و امين ....
چهارمين امام ما است و بازمانده انقلاب عظيم عاشورا.
و رسالت بزرگش ، به ثمر رساندن انقلاب عاشورا.
مساءله اين نيست كه در چه سال و در چه روزى قدم به عرصه حيات نهاده است ، روز، ماه و سال در نقش آفرينى رجال بزرگ و قربانيان عدالت نقشى ندارد، آنچه كه بايد مورد تحقيق و ترسيم قرار گيرد، سيماى روحى اين برگزيدگان است .
چه تفاوت مى كند كه در سال سى و سه و يا سى و شش و يا سى و هشت گام به جهان نهاده باشد، اين هر سه رقم درباره ميلاد مقدّس آن حضرت به اضافه روز و هفته و ماه آن گفته شده است : روز پنجشنبه پانزدهم جمادى الاولى .
مهم اين است كه به شيارهاى مغزى و چين و شكنهاى روحى امام ورود كنيم و نيز مواليد و آفرينشهاى نظام مغزى آنها را درك كنيم ، باشد كه در پرتو اين شناخت و شيقتگى و شيدايى در برابر آن ، ما نيز گامى به آن سو نهيم و در جدال عدل و ظلم ، سياهى و روشنى ، زشتى و زيبايى كه تاريخ بشر را از خود پر كرده است مانند آنان در جبهه عدل و روشنى و زيبايى قرار گيريم .
از پدر و مادرش آغاز كنيم :
پدر: حسين فرزند على و نواده رسول خدا است . و گرچه اين نسبت بس ‍ شرف انگيز است ولى در محيط فكرى اسلام ، معيار نيست ، معيار تنها نقش ‍ اجتماعى است كه از تقواى روحى منشا مى گيرد.
ولى از اين نسبت بهره اى ديگر مى گيريم ، مگر نه اين است كه پدر والامقامش پرچمدار انقلابى بزرگ بوده است ، نتيجه مى گيريم كه امام چهارم ما بطور عينى دركوران انقلابى عظيم قرار داشته است و با اين ترتيب بايد نقش او در اين انقلاب بررسى شود، باشد تا به اين بررسى بپردازيم .
مادر: شهربانو دختر يزدگرد پادشاه ايران آن روز. ايران كه در زير سلطه نظام شاهنشاهى ساسانى جان مى داد. نظامى كه سخت مردم را در لابلاى چرخهاى آهنين خود درهم مى فشرد.
نظامى كه طبقات روح و موجوديّت آن را تشكيل مى داد، طبقاتى غير قابل نفوذ، غيرقابل اختلاط، سخت از هم جدا و رفاه تنها حق طبقه ممتاز بود كه در رأ س آن شاه ساسانى قرار داشت و همه ، برده و بنده او بودند.
و از نظر حقوقى با اينكه منشا قانون در نظام حقوقى ساسانيان مذهب زرتشت بود ولى سرانجام بنام حقوق ، مكمل اراده شاهان ساسانى ، منشا حقوق و قانون در نظام ايران آن روز بوده است و پيدا است كه اين قانونگذارى در همه جا و همه وقت به نفع طبقه ممتاز و به ضرر توده جمعيّت انجام مى گرفته است .
نظام ظالمانه عصر ساسانى ، شيرازه جامعه ايرانى را از هم گسيخت ، پيوندى كه بايد جامعه ساز و ملّت ساز باشد در جامعه ايرانى به نابودى گراييد، نتيجتاً جامعه ، مردم ، توده ، پيشه ور و دهقان ، اعتماد خود را از نظام و حكومت از دست داد.
چنين جامعه اى ، طبعاً بسوى انقلاب مى رود و چنين انقلابى از بطن جامعه ايرانى فوران كرد ولى بلافاصله هم به دست شاه عادل كه آوازه زنجير عدلش تاريخ را مشعشع كرده است درهم شكسته شد، البتّه به قيمت خونريزى چنگيزوار و به دنبال سركوبى انقلاب كه با همكارى شاهزادگان ، مالكان ، موبدان و به دست انوشيروان انجام گرفت ، جامعه ايرانى همچنان لحظه به لحظه در باطلاق ستم فروتر مى رفت ، منتظر روزنه اى بود كه از آن سر بيرون كند و به عصيان و انقلاب برخيزد و نظام را واژگون سازد.
نداى عدل اسلامى از دور، از آن دور دستها و از ميان كوههاى سر به فلك كشيده سرزمين مجهول ، طنين افكن شد. طنينى بسان موج كه هر لحظه دامنه اش گسترش مى گيرد و از كوه ابوقبيس مى گذرد، به مدينه مى رسد، به عراق ، به مرز ايران و به همراه سربازانى مؤ من ، مؤ من به عدل و مؤ من به مردم .
عجيب است كه نه تنها در نظامهاى دموكراسى كه رسماً با پشتوانه افكار عمومى ، زمام قدرت را بدست مى گيرد و با از دست رفتن افكار عمومى قدرت را از دست مى دهد، بلكه حتى در نظامهاى استبدادى ، نظامهايى كه براى افكار عمومى حسابى بازنمى كنند و پشتوانه هاى ديگرى براى خود در نظر مى گيرند، عملاً باز هم تعيين كننده سرنوشت حيات و مرگ قدرتها، وزنه افكار عمومى بوده و هست .
قدرت شيطانى ضحاك در تاريخ ايران ، سرانجام با قدرت افكار عمومى و نيروى لايزال توده ، درهم مى شكند. امپراطورى نيرومند انگلستان در قاره هند بالاخره با نيروى جامعه هندى به راه زوال مى رود و باز هم در تاريخ ايران ، قدرت ساسانى با از دست رفتن پشتوانه ملّى و نيروى همان دهقانان و پيشه وران و بيچارگان در مقابل قدرت عدل مسلمانان به زانو درمى آيد، جامعه به جان آمده بود و از نظام و حكومت روگردان شده بود. نداى عدل از وراى مرز به گوش طبقه محروم ايران زمين رسيد و همانها بودند كه سرانجام زمينه را براى پيشروى نيروى اسلام هموار كردند و بالاخره هم خدايگانشان با دست فردى محروم و آسيابان به قتل رسيد و به سلسله ساسانيان پايان بخشيد.
بازماندگان قدرت در پرتو از دست رفتن قدرت به اسارت افتادند و با دست سربازان اسلام راهى مدينه شدند. و اين جريان در سال سى و دوم هجرى بوده است .
بازماندگان ملوك فارس كه در نظام خاص اجتماع آن روز پرورش يافته و مغز و روحشان لبريز از معيارهاى خاص طبقاتى بوده است به محضر خليفه مسلمين ورودكردند.
شهربانو، دختر يزدگرد، آخرين پادشاه ساسانى ، در اين جمع بود. و شايد آنها اسراى زيادى در دربار خود ديده بودند و مخصوصاً اسراى روم را.
و ديده بودند كه اسير يعنى محكوم ، محكوم به مرگ ، محكوم به ذلّت ، محكوم به اهانت .
اسير در پيشگاه قدرت فاتح ، ديگر حتى انسان نيست چه رسد به اينكه حقوق انسانى داشته باشد.
پدر را، شاهان ساسانى را و وابستگان به قدرت را ديده بودند كه چگونه على رغم حقوق انسانى نسبت به همه ، نسبت به رعاياى خود، نسبت به اسرا، تجاوز مى كردند و ديده بودند حق را كه هميشه در لباس اراده پادشاه تجلّى مى كرد.
اكنون به مجلس ورود كردند كه تجمّعى است از قدرتمندان اسلام ، آنها كه قدرت عظيم امپراطورى ايران را واژگون ساخته اند. دختران يزدگرد با بافتهاى مغزى خود و با برداشتهايى كه از نظام خود داشتند، آماده هرگونه اهانت و ذلّت خوارى و حتى مرگ بودند.
كه ناگهان چشمهاشان از تعجّب درخشيدن گرفت و گوششان نغمه اى تازه شنيد. صداى دل انگيزى بود كه هيچگاه در نظام ساسانى آن را نشنيده بودند.
گويى فرشته اى است كه از آسمان و از وراى ظلمها و سياهيهاى انسانها، سخن مى گويد.
نه ! اين سخن ، سخن انسان نيست ، سخن حق و اخلاق و فضيلت و انسانيّت است كه از انسانها سخت فاصله دارد. بايد سخن فرشته باشد، كلام خدا باشد چه آنكه سخن حق و عدل را جز از زبان خدا و فرشتگان خدا نمى توان شنيد.
جستجو كردند، نگاهشان بسان كبوترى سبكبال در تمام زواياى مجلس پر مى كشيد و ناگهان در يك جا متوقّف شد، آنجا كه حق در چهره على عليه السلام تجسّم يافته بود. سخن او را شنيدند كه مى گفت :
اكرموا كريم كل قوم .(32)
بزرگان و نجباى هر قومى را گرامى بداريد، احترام كنيد.
اينها هم اكنون مسلمان شده و به حقّ تسليم گشته اند من و آل هاشم از حقوق خود بر آنها گذشت مى كنيم .
و همه از على عليه السلام پيروى كردند.
تجلّى اخلاق اسلام كه در سيماى على عليه السلام منعكس شده بود، بازماندگان ملوك فارس را از اسارت نجات داد.
و اينك آنها خود هستند كه مى توانند سرنوشت خود را تعيين كنند، سخن از انتخاب شوى به ميان آمد. بانوان ايرانى با ديدن صحنه كوتاهى از مهر و اخلاق اسلامى ، گذشته را فراموش كردند شيفته حق و عدل شدند و شيداى تجسم دهندگان به آن .
عقربك توجّه دل بسوى على عليه السلام و خاندان على منعطف شد و در انتخاب شوى ، نگاه شهربانو در سيماى حسين عليه السلام فرزند على عليه السلام متوقّف گشت .
آه ! ... آيا مى شود من عروس خاندان رسالت شوم ؟ اين جوان ، فرزند على و نواده رسول خدا است ، حسين است .
نگاه از حسين عليه السلام برنمى گرفت ، قلب و جان او در نگاهش حل شد و يكجا نثار حسين عليه السلام گرديد و حسين هم او را پذيرا شد. وصلت در محضر على عليه السلام انجام گرفت ، نتيجه اين وصلت امام زين العابدين ، على بن الحسين عليهماالسلام بود كه در سال سى و سوم از حسين عليه السلام و شهربانو، در مدينه قدم به عرصه حيات نهاد و بعدها به كوفه رفت .
حدود هفت سال از عمرش را در دامان جدّش على عليه السلام رشد يافت و با اين ترتيب تكوين شخصيّتش در دامن پرمهر و پرتقواى على عليه السلام انجام گرفت ، پس از على عليه السلام به همراه عمويش امام حسن عليه السلام كه پس از عقد صلحنامه ، عازم مدينه بود مراجعت فرمود تا اينكه سرانجام نوبت امامت به پدر والامقامش حسين عليه السلام رسيد. به همراه پدر عازم سفر خون و آتش شد به كربلا آمد، صحنه كربلا را از نزديك لمس كرد و چون مريض و بسترى بود از جنگ معاف شد و او رسالتى ديگر داشت .
اصولاً امام زين العابدين عليه السلام هنگامى عهده دار مقام امامت شد كه اسلام در آستانه سقوط قطعى قرار گرفته بود و بعبارت ديگر مى توان گفت كه امامت آن حضرت از ميان خون و آتش آغاز گشت .
آنجا صحنه كربلا بود، مردمى كه خود را مسلمان و پيرو آيين پاك اسلام مى دانستند در برابر امام مسلمين صف بسته و در حال جنگ با او بودند و حسين بن على عليهماالسلام مى رفت تا آخرين پيكار ستم شكن خود را با لشكريان يزيد آغاز كند.
او تمام اصحاب و ياران خود را از دست داده بود و اينك نوبت او است كه بايد بسوى دشمن رود و جانبازى پرشكوه خود را آغاز نمايد. او امام و حجّت خدا بود اين مقام بزرگ و مقدّس براى او مسئوليّتهاى خطير و بزرگى را ايجاب مى كرد و بزرگترين و برجسته ترين مسئوليّت امام ، حفظ آثار نبوّت و نگه دارى اركان اساسى مذهب است .
نبوّت پايه گذار مذهب و امامت حافظ و نگه دار آن است .
به موجب همين مسئوليّت بزرگ بود كه حسين بن على عليهماالسلام قدم به صحنه عاشورا گذارد و آن پيكار خونين را آغاز كرد. حسين بن على عليهماالسلام در شرايطى سخت و فوق العاده قرار گرفته بود. دودمان اموى از همان آغاز كار از همان روزى كه پيغمبر به نام نبوّت ، قيام نجات بخش ‍ خود را آغاز كرد در مقابل او به صفبندى پرداختند و هرلحظه مشكلى تازه در برابر رسالت آسمانى نبىّ اكرم ايجاد مى كردند.
مبارزه دودمان اموى با اسلام به دو دوره متمايز تقسيم مى شود:
دوره اول ، زمانى است كه رسماً در مقابل پيغمبر و مسلمين جبهه بندى نموده و مى كوشيدند تا از راههاى غيرانسانى و جنگ و خونريزى مكتب اسلام را در هم خردكرده و از پيشروى بازش دارند. اين دوره از آغاز بعثت نبى اكرم شروع مى شود و به فتح مكّه پايان مى يابد. در اين دوره است كه دودمان اموى رهبرى مبارزه هاى ضداسلامى را به عهده داشته و با كمال قدرت در محو و نابودى اسلام تلاش مى كردند، يك روز ياران پيغمبر را در زير شكنجه هاى كشنده قرار داده و با تازيانه وآهن تفتيده به جانشان مى افتادند تا بلكه دست از پيروى پيغمبر بردارند و يك روز هم نيروهاى نظامى خود را تجهيز مى كردند و به نام جنگ بدر و احد و خندق در برابر نيروى اسلام به جنگ مى پرداختند.
اين مبارزه هاى مستقيم ادامه داشت تا اينكه در سال هشتم هجرى ، نبى اكرم اسلام با قدرتى فوق العاده به مكّه ورود كرده آن را فتح مى كند از اين روز است كه دوره دوم مبارزات امويان عليه اسلام آغاز مى گردد. آنان وقتى كه قدرت روزافزون نبى اكرم صلى الله عليه و آله و پيشرفت سريع نداى عدالت اسلامى را در افكار مردم مشاهده كردند ناچار برنامه مبارزه را تغيير دادند و بصورت ظاهر در پيشگاه نبى اكرم اسلام سر تسليم فرود آوردند.
در آن روز ابوسفيان ، بزرگ خاندان اموى و رهبر مبارزه هاى ضد اسلامى ، بدست پيغمبر، اسلام آورد. او تشخيص داد كه مبارزه مستقيم عليه پيغمبر نه تنها سودى ندارد بلكه موجب نابودى خود و خاندانش نيز خواهد گشت ؛ لذا چهره مبارزه را تغيير داده تصميم گرفت در زير نقاب اسلام به مبارزات خود عليه اين آيين مقدّس ادامه دهد.
از اين روز به بعد، دوره مبارزه هاى غير مستقيم خاندان اموى عليه اسلام شروع مى شود. اين دودمان كثيف و ننگين در دومين دوره مبارزه خود از هر فرصت مناسبى استفاده نموده و ضربات پيگير و مداوم خود را بر اساس ‍ اسلام وارد مى كردند.
دودمان اموى گرچه به ظاهر اسلام آوردند ولى نه تنها نسبت به اسلام ، مردمى معتقد و مؤ من نبودند بلكه از دشمنان سرسخت آن نيز محسوب مى گردند. برنامه آنها اين بود كه در محيط اجتماعى اسلام كسب قدرتى كنند و سپس از مجراى آن قدرت اساسى ، اسلام را منهدم سازد.
گويند: ابوسفيان در اواخر عمرش بينايى خود را از دست داده بود. يك روز در جلسه محرمانه اى كه گمان مى كرد غير از خويشاوندانش كس ديگرى نيست لب به سخن گشود و گفت : اى بنى اميه ! با كمال سرعت دست بكار شويد و هرچه زودتر گوى خلافت و حكومت را برباييد. قسم به آنچه كه ابوسفيان به آن قسم مى خورد نه بهشتى هست و نه دوزخى .
با اين ترتيب پيدا است كه هدف خاندان اموى ، حتى از همان زمان رسول اكرم صلى الله عليه و آله ربودن خلافت و حكومت بوده است و هيچگاه مردمى مؤ من و معتقد نبوده اند و بايد دانست كه سرانجام هم فعاليّتهاى آنان به نتيجه رسيد و معاويه كه پس از پدرش ابوسفيان بزرگ و رئيس خاندان اموى محسوب مى شد از طرف حكومت مركزى اسلام به فرماندارى شام منصوب گرديد. معاويه از اين موقعيّت استفاده شايانى كرد و سرانجام در پرتو تدابير شيطنت آميز خود موفق شد كه مقام خلافت را نيز به دست آورد و حاكم على الاطلاق جامعه هاى اسلامى گردد.
با روى كار آمدن معاويه ، اركان اسلام به لرزه در آمد. تقوى و فضيلت محو و نابود گشت ، عدالت و آزادى كه زير بناى اصلى مكتب اسلام بود بازيچه هوا و هوس قرار گرفت . اين روش كم كم در مزاج روحى مردم تأ ثير كرد و آنان را هم از قطب دين و مذهب دور نمود.
پس از معاويه ، فرزندش يزيد، مطلب را سخت تر كرد و كار مبارزه با اسلام و ضربه زدن به مقدّسات مذهبى را به آنجا رساند كه علناً در برابر مردم گفت :
لعبت هاشم بالملك فلاgggggخبر جاء ولا وحى نزل
بنى هاشم با مساءله حكومت و سلطنت بازى كردند والاّ نه خبرى از جانب خدا آمد و نه وحى بر كسى نازل شده است .
با اين ترتيب يزيد رسماً و علناً پيكار ننگين خود را با مقدّسات مذهبى و دستگاه نبوّت شروع مى كند. تبليغات وسيع و دامنه دار آنها موجب شد كه روز به روز قدرت مذهب و ايمان نيز در مردم سست و ضعيف شود و اصولاً حادثه كربلا و صحنه هاى پرتأ ثر آن ، خود روزنه اى است كه ما مى توانيم از مجراى آن چهره مذهبى جامعه اسلامى آن روز را درك كنيم .
اين ضعف ايمان مردم بود كه به يزيد اجازه مى دهد در برابر حسين عليه السلام نواده پيغمبرصلى الله عليه و آله صف بندى كند و از همان مردم ، لشكرى انبوه بسوى جنگ با حسين عليه السلام اعزام دارد. تبليغات ضد مذهبى از يك طرف و ايجاد رعب و وحشت از طرف ديگر، قدرت ايمان و مذهب را در مردم نابود كرده بود.
در آن روزى كه حسين بن على عليهماالسلام شهيد شد در سراسر جامعه هاى اسلامى بيش از يكى دو سه تن مسلمان واقعى باقى نمانده بود. و اين روايت از امام صادق عليه السلام است كه مى فرمايد:
ارتدّ النّاس بعد الحسين الاّ ثلاثة .(33)
پس از حسين عليه السلام تمام مردم بسوى كفر بازگشتند تنها سه نفر بودند كه هنوز در عقايد خود استوار بوده و نسبت به آيين پاك اسلام وفادار مانده بودند.
اين روايت تابلوى زنده و گويايى است كه قيافه جامعه اسلامى آن روز را در برابر ما قرار مى دهد. در چنين دوره تاريك و سياهى بود كه امام على بن الحسين عليهماالسلام بايد زمام امور را در دست گيرد و به نام انجام وظيفه امامت ، اسلام را از يك سقوط قطعى و مسلّم نجات بخشد.
فاصله اسلام با مرگ و نابودى ، بيش از يكقدم نبود، در و ديوار جامعه هاى اسلامى از تيرگى گناه ، سياه شده بود، مى رفت تا يكباره بسوى جاهليّت برگردد و بُت بجاى خدا نشيند و مسجد بتكده گردد و ظلم و ستم بر عدالت چيره شود. قدرتها همه در دست مخالفين اسلام بود، ناجوانمردانه مى كوبيدند و جلو مى رفتند در چنين شرايط سخت و خطرناكى بود كه مرد مقتدر و نيرومند اسلام ، امام على بن الحسين عليهماالسلام به مقام امامت نائل آمد، مساءله مهم در حادثه عاشورا اين بود كه با شهادت حسين بن على عليهماالسلام كار به پايان نرسيد، مردى نيرومند و مقتدر لازم بود كه بتواند حادثه عظيم شهادت را در جامعه هاى اسلامى منفجر كند و مردم مرگ زده را از بهت و حيرت خارج سازد، مردى كه درخت پژمرده شده اسلام را با خونهاى ريخته شده در كربلا آبيارى كند. مردى لازم بود كه بتواند يك تنه در برابر دشمنان عدالت بپاخيزد و زمام فكر و روح مردم را از دست قدرت آنان خارج سازد. مردى كه تبليغات چندين ساله امويان را خنثى كند و دوباره افكار مردم را بسوى دين برگرداند.
خدا اين رسالت بزرگ و خطير را به عهده مرد نيرومند اسلام زين العابدين و سيّدالسّاجدين امام على بن الحسين عليهماالسلام قرار داده بود. حسين بن على عليهماالسلام مأ موريّت داشت كه وظيفه خطير امامت را در آن شرايط سخت و دشوار به فرزندش على بن الحسين عليهماالسلام محوّل سازد. و اين على بن الحسين عليهماالسلام است كه بايد پس از حسين بن على عليهماالسلام رسالت انقلابى او را به انجام رساند و دوباره روح مذهب و ايمان را در قلبهاى مرگ زده مردم زنده نمايد.
آن روز، عاشورا بود، خورشيد به وسطهاى آسمان نزديك شده بود و شعاع سوزان خود را بر ابدان پاك و مطهّر ياران حسين عليه السلام كه همه در خاك و خون غوطه ور شده بودند، مى تاباند. و اينك نوبت حسين عليه السلام بود كه مردانه قدم در ميدان شهادت گذارده و در برابر لشكر ظلم و ستم به جانبازى پردازد.
او قبل از آنكه به ميدان رود بسوى خيمه زين العابدين عليه السلام رفت تا وظيفه امامت را به او محوّل سازد و برنامه آينده اش را براى او بازگو كند.
در آن خيمه چه گذشت و چه گفتگوهايى انجام گرفت ؟ نمى دانيم !
دو شخصيّت بزرگ ، دو مرد الهى و آسمانى ، در برابر يكديگر قرار گرفته بودند. يكى در آستانه مرگ و شهادت بود و ديگرى در آستانه زندگى و حياتى نو.
يكى مى رفت تا به نام عدالت و فضيلت جان ببازد و ديگرى آماده مى شد تا زندگى پر جزر و مدّ تازه اى را شروع كند.
امامت از يكى به ديگرى انتقال مى يافت و ميراثهاى نبوّت از سينه اى به سينه اى ديگر نقل مكان مى دادند.
حسين بن على عليهماالسلام آنچه را كه لازم بود براى فرزندش توضيح داد و دورنماى زندگى آينده اش را در برابرش ترسيم كرد.
از اين لحظه ديگر زين العابدين عليه السلام يك شخصيّت عادى و معمولى نيست او امام و پيشواى بر مردم شده است . او ديگر متعلّق به خودش ‍ نيست متعلّق به يك جامعه انسانى است كه بايد براى نجات آنها قيام كند و با توجّه به شرايط موجود، راه و روشى مناسب اتخاذ نمايد؛ راه روشى كه انقلاب خونين حسين عليه السلام را به ثمر رساند و اسلام و مسلمين را از دستبرد ستمگرانى چون يزيد حفظ كند. او بايد فعاليّتها و تبليغات چندين ساله دشمنان عدالت را خنثى و دوباره مسير افكار مردم را بسوى عدالت و مذهب منعطف سازد.
امكانات زين العابدين عليه السلام براى وصول به اين هدف بزرگ و سنگين ، در حدّ صفر بود. قدرتهاى ظاهرى و مادّى همه و همه ، در اختيار دشمن است . او اكنون بصورت يك انسان اسير، در چنگال خون آلود دشمن قرار دارد. مردم همه ، سنگ امويان را به سينه مى زنند، طرفداران خاندان نبوّت و آنان كه قلب و دلشان به ياد خدا مى طپيد همه و همه در خاك و خون غوطه ور شده اند.
تعداد طرفداران امام عليه السلام در سر تا سر ممالك اسلامى از تعداد انگشتان يك دست تجاوز نمى كند.
فضل بن شاذان كه يكى از بزرگان حديث است مى گويد: ولم يك فى زمن علىّ بن الحسين فى اول امره الاّ خمسة نفر.
در تمام جامعه هاى اسلامى ، تنها پنج نفر بودند كه نسبت به او اظهار علاقه و ارادت مى كردند.
در چنين شرايط دشوارى و نامساعدى بوده است كه امام زين العابدين عليه السلام بايد راه خود را بسوى يك آينده روشن و درخشانى باز كند و كشتى طوفان زده اسلام را از گردابهاى مخوف و خطرناكى كه امويان ايجاد كرده بودند برهاند. او از كربلا بسوى كوفه رفت ، رفت تا در لباس اسارت ، تبليغات عظيم خود را عليه ايجاد كنندگان صحنه كربلا شروع كند.
او دو وظيفه بزرگ داشت : نخست آنكه مردم را از تحت سيطره استعمار فكرى امويان خارج سازد، بايد افكار مردم از قبضه قدرت دشمنان عدالت خارج گردد و قدرتهاى نيرومند تبليغاتى امويان بى اثر و خنثى شود؛ وقتى كه اين آزادى فكرى تأ مين شد امام مى تواند در محيط مناسبى به پرورش ‍ فضايل بپردازد و دوباره روح ايمان و مذهب و توجّه به خدا را در آنها و مسلمانان زنده كند.
بنابراين ، زندگى امام عليه السلام از اين نظر به دو دوره متمايز تقسيم مى شود: در دوره اول تلاش امام عليه السلام اين بود كه هرچه بيشتر باطن ننگين دودمان اموى را در برابر مردم ظاهر سازد و عقربك توجّه آنان را از كشش بسوى اين خاندان ستمگر، منحرف گرداند. بايد آزادى فكرى در جامعه هاى اسلامى تأ مين شود، روح مردم از تحت سيطره حكومت وحشت و ترور يزيد خارج گردد. پس از وصول به اين هدف است كه امام عليه السلام مى تواند دوره دوم زندگى خود را آغاز كند و توجّه به خدا و فضيلت را در روح مردم زنده گرداند، معارف اسلامى را گسترش دهد و روح انسانها را دوباره بسوى مذهب و دين برگرداند. صحيفه سجّاديه كه سرشار از علوم و معارف اسلامى است محصول دوره دوم زندگى امام عليه السلام است .
امام عليه السلام پس از آزاد كردن روح مردم از زير سيطره امويان به پرورش ‍ افكار آنان پرداخت و توجّه به خدا و عبادت و بندگى را با بهترين طرز ممكن در ضمن دعاهايى گيرا و مؤ ثر تعليم داد. اين كتاب كه به زبور آل محمّد صلى الله عليه و آله معروف است پس از قرآن و نهج البلاغه ، در درجه اول از اهميّت قرار دارد.
در هر صورت امام زين العابدين عليه السلام فعاليّت خود را در بيدار كردن افكار مردم و محكوم ساختن روش امويان از همان نخستين روزهاى امامت شروع مى كند و او با اينكه به ظاهر در چنگال خون آلود دشمن اسير است ولى آنچنان داراى نيرو و قدرت است كه در همان لباس اسارت و در مركز قدرت امويان ، تبليغات عميق و مؤ ثر خود را عليه اين خاندان ستمگر شروع مى كند.
دو روز بيشتر از حادثه عاشورا نگذشته بود كه امام زين العابدين عليه السلام در شهر كوفه و در برابر مردم ، نخستين خطابه مهيج و شورانگيز خود را ايراد مى كند. او بايد به مردم نشان دهد كه روش بنى اميه روش غير قانونى و برخلاف اصول و موازين مذهب است بايد مردم بدانند كه امويان گذشته از مذهب ، از ارتكاب اعمال غير انسانى هم باك ندارند و صحنه عاشورا، نمونه كامل و برجسته اى از اين اعمال غير انسانى و خلاف قانون است .
دودمان اموى حادثه عاشورا را براى خود موفقيتى بزرگ محسوب مى داشت .
هنگامى كه آن روز شوم به شام رسيد و قهرمان كربلا حسين بن على عليهماالسلام كشته شد، همه اين موفقيّت بزرگ را به دودمان اموى تبريك گفتند. مغز متفكّر امويان ابن زياد، از اين همه موفقيّت و پيروزى غرق در شادى و سرور بود با خود مى انديشيد كه چگونه با طرحهاى پى در پى و نقشه هاى برق آساى خود، اين مشكل عظيم را حل كرده است و نيرومندترين سدّى را كه ممكن بود در برابر قدرت يزيد بصورت مقاومى غيرقابل تزلزل درآيد، درهم شكسته است .
راستى خود او هم گمان نمى كرد كه مساءله به اين سادگى برگزار شود و امير او، يزيد هم از اين موفقيّت غير منتظره و از اين كه رقيب سرسخت و خطرناكش از ميان برداشته شده ، سرورى آميخته با تعجّب در خود احساس ‍ مى كرد. در هر صورت دستگاه اموى كار را خاتمه يافته تلقّى مى كرد و مساءله حسين عليه السلام را حلّ شده تصوّر مى نمود.
زيرا آنها براى كشتن نواده پيغمبر صلى الله عليه و آله تمام پيش بينيهاى لازم را چه از نظر نظامى و چه از نظر سياسى نموده و هرگونه خطر احتمالى را قبلاً پيشگيرى كرده بودند. با توجّه حسين عليه السلام بسوى عراق ، چنين پيش بينى مى شد كه : ارادتمندان به خاندان پيغمبرصلى الله عليه و آله از گوشه و كنار خود را به حسين عليه السلام رسانند و در نتيجه ، يك ارتش قوى و نيرومندى براى او فراهم گردد.
ابن زياد با بستن راهها و كنترل شديد تمام جاده هايى كه به مسير حسين عليه السلام منتهى مى شد هرگونه آمد و رفتى را زير نظر گرفته و از پيوستن نيروهاى احتمالى به حسين عليه السلام شديداً جلوگيرى كرد و علاوه نتيجه ديگرى كه از اين كنترل همه جانبه گرفت اين بود كه اصولاً از انتشار خبر حركت حسين عليه السلام و توجّهش بسوى عراق جلوگيرى نمود و مانع از اين شد كه اين خبر هيجان انگيز به گوش ارادتمندان حسين بن على عليهماالسلام برسد.
ابن زياد تنها به اين اكتفا نكرد بلكه آنقدر سپاه بسوى ميدان جنگ گسيل داشت كه اگر احتمالاً كسانى هم موفق به شكستن خط محاصره شده و خود را به حسين عليه السلام رسانده باشند باز هم سپاه جنگى او توفق و برترى خود را از هر جهت حفظ كرده باشد.
خطر مهمترى كه پيش بينى مى شد اين بود كه پس از كشته شدن حسين عليه السلام جامعه هاى اسلامى دچار شده و به نام خونخواهى فرزند پيغمبر صلى الله عليه و آله سر به شورش و انقلاب گذاردند و بديهى است كه انقلاب و شورش مردم را به اين سادگيها نمى توان خاموش ساخت و اتفاقاً اين هم خطرى بود كه احتمال وقوعش خيلى زياد به نظر مى رسيد و لازم بود كه براى جلوگيرى از اين خطر، پيشگيريهاى لازم انجام بگيرد. مغز متفكّر اموى ابن زياد كه مردى ناپاك و ناجوانمرد و عارى از هرگونه شرف و فضيلتى بود براى پيشگيرى از اين خطر، نقشه عجيبى ترسيم كرد. نقشه اى كه راستى مى توان آن را كثيفترين و ناجوانمردانه ترين نقشه سياسى آن عصر معرفى كرد.
او براى اينكه قتل و شهادت حسين عليه السلام و صحنه هاى غيرانسانى كربلا احساسات مردم را تحريك نكند و آتش شور و انقلاب را برنيانگيزد خواست تا به اين عمل فجيع و ضد دينى خود، رنگ قانونى دهد تصميم گرفت جنگ عليه حسين عليه السلام را بصورت يك عمل مشروع و قانونى به جامعه معرفى كند. و با اين ترتيب با پرده ريا و تزوير و سوءاستفاده از احترامى كه قانون نزد مردم داشت ، جلو هيجان و خشم آنها را بگيرد. براى اينكه به نقشه كثيف ابن زياد پى ببريم قبلاً بايد به يك ماده اى كه قانونگذار اسلام آن را تشريع كرده است ، اشاره كنيم :
در اسلام اين قانون هست كه اگر كسى در مقابل امام وقت ، دست به انقلاب بزند و خروج بر امام نمايد بر عهده حكومت است كه انقلاب را فرونشاند و انقلاب كننده را از بين ببرد. دستگاههاى تبليغاتى يزيد بكار افتاد، در كوفه ، در شام ، در بصره و بالاخره در تمام مراكز اسلامى ، اين خبر كم كم شايع مى شد كه شخصى عليه حكومت خروج كرده است و دستگاه حكومت نيز ناچار به حكم قانون براى درهم كوبيدنش مشغول تهيّه قوا است . دستگاههاى تبليغاتى از يك طرف ، يزيد را امام مفترض الطاعة و از طرف ديگر حسين عليه السلام را بصورت مردى خارجى معرفى مى نمود، آنها حتى از بردن نام حسين عليه السلام هم وحشت مى كردند و كوشش ‍ مى كردند تا در هيچ موقعى نام مقدّسش برده نشود زيرا با ذكر نام حسين عليه السلام همه چيز روشن مى شد و خدعه ها و نيرنگها آشكار مى گرديد.
آنچه از حلقوم ناپاك بلندگوهاى اموى به گوش مى رسيد اين بود كه : مردى در كربلا عليه حكومت وقت قيام نموده و حكومت نيز ناچار دست به كار جنگ با او شده است .
عمّال اموى و بندگان درهم و دينار در آن چند روز، نقش خود را بخوبى بازى كردند و با اين تبليغات وارونه و نابكارانه به خيال خود زمينه را براى جنگ با حسين عليه السلام در افكار مردم آماده نمودند. هميشه تبليغات تعيين كننده مسير فكرى جامعه ها بوده است و دستگاه اموى نيز از اين نيروى بزرگ و مؤ ثر غافل نبود. خواست تا با استفاده از اين قدرت به خيانت بزرگ و بى سابقه خود لباس خدمت بپوشد. حسين عليه السلام را بنام خارجى معرفى نمود و چنين وانمود كرد كه مى خواهد با اعمال قدرت نظامى ، يك خطر بزرگ و جدّى را كه از ناحيه مردى خارجى ، متوجّه اسلام شده است برطرف سازد. كسانى را كه فريب مى خوردند با اين ترتيب فريب داد و عدّه اى را هم كه تحت تأ ثير تبليغات رسوايش قرار نمى گرفتند و با حوادث پشت پرده آشنا بودند با وعده و وعيد، تسليمشان ساخت .
ابن سعد، آن مرد ظاهرالصلوة را كه در ميان مردم موقع و مقامى هم داشت باوعده فرماندارى رى تسليم كرد و سرانجام فرماندهى سپاه جنگى كربلا را هم به عهده اش گذارد. وعده اى را با ارعاب و تهديد، مجبور به سكوت نمود و با اين ترتيب آن مصيبت بزرگ تاريخ را در صحنه كربلا بوجود آورد و قبل از آنكه خورشيد روز عاشورا غروب كند حسين بن على عليهماالسلام را با آن وضعيّتى كه همه مى دانيم در خاك و خون غوطه ور ساخت .
آنان تمام قواعد و اصولى را كه براى كشتن شخصيّتى چون حسين عليه السلام لازم بود رعايت كرده بودند و با اين ترتيب مساءله حسين عليه السلام را خاتمه يافته ، تلقى مى كردند.
ولى ناگهان فريادى رعدآسا در و ديوار كوفه را به لرزه در آورد و اين فرياد زنگ خطرى بود كه دستگاه اموى را سخت به وحشت و هراس انداخت . ابن زياد كوشش مى كرد كه پس از واقعه كربلا هيچكس نام حسين عليه السلام را نبرد و گوش مردم را با اين نام مقدّس آشنا نسازد. تلاشش اين بود كه هويت افتخارآميز قهرمانان كربلا بر هيچ كس روشن نشود و قضيّه همچنان در تاريكى و ابهام بماند و اين بود برنامه حكومت ننگين اموى پس ‍ از حادثه عاشورا.
ولى ناگهان على بن الحسين ، امام زين العابدين عليهماالسلام همينكه به نقشه شوم آنان پى برد و از تبليغات گمراه كننده امويان باخبر گرديد با قاطعيّتى كه شايسته او بود قدم به ميدان گذارد. اين قهرمان نيرومند اسلام ، آنچنان متهوّرانه فعاليّت نمود كه تمام نقشه هاى عميق و ريشه دار دشمن را نقش بر آب كرد.
او وظيفه دارد كه افكار مردم را بيدار كند و آنان را از بهت و حيرت خارج سازد. او بايد تبليغات مسموم امويان را خنثى نموده و حقايق را در برابر مردم روشن سازد. امواج تبليغات ، اعصاب مردم را تخدير كرده و پرده اى سياه و تاريك بر روى حقيقت گسترده بود. كاروان بازمانده حسين عليه السلام در لباس اسارت به دروازه هاى كوفه ورود كرد، مردم غرق در مسرت و شادى بودند. دست افشان و پايكوبان از اين قافله اى كه آن را وابسته به يك مرد طغيان كننده خارجى مى دانستند، استقبال مى كردند.
زين العابدين خود را در برابر چنين جمعيّت غفلت زده اى مشاهده نمود.
دستگاه گمان مى كرد كه فشار كشنده حوادث كربلا به حد كافى على بن الحسين عليهماالسلام را درهم شكسته و تصوّر مى كردند كه رعب و وحشت صحنه كربلا زين العابدين عليه السلام را به مقدار لازم ، مرعوب و وحشت زده نموده است .
ولى همينكه امام ، جمعيّتى انبوه و غفلت زده را در برابر خود مشاهده نمود وظيفه سنگين خود و رسالت انقلابى پدرش ، حسين عليه السلام را بياد آورد. در مقابل اين احساس ، تمام قدرتهاى پوشالى امويان در نظرش سست و بى اعتبار آمد. او فرزند حسين عليه السلام بود و قدرتش از نيروى لايزال خاندان نبوّت و امامت منشاء مى گرفت ، آنجا كه احساس وظيفه مى كرد حتى از باختن جان هم باك نداشت .
زين العابدين عليه السلام در راه اجراى نخستين وظيفه خود لب به سخن گشود و براى اولين بار پس از حادثه كربلا، بزرگترين ضربت مهلك را بر پيكر ناتوان و فرسوده اموى فرود آورد. امويان آنها را خارجى معرفى كرده بودند و به خيال خود با اين ترتيب به عمل ننگين خود رنگ قانونى داده بودند. و اين زين العابدين عليه السلام است كه بايد اين پرده ريا و تزوير را بدرد و خود و خاندانش را به مردم معرفى كند.
او قبل از هر چيز، خدا را ستايش كرد و سپس درود و رحمت بر محمّد و آل محمّدصلى الله عليه و آله فرستاد. مردمى كه غرق در سرور و شادى بودند، انسانهاى بى خبرى كه اين كاروان را متعلّق به خاندانى غيرمسلمان تصوّر مى كردند. ناگهان چشمهاشان از تعجّب درخشيدن گرفت ، جوانى را ديدند كه از روى شتر با قدرتى اعجاب انگيز، سخن از خدا و رسولش ‍ مى گويد؛ خدا را ستايش مى كند و به رسولش محمّدصلى الله عليه و آله درودمى فرستد.
عجبا! مگر اين شترسواران از كدام خاندانند كه خداوند را به عظمت و بزرگى ياد مى كنند؟ اينها از كجا با خدا و رسولش آشنا شده اند؟ سكوتى آميخته با حيرت وتعجّب بر جمعيّت سايه افكند، همه منتظر بودند كه اين جوان رشيد و شجاع همچنان به سخن ادامه دهد و خود و خاندانش را معرفى كند.
زين العابدين عليه السلام كه سكوت جمعيّت و آمادگى آنان را مشاهده كرد دوباره لب به سخن گشوده و گفت : آنانكه مرا نمى شناسند بدانند كه من على بن الحسينم ! نواده على بن ابى طالبم !
همين دو جمله به اندازه كافى جمعيّت را منقلب كرد. مردم ، على بن ابيطالب و فرزندش حسين عليهماالسلام را خيلى خوب مى شناختند. هنوز سيماى حكومت عادلانه على عليه السلام كه مركزش همين كوفه بوده است از خاطره ها محو نشده بود. مردم ، على عليه السلام و خاندانش ‍ را به درستى و پاكى و فضيلت مى شناختند. به امامت و پيشوايى او معتقد بودند.
اينك اين جوان اسير، از بالاى شتر چه مى گويد؟ او خود را فرزند حسين و نواده على عليهماالسلام معرفى مى كند. آه ! كه چه بد مردمى هستيم و چه گناه عظيمى مرتكب شديم !
آيا اين كاروان متعلّق به خاندان نبوّت و امامت است ؟ و آيا اين ما هستيم كه اين چنين بيشرمانه از آنها استقبال كرده ايم . سكوت جمعيّت از هم دريده شد، فريادها به ناله بلند گرديد. سيل اشك از ديده ها جارى شد. زيرا عواطف مردم سخت تحريك شده بود.
آنها و يا لااقل اكثريتشان به موجب تبليغات گمراه كننده اموى ، گمان مى كردند كه اينك به استقبال يك كاروان خارجى مى روند، كاروانى كه نه خدا را مى شناسد و نه به پيغمبرش ايمان دارد. اكنون مى بينند كه يك بدبختى بزرگ است كه به آنها روى آورده و يك گناه عظيم است كه دامنشان را آلوده ساخته است . پرده ريا و تزوير عمّال اموى از هم پاره گشت و سيماى حقيقت در برابر جمعيّت رخ نمود، همه دانستند كه اين كاروان متعلّق به حسين بن على عليهماالسلام است .
ولى زين العابدين عليه السلام به اين اكتفا ننمود. خواست تا از اين موقعيّت حداكثر استفاده را نموده و هرچه بيشتر به افكار مردم آتش بزند. چنين به سخن ادامه داد:
من فرزند آن كسى هستم كه او را در كنار نهر فرات ذبح نمودند و حرمتش را هتك كردند، اموالش را غارت نمودند و بازماندگانش را اسير كردند.
هر جمله اى كه از دهان زين العابدين عليه السلام خارج مى شد بسان جرقه آتشى بود كه به انبار باروتى مى رسيد. كوفه منفجر شد ... در و ديوار به لرزه در آمد. غوغاى انقلاب از هر سو زبانه كشيد. و پايگاه نيرومند اموى در آستانه سقوط قرار گرفت .
زين العابدين عليه السلام از هر موقعيّتى به نفع بيدارى افكار مردم استفاده كرد و با جزر و مدهاى نيرومندى كه در اقيانوس فكرى جامعه بوجود آورد افق سياست را تغيير فاحش داد.
زين العابدين عليه السلام با تبليغات حاد خود، افكار را روشن نمود و زنجير عبوديت يزيد را از گردن مردم برداشت . حرّيت و آزادى فكرى را با بهترين طرزى براى آنان فراهم ساخت .
و در پرتو همين آزادى فكرى بود كه ناگهان شعله هاى انقلاب عليه خاندان اموى از هر سو زبانه كشيد و اركان حكومت آنان را به لرزه درآورد و سرانجام هم در مرگ و بدنامى غرقشان ساخت . و از همه مهمتر آنكه امام موفق شد با استفاده از اين حرّيت و آزادى فكرى ، دومين دوره زندگانى خود را آغاز نمايد و دوباره روح مردم را بسوى تعاليم عاليه اسلام منعطف سازد. و دوباره اساس فضيلت و شرف و انسانيّت را در ميان جامعه هاى اسلامى زنده گرداند.
****************************
2


گذرى بر زندگى امام چهارم حضرت علىّ بن الحسين (ع )
ويژگيهاى زندگى امام چهارم (ع )
بعد از امام حسين (عليه السلام ) مقام امامت به فرزندش امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) رسيد، او را ((ابومحمّد)) و ((زين العابدين )) مى خواندند و گاهى ((ابوالحسن )) ياد مى كردند.
مادرش ((شاه زنان )) دختر كسرى (آخرين پادشاه سلسله ساسانى ) بود كه به او ((شهربانويه )) مى گفتند. اميرمؤ منان على (عليه السلام ) حريث بن جابر حنفى را كارگزار جانب مشرق قلمرو حكومت (اسلامى ) قرارداد بعدا حريث دو دختر يزدگرد (سوّم ) را براى على (عليه السلام ) فرستاد و آن حضرت ، شهر بانويه را به حسين (عليه السلام ) بخشيد و از او امام زين العابدين (عليه السلام ) به دنيا آمد و ديگرى را به محمد بن ابوبكر بخشيد، كه از او قاسم بن محمد، متولّد شد و قاسم و امام سجّاد (عليه السلام ) با هم پسر خاله هستند.
و امام سجّاد به سال 38 هجرى (پنجم شعبان ) در مدينه متولّد شد، دو سال از آخر عمر جدّش اميرمؤ منان على (عليه السلام ) را درك كرد و دوازده سال از عمر عمويش امام حسن (عليه السلام ) را درك نمود و 23 سال با پدرش امام حسين (عليه السلام ) بود و بعد از پدر، 34 سال عمر كرد و سرانجام (بنابرمشهور، در روز 25 محرم ) سال 95 هجرى در سن حدود 56 سالگى در مدينه از دنيا رفت و دوران امامت او 34 سال بود و قبرش در قبرستان بقيع (واقع در مدينه ) در كنار قبر عمويش امام حسن (عليه السلام ) است .
دلايل امامت امام سجّاد (ع )
دلايل صدق امامت امام علىّ بن الحسين (عليه السلام ) بسيار است مانند:
1 - او بعد از پدرش امام حسين (عليه السلام ) در جهت علم و عمل از همه مردم برترى داشت و به دليل عقل ، مقام امامت سزاوار آن كسى است كه در فضايل ، برترى دارد.
او نزديكتر به امام گذشته و سزاوارتر به مقام او نسبت به ديگران بود، هم در فضايل انسانى و هم از جهت نژاد و نسب و آن كس كه نزديكتر به امام قبل باشد، او سزاوارتر به عهده دارى مقام امامت است به دليل آيه ذوى الارحام . (146) و ماجراى حضرت زكريّا( عليه السلام ) كه در قرآن (147) آمده است .
3 - امامت از نظر عقل در هر زمانى لازم است و ادّعاى مدّعيان (دروغين ) امامت در زمان امام سجّاد (عليه السلام ) و در زمانهاى ديگر، بى اساس بود بنابراين ، مقام امامت تنها براى امام سجّاد (عليه السلام ) ثابت مى گردد؛ زيرا خالى بودن زمانى از امام ، محال مى باشد.
4 - از نظر عقل و روايات ثابت شده كه مقام امامت مخصوص عترت و خاندان پيامبر (148) (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) است و ادّعاى كسى كه قايل به امامت ((محمد حَنفيّه )) (فرزند على ( عليه السلام ) ) است ، باطل و بى اساس است ؛ زيرا درباره امامت او نصّى (روايت صريح از پيامبر و امامان قبل ) نرسيده ، بنابراين ، مقام امامت ، تنها براى على بن الحسين (عليهماالسلام ) ثابت مى گردد؛ زيرا در ميان دودمان پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى هيچ كس جز ((محمّد حنفيّه )) ادعاى امامت نشده است و محمّد حَنفيّه نيز همانگونه كه بيان شد از اين مقام خارج است .
5 - يكى از دلايل امامت امام سجاد (عليه السلام ) تصريح رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) بر امامت اوست ، چنانكه ((روايت لوح )) بيانگر اين مطلب است ، اين روايت را جابر بن عبداللّه انصارى از پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل نموده است . (149)
و همچنين امام باقر (عليه السلام ) آن را از پدرش و او از جدّش و او از حضرت فاطمه ( عليهاالسلام ) دختر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل نموده اند. و نيز جدّش اميرمؤ منان على ( عليه السلام ) در زمان حيات امام حسين (عليه السلام ) به امامت امام سجّاد (عليه السلام ) تصريح نموده است .
و همچنين امام حسين (عليه السلام ) به امامت آن حضرت ، وصيّت نموده است و آن را به عنوان امانت به اُمّ سلمه (يكى از همسران نيك رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) ) داده كه بعدا امام سجّاد (عليه السلام ) آن را از او گرفته است . (150) و اينكه تنها امام سجّاد (عليه السلام ) آن امانتها و وصيّت را از اُمّ سَلَمه درخواست نموده است دليل امامت درخواست كننده در ميان مردم است و اين خود بابى است كه جستجوگر در روايات به آن دست مى يابد و ما در اين كتاب در مقام شرح و بسط نيستيم تا به طور كامل به ذكر آن روايات بپردازيم و به همين مقدار اكتفا مى كنيم .
 

 
 
 


چند نمونه از فضايل امام سجّاد (ع )
1 - ((عبدالعزيز بن ابى حازم )) مى گويد:((از پدرم شنيدم مى گفت در ميان دودمان هاشم هيچ كس را برتر از علىّ بن الحسين (عليه السلام ) نديدم )).
2 - ((سعيد بن كلثوم )) مى گويد: در محضر امام صادق (عليه السلام ) بودم از اميرمؤ منان على (عليه السلام ) سخن به ميان آمد، آن حضرت او را بسيار ستود و آنگونه كه شايسته اوست مدح كرد، سپس فرمود:
((سوگند به خدا! علىّ بن ابيطالب (عليه السلام ) در دنيا تا آخر عمر، هرگز لقمه حرام نخورد و هرگز به او پيشنهاد انجام يكى از دو كار خداپسندانه نشد مگر اينكه آن كارى را كه دشوارتر بود به عهده مى گرفت و براى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) هيچ حادثه سختى پيش نيامد، مگر اينكه على (عليه السلام ) را (به كمك ) مى طلبيد به خاطر اعتماد و اطمينانى كه به او داشت .
و در ميان اُمّت هيچ فردى جز على (عليه السلام ) قدرت انجام كار رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) را نداشت و كار على (عليه السلام ) همانند كار مردى بود كه خود را بين بهشت و دوزخ ببيند و اميد پاداش اين و ترس عقاب آن داشته باشد. او از مال شخصى خود، هزار برده را براى خدا و نجات از آتش (خريد و) آزاد كرد، از مالى كه از دسترنج خود و از عرق جبين به دست آورده بود، او غذاى زن و بچّه اش را از زيتون و سركه و خرما قرار داده بود و لباسش از كرباس بود كه اگر از آن چيزى از آستينش زياد مى آمد، آن را قيچى مى كرد (آرى او اينگونه ساده زندگى مى كرد) و در ميان افراد خانواده و فرزندانش ، هيچ كس در لباس و علم ، مانند على بن الحسين (عليهماالسلام ) شباهت به او نداشت .
چهره امام سجّاد (ع ) از ديدگاه امام باقر (ع )
(در دنباله روايت قبل از گفتار امام صادق (عليه السلام ) آمده :) امام باقر (عليه السلام ) روزى نزد پدرش امام سجّاد (عليه السلام ) آمده ، پدرش را ديد، او را در عبادت به گونه اى ديد كه هيچ كس را ياراى وصول به آن نيست ، او را ديد كه بر اثر شب زنده دارى ، چهره اش زرد شده و بر اثر گريه ، چشمهايش ناتوان گشته و بر اثر سجده بسيار، پيشانى و بينى او پينه بسته و بر اثر بسيارى عبادت (و نماز) پاها و ساق پاهايش ‍ ورم كرده است .
امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: وقتى پدرم را چنين ديدم ، بى اختيار از روى دلسوزى براى او گريستم ، او غرق درياى فكر بود، بعد از چند لحظه از ورودم به حضور او، به من فرمود:
((پسرم ! مقدارى از اين كتابها كه عبادت علىّ بن ابيطالب (عليه السلام ) در آن نوشته شده به من بده )). من آنها را به او دادم ، كمى آن را خواند و سپس در حالى كه اندوهناك بود، آن را به زمين گذارد و فرمود:((مَنْ يَقْوِى عَلى عِبادَةِ عَلِي ؛ چه كسى را قدرت و نيروى عبادت كردن على (عليه السلام ) هست ؟!)).
3 - ((زُرارة بن اعين )) مى گويد: شنيده شد گوينده اى در دل شب مى گفت :((كجايند پارسايان كه از دنيا دل كنده اند و به آخرت دل بسته اند؟)).
آواز آواز دهنده اى از جانب قبرستان بقيع شنيده شد ولى خودش ديده نمى شد كه مى گفت :((ذلِكَ عَلِىُّ بْنِ الْحُسَيْنِ؛ چنين شخصى ، على بن حسين (عليهماالسلام ) است )).
فرزندان امام سجّاد (ع )
امام عَلِىّ بن الْحُسين (عليه السلام ) داراى پانزده فرزند بود:
1 - محمّد باقر (عليه السلام ) كه كُنيه اش ((ابوجعفر)) بود، مادرش (فاطمه ) ((اُم عبداللّه )) دختر امام حسن مجتبى (عليه السلام ) است .
2 - عبداللّه .
3 - حسن .
4 - حسين .
5 - زيد.
6 - عمر.
7 - حسين اصغر.
8 - عبدالرّحمان .
9 - سليمان .
10 - على ، كه كوچكترين فرزند اما سجّاد (عليه السلام ) بود.
11 - خديجه .
12 - محمّد اصغر.
13 - فاطمه .
14 - عِلِيّه .
15 - اُمّ كلثوم .
مادرهاى اين فرزندان ، از شش نفر اُمّ ولد بودند.

برچسب: نویسنده: دانیال رضایی تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 2:58

صفحه بندی