حضرت فاطمه عليها السّلام
انسانى در سيماى فرشتگان
و يا فرشته اى بود در سيماى آدميان ، فرشته اى كه از بارگاه الوهيّت به سرزمين انسانها قدم نهاد... تا پاكى و صفاى آسمان را تجسّم دهد، تا از روزنه وجود خويش دريچه اى خوش منظر بسوى بهشت خدا باز كند، تا تمام زيباييهاى بهشت را يك جا بر صفحه زندگى خود ترسيم نمايد، تا نقش بديع فضيلت و طهارت را در برابر چشم آدميزادگان قرار دهد. نمونه اى بديع بود از انسانى تكامل يافته با روحى متبلور از درخشش فضيلت ، او زن بود.
و جامعه زن در آن روز سياه ، به سيه روزى افتاده بود، شخصيّت باخته بود و حتّى شخصيّت انسانى خود را. روحى قدرتمند لازم بود كه مسير زندگى زن را تغيير دهد و هم افكار مردم را درباره او. بايد زن شخصيّت خود را باز يابد و از حقوق انسانى خويش بهره مند گردد و در عين حال از راه و رسم تقوى و پاكى و عفت نيز منحرف نگردد و وظايف خاص خويش را فراموش ننمايد.
آن روز، نقطه عطفى بود در تاريخ زندگى زن ، نقطه اى بود كه گذشته اى سياه و تاريك را از آينده اى نورانى و درخشان جدا مى كرد. در اين آينده روشن و نورانى ، زن نيز بايد از تاريكيهاى گذشته و حق شكنيهاى ناجوانمردانه اى كه درباره اش شده ، جداشود و متناسب با ساختمان طبيعى و روحى خود از حقوق مسلم خويش بهره مند گردد. و همچون سلولى زنده و پركار در همان مسيرى كه طبيعت برايش معيّن كرده به راه افتد، به راهى نو و افتخار آميز.
انقلابى همه جانبه ايجاد شده بود، انقلابى كه كم كم و آرام آرام در تمام شئون زندگى بشر وارد مى شد، از مغزها شروع كرد، انحرافهايش را، بتهايش را، شيارهاى خائنانه اش را و بالاخره همه زشتيهايش را پاك كرد، به زندگى ورود نمود و روابط را دگرگون كرد، روابطى كه براساس ظلم استقرار يافته بود، با دست انقلابى اسلام و پيغمبر اينها همه با موفقيّت انجام گرفت ، اينك نوبت آن رسيده بود كه افكار انقلابى اسلام درباره زن تجسّم يابد و منظره اى چشمگير در برابر جامعه زن ترسيم گردد.
منظره اى كه به زن شخصيّت دهد، درس عفت و تقوى بياموزد، به او پر و بال دهد بدون اينكه آلوده اش سازد و اين وظيفه بزرگ و تاريخى به عهده او گذارده شده بود؛ به عهده فاطمه عليهاالسلام .
تولّد
تولّد فاطمه زهرا عليهاالسلام طبق روايت مشهور در روز جمعه بيستم جمادى الثانى از سال دوم و يا پنجم بعثت بوده است و او تولّدى شگفت انگيز و استثنايى داشت .
مقدّمات تولّد فاطمه زهرا عليهاالسلام از زمره حوادث استثنايى بود و اين مقدمات از روزخاصى آغاز شد.
در آن روز، پيغمبر در ميان جمع نشسته و با مردم صحبت مى كرد و مردم نيز به سخنانش با اشتياقى فراوان ، گوش مى دادند زيرا سخنانش همه تازه بود، مى گفت : بُت را نپرستيد و اين مجسمه هاى بيجان را ستايش نكنيد. دختركان معصوم خود را زنده به اعماق خاك تيره نفرستيد، دروغ نگوييد خيانت نكنيد.
و اصلاً او كارش اين بود كه در همه جا و در هر زمان ، مخصوصاً آنجا كه جمعيّت بيشترى مى ديد به ميانشان مى رفت و آيات خدا را بر آنها فرو مى خواند.
و آن روز نيز محمّد صلى الله عليه و آله در ابطح نشسته بود و جمعى از صحابه ، اطرافش بودند. و عدّه اى تماشاگر هم ، حلقه وسيعترى به اطراف آنها زده و به بيانات محمّد صلى الله عليه و آله كه گاهى از ملكوت آسمانها و بهشت خدا و زمانى از عذابهاى دردناك جهنم و شعله هاى سوزنده آن سخن مى گفت ، گوش مى دادند. عدّه اى مجذوبش شده و در پيشگاه منطق آسمانى او كه روحى حيات بخش در جسم بى جانشان مى دميد تسليم مى شدند و شايد هم عدّه اى با لبخند تمسخر از او دور مى شدند آنها كه قلبشان سياه و دلهاشان مانند كوههاى مكّه سخت بود.
گاهى در ميان جمع ، حالتى بر او عارض مى شد و سخن خود را قطع مى كرد. راه آسمان را در پيش مى گرفت و با اينكه موجودات نامرئى آسمان بسويش مى آمدند، لرزشى خفيف ، اندام مقدّسش را فرا مى گرفت ، دانه هاى درشت عرق بسان مرواريدهاى درخشانى كه بر سينه سپيد صدف غلطان باشد، به روى پيشانى بلند و تابناكش جارى مى شد.
بدن مباركش سنگين شده و به هرچه كه نزديكتر بود تكيه مى كرد. كم كم از خود بيخود شد و به عالمى ديگر سير مى كرد، عالمى كه هر چيز مجهولى در آن با خطوطى روشن و برجسته ثبت شده بود و تنها پيغمبر در آن حالت مى توانست آن خطوط را بخواند. در آن حالت محمّدصلى الله عليه و آله با تمام اسرار جهان آشنا مى شد و همه چيز را به او تعليم مى دادند و قرآن او كه جهانى را دچار شگفتى كرده ، محصول همان حالات اختصاصى محمّدصلى الله عليه و آله است و خودش آن حالت را حالت وحى مى ناميد.
در آن روز، باز چنين حالتى به او دست داد و باز هم نواى روحپرورر جبرئيل ، فرستاده مخصوص خدا را كه از ملكوت آسمانها براى رسالت به نزدش آمده بود، مى شنيد.
جبرئيل گفت : اى محمّد! خدايت دستور داده كه تا چهل روز از خديجه كناره گيرى كنى .
جبرئيل پيام خدا را بر محمّد صلى الله عليه و آله فرو خواند و راه آسمانها را در پيش گرفت و دوباره محمّدصلى الله عليه و آله به حالت عادّى و هميشگى خود برگشت . همه منتظر بودند كه محمّدصلى الله عليه و آله آيات وحى شده را بر آنها فرو خواند چه آنكه او عادت داشت بلافاصله پس از حالت وحى ، آيتى را كه با مغز نيرومند خود از دستگاه ربوبى و بوسيله جبرئيل دريافت داشته بر مردم فرو خواند. و آنان نيز در شنيدن آن آيات بيتاب بودند.
مقالات او را سرچشمه سعادت و غذاى روح خود مى دانستند چه بسيار اشخاصى كه فقط با شنيدن چند جمله از آيات آسمانيش ، يكسره روح عصبيّت را از دست داده ، در پيشگاه مقدّسش تسليم مى شدند و اين آيات تنها سرمايه و اسلحه محمّدصلى الله عليه و آله در روزهاى نخست و همچنين در روزهاى بعد از آن بوده است .
ولى در آن روز، پس از حالت وحى ، چيزى جز سكوت از محمّد صلى الله عليه و آله مشاهده نشد سكوتى كه به همراه هاله اى از غم و اندوه شديد همراه بود.
مى نويسند: اين دستور بر محمّد صلى الله عليه و آله خيلى سخت و گران آمد. دورى و هجران ! آن هم از خديجه !
خديجه اى كه چون ستاره صبح در آسمان زندگى محمّدصلى الله عليه و آله مى درخشيد.
خديجه اى كه در نخستين روز بعثت انوار ملكوتى نبوّت را در چهره او مشاهده كرد و از روى ايمان و عقيده او را به اين مقام تهنيت گفته است .
خديجه اى كه دست رد بر سينه آن همه خواستگاران زيبا و ثروتمند و متشخص زده و از ميان آن همه ثروت و غرور تنها به درّ يتيمى دلخوش كرده است ؟
ولى چاره اى جز اجراى دستور نيست و محمّد صلى الله عليه و آله تصميم گرفت دستور آسمانى را نسبت به بركنارى موقّت از خديجه اجرا كند.
روزهاى سياه و تاريك هجران يكى پس از ديگرى مى گذشت . خانه خديجه طراوت و شادابى هميشگى خود را از دست داده بود و ديگر آن لبخندهاى سحرآميزى كه بيشتر به شكفتن نوغنچه اى پرطراوت شبيه بود بر لبهاى خديجه ديده نمى شد. در آن موقع ، كه شب خيمه سياه خود را به روى جهان مى كشيد، خديجه نيز در درون اطاق نيمه تاريك خود با خداى شب ، مناجات مى كرد ودانه هاى اشك همچون شبنمى كه به روى بستر گل بغلطد از شيب ملايم گونه هايش جارى مى شد و در دامانش جاى مى گرفت .
محمّدصلى الله عليه و آله كسى نيست كه بتوان به اين زودى دل از او برگرفت و او نيز كسى نبود كه به اين زودى از من رميده شود و آشيانه پرصفاى منزل را بدست فراموشى بسپرد، حتماً سرّى در كار است ، از آن اسرارى كه هميشه بين او و خدايش برقرار است و كسى را از آن خبرى نيست .
در يكى از همين روزها يار صميمى پيغمبر عمّار ياسر به در خانه خديجه رفت و او حامل پيامى از محمّد صلى الله عليه و آله براى خديجه بود، مضمون پيام اين بود: خديجه ! دورى من از تو، ناشى از كينه و يا احياناً تنفر نيست ، بلكه من از جانب خدا به اين كناره گيرى مأ مور شده ام جز نيكى در حق خود گمان مبر چه آنكه حتّى خداوند به وجود تو مباهات مى كند. هر شب در خانه را ببند و به خوابگاه خود برو و در بستر خود بخواب و من هم در خانه فاطمه بنت اسد هستم .
روحيه درهم شكسته خديجه با شنيدن اين پيام ، از نو، رونقى گرفت و او حدس خود را صائب يافت .
آرى ! محمّدصلى الله عليه و آله كسى نيست كه اصول وفا و مهر را ناديده بگيرد و قلب و دل سرشار از محبّت مرا بدست فراموشى بسپرد ولى در اين مأ موريّت چه سرّى است ؟ خداى محمّد مى داند و بس ... .
روزها يكى پس از ديگرى مى گذشت و شب سياه هجران خديجه به پايان نمى رسيد و او تنها با نيروى امّيد، زنده بود و انتظار پايان يافتن مأ موريّت شويش را مى كشيد، تا اينكه چهل روز گذشت .
چهل روز مدّتى كوتاه و قابل تحمّل است اما نه براى هر كس ، كسى كه در آتش انتظار مى سوزد هر دقيقه براى او سالى و هر ثانيه در نظرش مدّتى طولانى جلوه مى كند و محمّدصلى الله عليه و آله و خديجه در اين آتش مى سوختند.
روز چهلم محمّدصلى الله عليه و آله روزه دار بود و كم كم خورشيد با فرو رفتن به طرف مغرب ، نزديكى افطار را اعلام مى كرد تا اينكه بالاخره فرمانرواى آسمان براى استراحت شبانه خود را به دامن افق كشيده و در پشت كوههاى بلند و سياه مكّه پنهان شد، ستارگان جرأ تى به خود داده و آرام آرام و تك تك از گوشه و كنار آسمان پيدا مى شدند.
قرمزى خونينى از آن طرف از طرف مشرق بالا مى آمد به وسط آسمان رسيد اين نوار قرمز رنگ همينكه به وسط آسمان و بالاى سر نظاره كنندگان برسد، اوّل مغرب و موقع افطار است و پيغمبر خود را مهيّاى افطار مى كرد در اين بين ناگهان صداى آشنايى به گوشش خورد؛ صدايى كه هميشه براى او از ماوراى آسمانها خبر مى آورد، آرى ! جبرئيل نازل شد به او گفت : اى محمّد! اينك براى دريافت هديه پروردگارت آماده شو!
شايد پيغمبر انتظار داشت كه باز هم مانند سابق از زبان جبرئيل مطالبى ديگر بشنود، همان مطالبى كه توانسته بود با آنها مكّه و عربستان و بالاخره بشريّت را متوجّه خود ساخته و راه سعادت و زندگى پرافتخار را به آنان نشان دهد ولى برخلاف انتظار با لغت بى سابقه و جديدى روبرو شد: هديه !
آيا اين هديه چيست ؟ هرچه فكر كرد مشكل برايش حل نشد، چاره اى جز سئوال نديد فرمود: جبرئيل ! هديه پروردگارم چيست ؟
و او نيز مانند محمّد صلى الله عليه و آله بى خبر بود ولى در هر صورت هرچه هست بايد هديه اى عالى و مقدّس باشد كه خدا آن را براى رسولش انتخاب كرده ولى نه ! اين هديه تنها براى محمّدصلى الله عليه و آله نبود، بلكه چيزى است كه خداى آسمان براى بشر زمينيش مى فرستد. اين هديه بايد مبدأ تكوين دخترى شود كه نه تنها براى پيغمبر فوق العاده باارزش و بزرگ است بلكه براى جهان بشريّت نيز سرمشق عالى و آموزنده اى است كه بايد جهانيان نمونه عفت و تقوى پاكى و شهامت و فضيلت را در قيافه زندگى كوتاه او ديده و با ديدن اين الگو به ترسيم چهره حيات خود پردازند.
سرانجام ، خدا پرده از اين راز برداشت و چنين پيام فرستاد: اى محمّد! خدا اراده كرده است كه در امشب از صلب تو ذريّه طيبه اى خلقت فرمايد، ذريه اى كه گل سرسبد انسانيّت خواهد بود....
نخست فاطمه عليهاالسلام و از بطن او فرزندانى كه هر يك چون ستاره اى درخشان ، نورافشانى خواهند كرد و در پرتو انوار تابناك خود شبستان تاريك انسانيّت را روشن خواهند ساخت ....
خدا چنين خواسته بود كه افطار آن شب پيغمبر با غذايى پاك و بهشتى باشد و تنها چنين غذايى است كه مى تواند مبدأ تكوين شخصيّتى چون زهرا عليهاالسلام گردد.
پيغمبر مأ موريّت يافت كه هرچه زودتر بسوى خانه خديجه رود و او هم به موجب امر پروردگارش پس از چهل روز راه خانه خديجه را در پيش گرفت .
و او در آن دل تاريك شب و در ميان كوچه هاى تنگ و پر پيچ و خم مكّه دودورنما در برابر خود مى ديد يكى از گذشته و ديگرى از آينده ، يكى محدود و كوتاه و ديگرى طولانى و پرامتداد، يكى غم انگيز و ديگرى نشاط آور، يكى مربوط به چهل روز دورى از خديجه و ديگرى مربوط به نسلهاى آينده اى كه بايد از بطن خديجه تكوين يافته و جهانى را رهبرى كنند.
اين هر دو دورنما، سخت خاطر محمّد صلى الله عليه و آله را در آن دل تاريك شب به خود مشغول كرده بود، قدمها را تا آنجا كه مى توانست بلند برمى داشت تا هرچه زودتر به اين دورى و هجرانى كه سخت او را ناراحت كرده بود پايان دهد و دورنماى آينده نيز او را به سرعت بيشترى وا مى داشت . و او چون نسيم لطيف سحرى مانند اشباح بى رنگ ، همچون روح مجرّدى كه سنگينى مادّه را از دست داده باشد از كوچه هاى تنگ مكّه مى گذشت ، مى رفت تا براى رهبرى آينده جهان بشر و قافله سالارى كاروان گمگشته بشرى در طول قرنهايى كه فقط خدا پايانش را مى داند، رهبرانى عاليمقام و پاك تهيّه كند.
او با آيات آسمانى خود، درسهاى عالى و آموزنده اى به بشر داده بود و در پرتو همين درسها بود كه چهره زندگى انسانها را تغيير داده بود و انقلابى بزرگ و عميق درجامعه ايجاد كرده بود. او در پرتو اين انقلاب بزرگ ، بديها را محو كرده بود و انسانها را از قيد و بندهاى موهوم رهايى بخشيده بود، به دختركشيها خاتمه داده و زنجير عبوديّت و بندگيهاى ناروا را از گردن مردم بدبخت و بيچاره باز كرده بود و اينك اين انقلاب ، نيازمند به پاسدارانى است كه پس از مرگش همچنان راه او را ادامه داده و دامنه انقلابش هرچه بيشتر گسترش دهند و سرسلسله اين پاسداران ، بانوى بزرگ اسلام و يكتا دخت پيغمبر عاليمقام ، فاطمه اطهر عليهاالسلام خواهد بود.
در دامن او است كه بايد حسن و حسين عليهماالسلام تربيت شوند و تنها دامن طيّب و پاك او است كه مى تواند مهد تربيت شخصيّتى چون حسين عليه السلام گردد، حسينى كه بايد راه و رسم جانبازى و فداكارى و مبارزه با ستمگران را به بشريّت بياموزد.
پيغمبر، تربيت جامعه هاى انسانى را از دو راه دنبال كرده است : يكى از راه گوش مردم و ديگرى كه به مراتب مهمتر و مؤ ثرتر از اولى است ، استفاده از چشم مردم است . پيغمبر حد اعلاى استفاده را از گوشهاى مردم كرد و با تبليغاتى پيگير و مداوم خوبيها را در برابر آنان قرار داد و آنها را تربيت نمود و از اين مهمتر اينكه نبى اكرم اسلام بايد در راه اين تربيت كه وظيفه آسمانى او است ، حداكثر استفاده را از چشم مردم نيز بنمايد، بايد در برابر مردم ، چشم اندازهاى بديع و بافضيلتى بوجود آيد تا مردم با ديدن آنها به سازندگى روح خود بپردازند.
اسلام ، وظايف يك زن مسلمان را در زمينه هاى مختلف زندگى فردى و اجتماعى بطور كاملى توضيح داده بود و اينك بايد با تكوين فاطمه اطهر عليهاالسلام يك نمونه بزرگ و يك سرمشق عالى هم در برابر جامعه زن بوجود آيد تا زنان مسلمان با ديدن اين نمونه پاكى و فضيلت و عفت ، به سازندگى خود پرداخته ، راه و رسم زندگى اسلامى خود را از خطوط برجسته زندگى او بياموزند.
سرانجام نُه ماه از آن شب گذشت .
خديجه به آن هنگام در شرايطى خاص قرار داشت و بايد يادآور شويم كه خديجه عليهاالسلام در آغاز ازدواجش از ثروتى سرشار برخوردار بوده است و او اين ثروت را يكجا در اختيار پيغمبر گذارد تا آن را در راه گسترش اسلام مصرف كند و محمّدصلى الله عليه و آله نيز بدون دريغ با استفاده از آن ثروت به كمك مستمندان و بينوايان مكّه مى شتافت . ثروت خديجه پناهگاهى براى دردمندان بود و فقرا خود را در مال و ثروت خديجه شريك مى دانستند چه آنكه پيغمبر بدون حساب و با اخلاقى پيامبرانه تمامى مستمندان را آن شريك كرده بود.
كم كم اين منبع سرشار به پايان مى رسيد و دست خديجه از مال دنيا تهى مى شد و مردمى كه عاشق درهم و دينار بودند آرام آرام از اطراف خديجه پراكنده مى شدند و او را تنها مى گذاردند و علاوه مگر نه اين است كه او به محمّد صلى الله عليه و آله ايمان آورده و او را صميمانه در مبارزه اى كه در پيش گرفته است يارى مى كند و اين خود كافى بود كه مبارزه منفى مردم را عليه خديجه برانگيزد و آمد و رفتها را با او قطع كند.
بانوان مكّه تصميم گرفته بودند كه ديگر به خانه خديجه رفت و آمد نكنند و او را با شوهرش كه مبارزه خصمانه اى را با بتهاى مردم ، با نظامهاى اجتماعى مردم و بالاخره با كليه آداب و رسوم غلط مردم شروع كرده است ، تنها بگذارد، خديجه تنها شده بود.
تنهاى تنها
پنج سال از بعثت مى گذشت و خديجه عليهاالسلام همچنان زندگى آرام و تنهاى خود را مى گذراند. در چنين شرايطى بود كه در خود دردى احساس كرد، دردى كه مقدّمه وضع حمل بود. خديجه تاكنون شش فرزند براى پيغمبر به دنيا آورده بود. سه پسر و سه دختر: قاسم ، عبداللّه ، طاهر، زينب ، رقيه و آمنه .
و اينك در آستانه وضع حمل هفتمين فرزند است و او انتظار داشت كه مانند سابق ، بانوان بزرگ شهر به بالينش آيند و او را در وضع حملش يارى نمايند، ولى در دارالندوه كه به منزله شوراى عالى مكّه محسوب مى شد چنين تصويب شده بود كه همه و حتّى بانوان نيز آمد و رفت خود را با خانه پيغمبر قطع كنند.
خديجه عليهاالسلام در تنهايى درد مى كشيد، غم و اندوهى شكننده بر روحش سنگينى مى كرد و با خداى خود راز و نياز مى كرد. كم كم فشار درد او را از خود بيخود كرد و در حالتى مبهم و رخوت زا فرو برد، هفتمين فرزند هم به دنيا آمد، دختر بود.
نامش را فاطمه گذاردند.
پيغمبر به فاطمه عليهاالسلام علاقه اى فوق العاده داشت ، بيش از علاقه يك پدر به فرزند. در آن موقع دختر داشتن ننگ بود، جرم بود، بدنامى و فضاحت داشت .
وَإِذا بُشِّرَ اءَحَدُهُمْ بِالاُْنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَهُوَ كَظيمٌ.(16)
آنگاه كه خبر تولّد دختر خود را مى شنيدند، رنگ چهرهاشان تغيير مى كرد، غضبناك مى گشتند، سياه و كبود مى شدند.
و سرانجام هم او را زنده به زير خاك مى فرستادند. در چنين شرايطى فاطمه زهرا عليهاالسلام بدنيا آمد و سخت عزيز و محترم شد و پيغمبر هم هرچه بيشتر به او عظمت مى بخشيد، او را پاره تن خود دانست و فرمود:
فاطمة بضعة منّى .(17)
و خدا در قرآن مجيد از او تعبير به كوثر كرد و فرمود:
إِنّا اءَعْطَيْناكَ الْكَوثَرَ.(18)
اى پيغمبر! ما به تو كوثر داديم .
يعنى فاطمه داديم ، فاطمه اى كه جهان را از فرزندان تو پر خواهد كرد.
خداى اسلام ، مى خواست تا با وجود فاطمه عليهاالسلام به زن عظمت و بزرگى بخشد، حقوق انسانيش را به او بازگرداند. مى خواست تا از روزنه وجود فاطمه عليهاالسلام روح مكتب اسلام را درباره زن بيان كند. زن تا آن روز، حق حيات نداشت ، حق مالكيت نداشت ، حق ارث نداشت ، حق انتخاب شوهر نداشت ، اصولاً زن را به حساب انسان نمى گذاشتند، مانند كالا خريد و فروشش مى كردند و مانند حيوان معاوضه اش مى كردند.
فاطمه عليهاالسلام به دنيا آمد و پيغمبر او را به روى سينه خود جاى داد، احترامش مى كرد بعدها هر وقت فاطمه عليهاالسلام به ديدن پدر مى رفت ، پيغمبر به او مرحبا مى گفت و طبق روايت محدث قمى ، دستهاى پاك و معصومش را مى بوسيد؛ پيغمبر مى خواست تا از اين راه ، ارزش و شخصيّت فاطمه عليهاالسلام را نشان دهد و اصولاً مسير افكار مردم جاهل و نادان آن روز را درباره زن تغيير دهد.
فاطمه عليهاالسلام كم كم بزرگ مى شد، تقوى و عفت و پاكى او شهره گرديد، همه جا سخن از كمالات روحى و معنوى فاطمه عليهاالسلام بود، در مكّه ، در مدينه و بالاخره در تمام خانواده هاى عرب صحبت از ملكه اسلام و فضايل درخشنده اش به ميان بود و فاطمه عليهاالسلام كم كم به سنى رسيده بود كه مى بايست ازدواج كند.
بزرگان عرب و برجستگان حجاز همه آرزومند بودند كه اين افتخار بزرگ نصيب آنها شود و اين هماى سعادت ، سايه بر سر آنان افكند، تلاشى عجيب در بين خانواده ها شروع شد، تلاش در راه خواستگارى فاطمه عليهاالسلام .
و پيغمبر به هيچيك از آنها جواب مساعد نمى داد. پيغمبرصلى الله عليه و آله با ازدواج فاطمه عليهاالسلام مى خواست تمام آداب و رسوم غلطى را كه در اين مساءله بزرگ اجتماعى مرسوم بوده است از بين ببرد و ارزشهاى اجتماعى را در اين باره نيز دگرگون سازد.
تا آن روز ملاك ازدواج ، امتيازات موهوم بود و اين معيارها در نظر پيغمبر ارزش نداشت ، مى خواست تا عملاً به ملّت اسلام بى ارزش بودن ملاكهاى متداول را نشان دهد.
على عليه السلام تمايل شديد با ازدواج فاطمه عليهاالسلام داشت ولى تنگدستى مانع از اين بود كه تقاضاى خود را به محضر پيغمبر عرضه بدارد. تا اينكه سرانجام يك روز تصميم نهايى خود را گرفت ، به نزد پيغمبر رفت ولى حجب و حيا مانع از ابراز تقاضايش بود، پيغمبر مطلب را حدس زد، به او فرمود: پسر ابيطالب ! چه مى خواهى و چه حاجتى دارى ؟ هرچه در دل دارى ، بگو!
سرانجام على عليه السلام عرضه داشت : براى خواستگارى فاطمه آمده ام .
پيغمبر از مجلس برخواست و به نزد فاطمه عليهاالسلام رفت تا نظر او را در اين باره جوياشود.
مگر نه اين است كه از نظر مكتب اسلام ، حق انتخاب شوهر از حقوق مسلّم زن است ؟ به اين جهت پيغمبر با اينكه عميقاً با ازدواج على و فاطمه عليهاالسلام راضى بود قبل از آنكه نظر فاطمه عليهاالسلام را در اين باره جويا شود، به على عليه السلام نفياً و اثباتاً جوابى نداد. به نزد فاطمه عليهاالسلام رفت ، مطلب را گفت ، فاطمه عليهاالسلام سكوت كرد و گويا رسم بر اين بوده كه سكوت در اين مورد را علامت رضا تلقى مى كردند. پيغمبر پس از آنكه نظر مساعد و رضايت فاطمه عليهاالسلام را نسبت به ازدواج با على عليه السلام تشخيص داد به نزد على آمد، صريحاً با تقاضاى او موافقت كرد و اضافه كرد كه : براى اين ازدواج چه مقدار مهر در نظر گرفته اى ؟
على عليه السلام عرضه كرد: من جز يك شمشير يك زره و يك شتر آبكش چيز ديگرى ندارم .
پيغمبرصلى الله عليه و آله فرمود: شمشير را لازم دارى آن را مفروش و شتر آبكش نيز براى انجام كارها، مورد نياز است فقط زره را بفروش چه آنكه تو مرد شجاعى هستى و به زره احتياجى ندارى .
زره به فروش رفت و با پول آن ، هزينه عروسى تهيه شد، مراسم در كمال سادگى و براساس فضيلت و تقوى و پاكى برگزار شد. فاطمه عليهاالسلام به خانه شوهر رفت ودرخانه دارى و آداب و رسوم شوهردارى مظهرى آموزنده و ارزنده براى زنان مسلمان گرديد.
در آن شبى كه زهرا عليهاالسلام بسوى خانه شوهر مى رفت حادثه اى عجيب رخ داد. حادثه اى كه مى تواند معرفى عالى براى روح بزرگ و آموزنده فاطمه اطهر عليهاالسلام بوده باشد.
در آن شب ، مراسم ازدواج در خانه عروس پايان يافت ، نوبت آن رسيده كه ديگر فاطمه اطهر عليهاالسلام به خانه شوهر رود. بانوان بزرگ و محترم شهر، موكب عروس را در ميان گرفته و بسوى خانه على عليه السلام مى بردند، در آن شب ، زهراى مرضيه عليهاالسلام به مناسبت شب زفاف پيراهنى نو براى خود تهيه كرده بود و او از ميان تمام زر و زيورهاى ممكن تنها به همان يك پيراهن نو اكتفا كرده بود. بانوان شهر از اين وضعيّت ساده دختر پيغمبر به سخنى در شگفت بودند هيچ باور نمى كردند كه دخترى جوان ، آن هم در شب زفاف ، تا اين اندازه ساده و دور از هرگونه تجمّلى به خانه شوهر برود.
در اين بين ناگهان ناله اى كوتاه ، ناله اى كه در ميان آن همه هياهوى جمعيّت به سختى شنيده مى شد فاطمه عليهاالسلام را متوجّه خود كرد، ناله اى بود كوتاه و زودگذر. گفت : اى فاطمه ! واى دختر پيغمبر! تو اينك به خانه شوهر مى روى و اطرافيانت همه غرق در سرور و شادى هستند، ولى آيا هيچ خبر دارى كه هم اكنون زنى مستمند و برهنه نيازمند به قطعه لباسى است كه خود را با آن بپوشاند. اى دختر رسول خدا! آيا ميل ندارى امشب براى خدا برهنه اى را بپوشانى ؟
صدا تمام شد و در ميان هلهله هاى سرور و شادى جمعيّت ، محو و نابود گشت . ولى همين ناله كم امتداد كافى بود كه اثر عميقش را در روح فاطمه عليهاالسلام باقى بگذارد و او را متوجّه وظيفه سنگين و خطيرش نمايد.
فاطمه عليهاالسلام ايستاد و بانوان شهر از اين ايستادن به ظاهر بى موقع دچار شگفتى شدند.
زهرا عليهاالسلام خود را در ميان حلقه اى كه زنها به دورش كشيده بودند پنهان ساخت و تنها پيراهن خود را از تن بيرون كرد و آن را به فقير داد، پيراهن كهنه سابقش را پوشيد و با آن به خانه شوهر رفت .
اين سرمشقى است كه دختر پيغمبر به جامعه زن مى دهد، مى خواهد بگويد: كمال زن ، فضيلت زن ، عزّت و آبروى زن در اين نيست كه غرق در تجمّل و زينت شود و محور زندگى را مُد و مُدپرستى قرار دهد. كمال زن ، در تقوى است ، در عفت و پاكى است ، در فضيلت است ، به ناله مظلومى برسد، مرهمى بر زخم دل مستمندى بگذارد.
آرى ! فاطمه اطهر عليهاالسلام در عين عزّت و عظمت از هرگونه تجمّلى بركنار بود. روزى پيغمبر به خانه فاطمه عليهاالسلام ورود كرد، براى اولين بار برقى از زر و زيور مشاهده كرد، بى درنگ با چهره اى گرفته منزل فاطمه عليهاالسلام را ترك كرد و بسوى مسجد رفت . زهرا عليهاالسلام نيز كه بايد عملاً درس سادگى و بى آلايشى را به جامعه زن بدهد بلافاصله زر و زيورها را برگرفت و به نزد پدر فرستاد و پيغام داد كه آنها را در راه خدا انفاق كند.
او زنى فعّال و پركار بود و حتى آرد منزل را خود در درون خانه تهيّه مى كرد و گفته اند آنقدر دستاس نمود كه دستهاى مباركش پينه برداشت .
در آن روزگار، زن تنها وسيله شهوترانى مرد محسوب مى شد. موقعيّت زن در جامعه آن روز اين بود كه آتش هوسى را خاموش كند و هيجان شهوتى را آرام سازد.
فاطمه زهرا عليهاالسلام بايد اين مسير را عوض كند و به جامعه زن تعليم دهد كه چگونه از حريم شهوت و هوس مردان بوالهوس خود را بر كنار بدارد، زن موقعيّت و مقامى بالاتر از اينها دارد. مكتب اسلام اجازه نمى دهد كه مقام انسانى زن و شخصيّت والاى او تا سرحدّ شهوت و هوس تنزّل كند. كوشش و تلاش اسلام اين است كه زن را از هر گونه برخوردى كه براساس شهوت و هوس است بدور نگه دارد و آنچنان در اين راه اصرار ورزيده كه حتى از اينكه برخلاف مقررات مورد نگاههاى شهوتبار مردان قرار گيرد، بشدّت جلوگيرى كرده است .
و اينك ، درسى كه زهراى مرضيه عليهاالسلام عملاً به جامعه زن مى دهد:
روزى مردى نابينا وارد خانه پيغمبر شد و زهرا عليهاالسلام در آنجا بود، با ورود آن مرد، زهرا عليهاالسلام خود را پوشاند و به كنارى كشيد، پيغمبر فرمود: اين مرد نابينا است .
فاطمه اطهر عليهاالسلام عرضه داشت : درست است كه او مرا نمى بيند ولى من كه او را مى بينم .
و اين است مقام عفّت زهرا عليهاالسلام و درسى كه او به جامعه زن مى دهد. او معتقد بود كه كمال زن در اين است كه موفق به تربيت فرزندانى با فضيلت شود و اين درس را نيز عملاً دختر پيغمبر به بانوان مسلمان تعليم داد. او خود فرزندانى چون زينب كبرى و حسن مجتبى و حسين سيد الشهداء عليهم السلام تربيت كرد، فرزندانى كه هريك بزرگترين نقش مؤ ثر را در رهبرى انسانيّت بسوى سعادت عهده دار گشتند، فرزندانى كه بنام نجات بشر از بدبختى و بلا خود را به خون و آتش مى كشيدند و با كمال قدرت در ميان امواج حوادث فرو مى شدند و جان خود را نثار حق و فضيلت و عدالت مى كردند.
فاطمه عليهاالسلام در نقش يك مربى بزرگ ، به زندگى ادامه مى داد، تا اينكه سرانجام مصيبت بزرگ به او روى آورد شد. مرگ پدر! پدرى چون رسول اكرم صلى الله عليه و آله ، سرشار از مهر و عاطفه . چشمهاى مبارك زهرا عليهاالسلام اشك آلود شد، موج غم و اندوه وجودش را در خود فروبرد.
و گويا تازه ، اين مصيبت بزرگ ، طليعه حوادث دردناك ديگرى براى فاطمه عليهاالسلام بوده است . پس از مرگ پدر، پيش آمدهاى تأ ثرانگيزى به زهرا عليهاالسلام روى آور شد، در نتيجه اين حوادث ، على عليه السلام خانه نشين شد و مزرعه فدك از دست زهرا عليهاالسلام بيرون رفت .
زهرا عليهاالسلام در برابر اين حوادث ، مبارزه اى عظيم را آغاز كرد و براى احقاق حقوق مسلّم خويش ، حتى يك روز به مسجد رفت و در برابر مجمع مسلمانان و از پشت پرده و حجاب سخنرانى حادّ و كوبنده اى ايراد كرد.
زهرا عليهاالسلام پيش از مرگ پيغمبر به موجب ناراحتيهاى زيادى كه در طى حوادث مختلف بر او وارد شده بود، عمر زيادى نكرد، گويا هفتاد و پنج و يا نود و پنج روز پس از مرگ پيغمبر از دنيا رحلت كرد و جامعه اسلامى را در غم و اندوهى تيره فرو برد و هم طبيعت را.
در آن لحظه ، طبيعت و كنگره پر شر و شور هستى به گورستانى تاريك و بى آوا تبديل شد. اقيانوس شب ، بخار غم گرفت ، آسمان مى گريست و سرشك اختران از دامنش فرو مى لغزيدند.
گل زرد و رنگ پريده ماه ، بر شاخه آسمان ، عطر تأ ثر مى افشاند و آسمان و زمين ، كوه و دشت ، شهر و بيابان ، همه و همه از اين تأ ثّر رنگ گرفته بودند.
نسيم ، مضطربانه به هر سو، سر مى كشيد و ناله پر سوز خود را در گوش اشباح مرده رنگ موجودات ، سر مى داد.
در آن شب ، گويى تابلوى جهان را در قاب اندوه ، جاى داده اند كه اين چنين چشمان تماشاگر قدسيان و بهشتيان سرشك اشك فرو مى ريزد.
اشك مى ريختند، تا بستر مسير آسمان را آب بيفشانند و تا روحى پرپر شده از اين بستر بگذرد و به جايگاه بهشتيان قدم نهد.
در آن لحظه ، پژمرده گلى ، پرپر مى شد، گلى كه روزى با دستهاى سفيد فرشتگان خدا از شاخه هاى عطرآگين باغ بهشت جدا شده ، آنگاه بصوررت نهالى زيبا در خاكدان زمين جاى گرفت .
آرى ! از بهشت آمده بود.
از سپيديها و روشناييهايش ، از صفاها و پاكيهايش .
از آنجاها كه كبوتران طلايى رنگ فضايل آشيان دارند، از زير عرش خدا و از ملكوت آسمانها، آمده بود تا نقاشى بديع بهشت خدا را در تابلو وجود خويش ترسيم كند و با اين ترسيم ، صحنه دلپذير و خوشرنگى در برابر ديد انسانها قرار دهد.
وظيفه را به انجام رسانده بود و اينك مى رفت تا دوباره به سرمنشاء خود بازگردد.
آن شب ، به موجب پاره اى از روايات ، شب سيزدهم ماه جمادى الاولى از سال يازدهم هجرى بود.
در چنين شبى بود كه زهراى عزيز، خاكدان زمين را وداع گفته روح تابناكش به روضه رضوان پر كشيد.
سلام اللّه عليها وعلى ابيها وبعلها وبنيها.
برچسب:
نویسنده: دانیال رضایی