حضرت امام حسن عليه السّلام
1
پانزدهم ماه مبارك رمضان ، ميلاد مسعود دومين امام ما، حضرت حسن بن على عليهماالسلام است . ميلاد مسعود حضرتش در سال دوم هجرى واقع شده است .
پدر گراميش امام على بن ابيطالب عليه السلام و مادر والا مقامش فاطمه زهرا عليهاالسلام است .
دوران كودكيش در دامان طاهر و مطهر جدّ بزرگوارش پيامبر عاليمقام اسلام و پدر ارجمندش على مرتضى و مادر گراميش حضرت زهرا عليهم السلام سپرى شد.
آن حضرت در علم و زهد و تقوى سرآمد مردم عصر خويش بود، به موجب همين صفات عاليه و به حكم همين معيارهاى ارزنده ، مقام منيع امامت را بعد از پدر به ارث برد.
على عليه السلام در روز بيست و يكم ماه مبارك رمضان به موهبت عظماى شهادت نائل آمد و براى مسلمين جاى درنگ و تأ مل و ترديد نبود و همه مى دانستند كه در سر تا سر جامعه اسلامى كسى جز حسن بن على عليهماالسلام شايستگى احراز اين مقام بزرگ معنوى را ندارد. و قبل از همه ، مردم كوفه كه به آن هنگام و در زمان على بن ابيطالب عليه السلام مركز حكومت اسلامى بود با وجود مقدّس امام حسن عليه السلام بيعت كردند و زمام امر امّت را در دست با كفايت او نهادند. ولى ... .
امام حسن عليه السلام در اين مقام ، مشكلى عظيم در پيش داشت ؛ مدينه ، مكّه ، بصره و بالاخره مركز قدرت اسلامى يعنى كوفه در پيشگاه عدل و علم آن حضرت تسليم شد و بيعت كرد.
و اما شام ... همانجا كه تحت سيطره و نفوذ معاويه بود. معاويه ، فرزند ابوسفيان و دشمن ديرين خاندان نبوّت و ولايت . و او در زمان حكومت خلفاى راشدين و در پرتو دسيسه هاى پدرش ابوسفيان ، سرانجام بعد از برادرش به حكومت و فرماندهى شام رسيده بود. و از همان آغاز كار برنامه اش اين بود كه افكار عمومى مردم شام را با تبليغاتى وارونه و مكرآميز بسوى خود منعطف سازد و هدف اين بود كه با اين زمينه سازيها سرانجام روزى با كمك سربازان شامى مقام خلافت را بدست آورد و برتمام جامعه هاى اسلامى حكم براند.
او خيلى خوب مى دانست كه جامعه اسلامى به موجب تربيت اصيل اسلامى كه براساس عدالتخواهى و عدالت جويى بوده است هرگز بطور طبيعى جانب او را نخواهد گرفت و پيش بينى مى كرد كه بزرگترين خطر در راه رسيدنش به مقصود، وجود خاندان على بن ابيطالب عليهم السلام است كه هريك به نوبه خود مظهرى كامل و نمونه اى برجسته از عدالت اسلامى مى باشند.
بديهى است با بودن شخصيّتهايى چون على عليه السلام و فرزندش امام حسن مجتبى عليه السلام هيچگاه نخواهد توانست به اين آرزوى خود دست يابد، به اين جهت او فعاليّت خود را در شام كه قسمتى قابل توجّه از جامعه اسلامى را تشكيل مى داد و ناحيه اى ثروتمند نيز بود در دو بستر آغاز كرد:
نخست كوشيد تا با تبليغاتى وارونه و خدعه آميز و براساس دروغ و تهمت ، لااقل مردم شام را كه دور از مدينه و مكّه و كوفه مى زيستند و كمتر توفيق ديدار خاندان على عليه السلام نصيبشان مى شد نسبت به اين خاندان بدبين سازد و خاندان علوى را در افكار عمومى آنان محكوم كند. معاويه در راه رسيدن به اين مقصود از هر وسيله اى استفاده مى كرد و هر حادثه اى را بصورت يك ماده تبليغاتى قوى عليه خاندان على عليه السلام بكارمى انداخت .
و ما مى بينيم كه در حادثه قتل عثمان او چگونه به دروغ خون او را بهانه كرد وبنام اينكه على بن ابيطالب عليه السلام در قتل عثمان دست داشته است ، افكار مردم شام را كه خارج از گود سياست و دور از شهر مدينه بودند، بر عليه على عليه السلام برانگيخت . و در هر صورت او در بسترى ديگر نيز جلو مى رفت .
گفتيم كه : شام ناحيه اى ثروتمند بود و به اين جهت معاويه از بنيه مالى قابل توجّهى برخوردار بوده است و او كه هيچ مرزى در برابر خود نمى شناخت دست خيانت بسوى بيت المال دراز مى كرد و از ثروت عمومى مملكت به نفع پيشبرد مقاصد شخصى خود بهره فراوانى مى برد. از آن جمله او توانست با پول فراوانى كه در اختيار داشت دين و ايمان بسيارى از شخصيّتهاى اسلامى را كه در جامعه نفوذى داشتند بخرد و آنها را بسوى خود متمايل سازد ... .
پس از شهادت على عليه السلام وجود مقدّس امام حسن عليه السلام در برابر چنين سياست مكّارانه اى قرار گرفت . امام حسن عليه السلام از كار معاويه غافل نبود و مى دانست كه سرانجام با او درگيرى خواهد داشت ، ولى صحنه هاى جنگ صفين كه نمودى از برخورد على عليه السلام و معاويه بود، هيچگاه از برابر چشمش دور نمى شد.
امام حسن عليه السلام بخاطر مى آورد كه چگونه در آن نبرد، سران سپاه پدرش در برابر درهم و دينار معاويه دين باخته و حتى عليه فرمانده بزرگ خود على عليه السلام به فعاليّت پرداختند. گويا امام حسن عليه السلام به موجب حوادث گذشته اندكى در كار جنگ با معاويه در ترديد بوده است و آن حضرت مى خواست كه با روشى ديگر اين مشكل را از پيش پاى جامعه هاى اسلامى بردارد.
در اينجا مساءله را اندكى عميقتر بررسى كنيم : امام حسن عليه السلام داراى مقام امامت بود و امامت يعنى زمامدارى مادّى و معنوى يك ملّت و تنها كسى مى تواند به اين مقام نايل آيد كه قدرت و نيروى قربانى شدن در راه ملّت را داشته باشد، اين طرز تفكّراسلامى است كه درست در قطب متضاد نظامهاى عملى دنياى مادى قرار دارد.
زمامدارى و امامت به همان اندازه كه مقامى بزرگ و شريف است به همان اندازه هم خطير و پرمسئوليّت است . نخستين مسئوليّت و اولين راز اين مسند، آماده بودن براى قربانى شدن است ، قربانى مردمى كه در شعاع امامت و حكومت زندگى مى كنند.
در اين فصل ، درباره امام حسن مجتبى عليه السلام مسايل فراوانى مى توان طرح كرد و از زاويه هاى گوناگون مى شود شخصيّت آن حضرت را مورد بررسى قرار داد، علم و دانشش ، اخلاق و رأ فتش ، صبر و بردباريش و بالاخره ملكات انسانى او هر يك سرفصلى است كه مى شود كتابى بزرگ و حجيم را در زير آن قرار داد، ولى از اينها هم مى گذريم و به درخشانترين خطوط برجسته زندگى آن حضرت اشاره مى كنيم ، قربانى شدن در راه مردم كه راز امامت و زمامدارى آن حضرت است .
آرى ! حسين بن على عليهماالسلام هم در همين راه قربانى شد و شايد تعجّب كنيد اگر بگويم قربانى شدن امام حسن عليه السلام بس شكننده تر و طاقت فرساتر بوده است .
از نظر وظيفه ، اين هر دو شخصيّت به انجام وظيفه برخاستند و اين شرايط خاص اجتماعى موجود بوده است كه شكل و فرم انجام وظيفه يعنى قربانى شدن را به دو گونه تجسّم داده است و گونه امام حسن عليه السلام را بسى دردناك و تأ ثرزاتر.
او مى توانست در روز جنگ ، انعطاف قهرمانانه خود را ناديده بگيرد و سرانجام پس از ساعتى از آن همه مصيبت و بلا، آسوده شده و به راحتى و آسايش آن جهان نائل گردد.
ولى نه ! اين وظيفه او نبود!
مكارى بزرگ و خدعه كارى بس نيرنگ باز در پيش دارد، تمام آرزوى معاويه اين بود كه امام حسن عليه السلام كشته شود و اين سدّ بزرگ از سر راه او برداشته شود و به همين جهت او خود قبل از آنكه امام حسن عليه السلام فرمانى مبنى بر جنگ صادر كند از شام حركت كرد. او شتابان مى آمد تا هرچه زودتر يك كوه عظيم و بزرگ را كه در برابر تمايلات ضدانسانى خود مى بيند از سر راه بردارد و بدون هر مانعى ، اصولاً به اسلام خاتمه بخشد.
وجود امام حسن عليه السلام مانعى است بزرگ
اين مانع بودن ، از تمايلات طبيعى مردم سرچشمه مى گرفت ، چه آنكه نهاد طبيعى بشر بر تمايل به نيكى و فضيلت است ، تاريخ سيماى وجود مقدس امام حسن مجتبى عليه السلام را چنين ترسيم مى كند: سخت متواضع و فروتن بود.
روزى از رهگذرى مى گذشت ، فقرا بساط فقيرانه خود را به رى زمين انداخته و مشغول غذا خوردن بودند، امام حسن عليه السلام به آنها رسيد، از او دعوت كردند كه با آنها هم غذا شود، بلافاصله امام حسن عليه السلام از مركب پياده و بر سر سفره فقيرانه آنها نشست و گفت : ان اللّه لا يحب المتكبّرين .
خداوند مردم متكبر را دوست ندارد.
در عبادت نظير نداشت . به هنگام نماز كه با خدايش روبرو مى شد بدنش مى لرزيد. بيست و پنج بار پياده خانه خدا را زيارت كرد، بارها اموال خود را با خدا تقسيم كرد. در جود و سخا سرآمد همه بود.
در كتاب صلح امام حسن ، ترجمه دانشمند محترم آقاى خامنه اى مى نويسد:(19)دو مرد يكى از بنى هاشم و ديگرى از بنى اميّه با يكديگر مجادله داشتند، اين مى گفت : قوم من بزرگوارترند. و آن مى گفت : قوم من ... .
قرار شد هر يك نزد ده نفر از مردم قوم و طايفه خود بروند و چيزى بخواهند... .
اموى نزد ده تن از بنى اميّه رفت ، هر يك ده هزار درهم به او دادند و اما هاشمى ، ابتدا نزد حسن بن على عليهماالسلام آمد، آن حضرت دستور داد صد و پنجاه هزار درهم به او بدهند، سپس نزد حسين بن على عليهماالسلام رفت ، آن حضرت پرسيد: پيش از من به كسى مراجعه كرده اى ؟
گفت : آرى ! به برادرت حسن .
فرمود: من قدرت ندارم بر عطيّه سرور خود چيزى بيافزايم .
و او نيز صد و پنجاه هزار درهم به اين سائل داد.
مرد اموى با صد هزار درهم كه از ده كس گرفته بود و مرد هاشمى آمد با سيصد هزار درهم كه از دوتن گرفته بود. اموى از اين تفاوت خشمگين شد، پول را به صاحبانش رد كرد و آنان هم پذيرفتند و هاشمى نيز همين كار را كرد ولى حسنين عليهماالسلام نپذيرفتند و گفتند: خواهى بردار و خواهى بر خاك بيفكن ، ما عطاى خود را باز نمى ستانيم .
او اعلم از همه بود.
در سخن و سخنورى ، بى همتا.
زاهد و متّقى بود.
و بالاخره آنچه را كه يك انسان كامل بايد داشته باشد، دارا بود.
مردم با ديدن امام حسن عليه السلام تابلوى بديع انسانيّت را مى ديدند، تابلويى كه با رنگ آميزيهاى فضايل چشم اندازى بس دل انگيز در برابر بينندگان مى نهاد.
و بشر طبعاً متمايل به نيكى و فضيلت است ، به قهرمانان عدل و فضيلت عشق مى ورزد و امام حسن عليه السلام از نمونه هاى بارز و برجسته اين قهرمانان بود.
و طبيعى است كه با بودن اين تابلو، عقربك توجّه مردم بسوى او است نه بسوى معاويه ، معاويه اى كه تار و پود وجودش از ظلم و ستم تنيده شده است .
و امام حسن عليه السلام اين مساءله را بخوبى درك مى كرد و مى دانست كه موقعيّت و محبوبيتش در بين مردم ، خود مانعى بزرگ در سر راه خودكامگيهاى معاويه است و معاويه نيز بخوبى اين مطلب را مى دانست و تلاشش اين بود به هر وسيله كه شده اين مانع را از سر راه خود بردارد يا با جنگ و يا با صلح .
امام عليه السلام نيز كه مسايل را واقع بينانه بررسى مى كرد مى دانست كه نتيجه جنگ به كشته شدن او و نابودى اسلام خواهد انجاميد، ولى براى معاويه راهى جز برداشتن مانع نبود، او نيز دو راه در پيش داشت يا با جنگ مانع را از سر راه خود بردارد و يا با صلحى خدعه آميز. او احتياط را از دست نداد با سپاهى گران از شام بسوى كوفه حركت كرد و به اين هنگام امام حسن عليه السلام نيز به حكم ضرورت خطابه اى در برابر مردم ايراد كرد و آنها را به جهاد و جنگ با معاويه دعوت فرمود و سرانجام سپاهى فراهم شد و گويا تعدادش در حدود چهل هزار نفر بوده است .
امام حسن عليه السلام نخست مردى از اشراف كوفه را به نام حكم كندى بر تعدادى از سربازان كوفه فرماندهى داد و او را بسوى معاويه گسيل داشت و از اينجا به بعد است كه حوادث دردناك و تأ ثرانگيز زندگى امام حسن عليه السلام آغاز مى شود.
معاويه از جريان اطّلاع پيدا كرد، در طى نامه اى به حكم وعده داد كه اگر به جانب او رود فرماندهى يكى از شهرهاى شام يا جزيره را به او دهد. حكم با ديدن اين نامه در نيمه هاى شب از سپاه خويش جدا شد و بسوى معاويه رفت .
امام حسن عليه السلام شخص ديگرى را از قبيله بنى مراد فرمان داد كه به جاى حكم بطرف معاويه برود و فرماندهى سپاه را به عهده بگيرد. معاويه او را هم با پانصدهزار درهم فريب داد و وقتى كه او اين همه پول را در برابر خود ديد مانند حكم در نيمه شبى بسوى معاويه رهسپار شد.
و امام حسن عليه السلام سومين شخص را فرستاد، او عبيداللّه بن عباس نام داشت ، ولى معاويه كه از وعده هاى خود بهره كافى گرفته بود به عبيداللّه وعده داد كه اگر بسوى او برود يك ميليون درهم پاداشش خواهد داد، پانصد هزار دهم آن را نيز نقداً پرداخت و او هم رفت .
و بالاخره معاويه يكى پس از ديگرى سران سپاه امام حسن عليه السلام را با درهم و دينار از اطراف آن حضرت پراكنده ساخت و آنچنان شرايطى بوجود آورد كه تعدادى از سپاه امام حسن عليه السلام شمشير به روى آن حضرت كشيدند و حضرتش را مجروح ساختند.
با كمال قاطعيّت مى توان گفت كه : اگر امام حسن عليه السلام لااقل به تعد پيروان وفادار برادرش امام حسين عليه السلام هفتاد و دو ياور وفادار در كنار خود مى ديد هرگز تن به صلح نمى داد و تلاش مى كرد تا حكومت ظالمانه معاويه را نابود سازد. ولى شرايط نامساعد بود و به موجب اين شرايط نامساعد بود كه سرانجام امام حسن عليه السلام با معاويه قرارداد صلح امضا كرد و تصميم گرفت از اين راهى كه به حكم ضرورت و اجبار آن را در پيش گرفته بود برگردد و از راهى ديگر به كار مبارزه با معاويه و اصولاً با خاندان ستمگر اموى بپردازد.
امام حسن عليه السلام مى دانست كه هنوز شرايط براى جنگ با اين خاندان آماده نشده است ، قطعاً بايد انقلابى عليه اين خاندان كه با نواميس اسلامى و عدالت اجتماعى اسلام به مبارزه برخاسته اند ايجاد كرد ولى خيلى خوب مى دانست كه پديده انقلاب از نظر اجتماعى نيازمند به شرايطى خاص است ، بدون اين شرايط انقلاب به ثمر نمى رسد و نتيجه اى جز خونريزى و تباهى ببار نخواهد آورد. به اين جهت امام حسن عليه السلام وظيفه خود ديد كه بدون اينكه عهده دار مقام خلافت باشد به تهيّه زمينه هاى انقلاب بپردازد و آنگاه اين زمينه مساعد را به دست برادرش حسين بن على عليهماالسلام بدهد تا انقلاب عظيم كربلا و حادثه ظلم افكن عاشورا را بيافريند.
امام حسن عليه السلام با اين روش اولاً خود را حفظ كرد و با اين حفظكردن شخصيّت محبوب و پرعظمت خود را همچون كوهى پرصلابت در برابر معاويه قرار داد.
با بودن امام حسن عليه السلام معاويه نمى توانست ضربه به زير بناى اصلى اسلام بزند و ناچار است رعايت ظواهر را هم كه شده بنمايد.
و ثانياً امام حسن عليه السلام با روشنگريهاى خود توانست افكار مردم را روشن كند و به سازندگى زمينه هاى انقلاب در افكار مردم بپردازد تا حسين عليه السلام بپاخيزد و حادثه عاشورا را بيافريند.
امام حسن عليه السلام در اين مسير، جامعه را و مردم را بر خود ترجيح داد، او بايد قربانى مردم يا از رهگذر شهادت كه در جوّ آن روز مصلحت نبود و يا از رهگذرى ديگر، از رهگذر زنده ماندن و زجرها و مصائب و مشقات را تحمّل كردن و وجود خود را بصورت سدّى عظيم در برابر تمايلات ستمگرانه معاويه قرار دادن . امام حسن عليه السلام به موجب شرايط خاص آن زمان ، راه دوم را انتخاب مى كند كه بسى از راه اوّل شكننده تر و طاقت فرساتر است .
امام حسن عليه السلام انعطافى قهرمانانه نشان داد، به منظور حفظ مصالح اجتماع ، تن به صلح داد و روانه مدينه گرديد و از اينجا است كه فصل دوم زندگى امام شروع مى شود.
در اين فصل امام آرام آرام قربانى مى شود، نه بصورت سربازى كه در ميدان جنگ حمله مى كند و سرانجام هم در لحظه اى كوتاه و خيلى زودگذر جان مى بازد، بلكه او بسان زندانى اى بود كه بايد با شكنجه اى ممتد و طولانى ، جان خود را از دست بدهد. ده سال ، مدت كوتاهى نيست و امام حسن عليه السلام پس از ماجراى معاويه از كوفه به مدينه رفت و ده سال امامت امّت را به عهده داشت در حقيقت امام در طول ده سال آرام آرام جان مى باخت و در پرتو اين جانبازى ، جان مكتب و ايدئولوژى را حفظ مى كرد. آخر معاويه مى خواست از اسلام و بنام اسلام آنچه را كه خود مى خواهد، بسازد.
در اينجا رسالت به عهده امام حسن عليه السلام بود تا هر جا كه اسلام راستين با دست معاويه ، به راه انحرافى انداخته مى شد، او با مهارت و با تحمّل مصائب بزرگ ، افكار را متوجّه سازد، تا لااقل اسلام در بستر افكار مردم به راه انحراف نرود و اسلام پيامبر همچنان معتدل و متعادل ، لااقل در شيارهاى مغزى مسلمانان باقى بماند تا روزى كه نوبت به رسالتى ديگر رسد، رسالت انقلاب .
بايد امام حسن عليه السلام با چشمانى باز و بينا، سوژه هاى قوى و نيرومندى از انحرافات معاويه بدست آورد و آنها را بصورتى بارز و برجسته در برابر ديدگان جامعه بگذارد و او را در افكار عمومى مردم محكوم سازد.
روشن سازد كه نه اين است آن اسلام پيامبر و نه اين است آن حكومت اسلامى اى كه با دست پيامبر از آسمان به زمين آمد و اين روشنگريها همه و همه ، زمينه انقلاب است .
انقلاب چيست ؟
عصيان افكار در برابر بى عدالتى .
انفجار انسانهاى راستين خلق در برابر اقليت حاكم و جبّار.
جوش و خروش در توده اى كه از بى عدالتى به جان آيد و ناگهان چون كوه آتشفشان به فوران برخيزد و هر چه را كه از قدرت و حكومت و ظلم و ستم و استثمار و استعمار و بدى و رذالت هست همه را در گرماى ذوب كننده خود نيست و نابود سازد.
و مگر جامعه به اين سادگيها به خروش مى آيد؟ شرايطى عظيم لازم است تا چنين خروش مقدسى بپا خيزد و در و ديوار جامعه را به لرزه درآورد.
و نخستين شرط و اساسى ترين آنها، بودن انسانهاى آگاه و مسئول و دلسوخته و جانباز است تا آگاهى خود را تعميم دهند با تاكتيكهاى خاص خود و تا جامعه را نيز آگاه سازند. جامعه بتواند از وراى هزاران پرده ريا و فريب و از وراى نماز جمعه و جماعت معاويه و از وراى دستگاه به ظاهر قضاييش و بالاخره از پشت پرده آنچه كه به ظاهر عدل بود، سيماى واقعى حكومت را ببيند و چهره نازيبا و كريه ستمگريهاى معاويه را. و اين است رسالت امام حسن عليه السلام كه آگاهى بخشد و زمينه را براى طوفان انقلاب آماده سازد.
جنگ يا صلح
و اينجا به بررسى ديگرى مى پردازيم .
گفتيم در برابر امام حسن عليه السلام و در برابر معاويه دو راه وجود دارد: جنگ و صلح .
امام حسن عليه السلام و معاويه هر يك جدا از هم و با معيارهاى فكرى خاص خود به بررسى هر يك از اين دو راه مى پردازند.
معاويه ...
اگر او جنگ را انتخاب كند و سرانجام با دسيسه ها و مكرها و تاكتيكهاى نظامى و سياسى ، حسن عليه السلام را به خاك و خون بكشد، عكس العملش چيست و آيا واكنش جامعه اى كه مى خواهد بر آن حكومت كند در برابر قتل و شهادت نواده رسول خدا چه مى تواند باشد؟
درست است كه مى شود سران قوم را با وعده حكومت و درهم و دينار وادار به سكوت كرد. ولى آيا افكار عمومى را هم كه هميشه انقلاب از بطن آن فوران مى كند، با پول و مقام مى شود خريد؟
و اين خاصيّت غيرقابل انكار افكار عمومى است كه نه مى شود آن را خريد و نه حتى مى شود آن را فريب داد.
در سير حوادث انقلابى عصر حاضر، در همه جاى دنيا، در ويتنام ، در اريتره در نيكاراگوئه ، در ايران و بالاخره در آنجا كه افكار مردم دنياى سوم به جوش انقلابى دست مى زند، بخوبى مى بينيم با اينكه قدرتهاى تبليغاتى قوى و نيرومند قبل از انقلاب و در طول انقلاب همه در دست معاويه هاى تاريخ است ولى از فريب دادن افكار عمومى عاجزند. افكار عمومى هميشه از وراى بلندگوهاى تبليغاتى معاويه ها حقيقت را مى بيند، درك مى كند و هرگز فريب نمى خورد و با اينكه معاويه هاى قرن بيستم از درك اين حقيقت عاجزند، ولى معاويه پسر ابوسفيان آنچنان بينا و هوشيار بود كه اين حقيقت را بخوبى درك مى كرد.
و حقيقت دومى را نيز درك كرده بود كه : جامعه و افكار عمومى در برابر قتل فضيلت و عدل و پرچم داران آن بى تفاوت نمى ماند. قتل حسن عليه السلام در ميدان جنگ كار ساده اى است ولى در ميدان افكار عمومى امكان پذير نيست .
با اين قتل و شهادت ، جامعه تكان مى خورد، انقلاب بپا مى خيزد و گرچه هميشه انقلاب از يك نقطه كوچك و از يك يا چند فرد شروع مى شود ولى اين خاصيّت را دارد كه بلافاصله سرعت مى گيرد و انقلاب اريتره را از سه نفر به صدها هزار نفر مى رساند و بالاخره هم موفق و پيروز مى شود.
اين حقيقت را معاويه مى دانست كه قتل امام حسن عليه السلام مساوى است با يك انقلاب عمومى و اين فرمول را بصورت يك حقيقت غيرقابل انكار درك كرده بود.
به اين جهت مايل بود كه مساءله را منهاى قتل امام حسن عليه السلام خاتمه بخشد و به اين اكتفا كند كه امام حسن عليه السلام ميدان حكومت را براى او خالى سازد.
ولى او از نكته ديگرى غافل بود كه تنها بينش امام حسن عليه السلام آن را درك مى كرد.
و آن چه بود؟
تاءثير وجودى امام حسن عليه السلام و باز هم در افكار عمومى .
پاره اى از شخصيّتها به آنجا مى رسند كه حيات و مرگشان هر دو براى صاحبان قدرتهاى ستمگرانه خطرناك است .
قتلشان انقلاب برمى انگيزد.
و حياتشان نيز ... .
و امام حسن عليه السلام از نظر شخصيّت معنوى به چنين مرحله اى رسيده بود. شهادتش كه شهادت فضيلت و عدل بود قلبها را مى لرزاند، قلب توده را. توده اى كه تشكيل دهنده افكار عمومى است و با لرزش قلب او، قلب جامعه به لرزه مى افتاد، همان لرزه اى كه مولود بلافاصله اش ، انقلاب است .
و معاويه اين را مى دانست .
و اما حياتش كه معاويه از آن در ابتدا غافل بود، ولى امام حسن عليه السلام بخوبى به آن توجّه داشت ، همان تأ ثير بود ولى از راهى ديگر، از راه روشنگرى افكار.
برنامه شخصيّتهاى بزرگ و صاحب رسالت كه دلى در گرو عشق مظلومان و محرومان دارند اين است كه از مجراى چشم و گوش مردم به ميدان عقل آنها مى روند چراغ برمى افروزند، تاريكيها را از محيط فكر و عقل طبقه ستمكش مى زدايند، معيارهاى فكرى آنان را دگرگون مى سازند و از اين راه ، زمينه انقلاب را فراهم مى سازند.
و امام حسن عليه السلام مى خواست تا با حفظ وجود خويش به اين مسير برود و به اين جهت بهتر اين ديد كه بجاى جنگ ، صلح را انتخاب كند، زيرا يك نكته دقيق ديگر در اينجا نيز وجود دارد و آن اين است كه انقلاب دوم اغلب آگاهانه تر از انقلاب اول است ، زيرا ناشى از روشنگريهايى است كه قبلاً انجام گرفته است .
و اين بود كه امام حسن عليه السلام اين راه را برمى گزيند: راه ورود به ميدان عقل و فكر مردم و روشنگرى كردن و آگاه ساختن .
عهدنامه
امام روشنگرى را از نخستين گام يعنى از مواد عهدنامه كه بايد به امضاى طرفين برسد، آغاز مى كند.
روح عهدنامه در چهار كلمه خلاصه مى شود:
1 قانون
2 زمامدارى از رهگذر توارث
3 آزادى
4 حرمت مردان حق طلب .
امام در مادّه اول ، ارزش قانون و لزوم اجراى قانون را از طرف زمامدار تأ كيد مى كند، در حقيقت امام در نخستين ماده ، وظيفه زمامدار را تبيين مى فرمايد.
در اين ماده چنين آمده است : معاويه وظيفه دارد و تعهد مى كند كه در بين مردم به كتاب خدا و سنّت رسول خدا و همان روش پسنديده خلفاى شايسته عمل كند.
و مى دانيم كه كتاب و سنّت ، قانون است و روش خلفا كه شايد كنايتى مخصوصاً از روش على عليه السلام باشد تجسّمى است از اجراى قانون .
در مادّه دوم به يكى از اساسى ترين مسايل زمامدارى تصريح شده است .
مساءله اين است كه معيار انتخاب زمامدار چيست ؟
در جاى ديگرى از اين كتاب گفته شده كه : از نظر اسلام ، شرايط زمامدار و معيارهاى آن در دو كلمه خلاصه مى شود: دانش و تقوى .
زمامدار بايد در پرتو دانشى برتر، مصالح امّت و ملّت را تشخيص دهد و نيز در پرتو تقوايى والا به راه تشخيص خود گام بردارد، يعنى به راه مصالح امّت .
و آيا اصولاً توارث مى تواند معيار زمامدارى باشد؟ اسلام بطور صد در صد اين معيار را نفى مى كند، زيرا دانش و تقوى از رهگذر توارث به فرزند زمامدار منتقل نمى شود و به اين جهت اصل زمامدارى نيز نمى تواند از رهگذر توارث به كسى منتقل شود.
امام حسن عليه السلام در اين مورد و در اصل دوم از اصول عهدنامه ، از معاويه تعهد مى گيرد كه پس از خود، كسى را براى زمامدارى تعيين نكند و پيدا است كه مقصود، فرزند او يزيد است . امام عليه السلام براساس منطق عقل و واقعيت مى خواهد در برابر معاويه ايجاد سدّ كند تا روزى او به فكر نيفتد كه فرزند خود يزيد را به نام اينكه فرزند او است بر مسند خلافت و زمامدارى بعد از خودش منصوب سازد.
در مورد آزادى ، حسن عليه السلام در متن عهدنامه تصريح مى كند كه همه بايد در شعاع حكومت معاويه و در تمام شئون خود، از امنيّت برخوردار و از شر او ايمن باشند.
و مخصوصاً در قسمتى ديگر از عهدنامه ، روى حرمت مردان حق و يا به تعبير ديگر روى رجال حق طلب و آزادى خواه تكيه مى كند، اين دسته همه از پيروان على بن ابيطالب عليه السلام بودند و در مكتب آن حضرت درس آزادگى و آزاديخواهى را فراگرفته بودند،امام حسن عليه السلام مى خواهد تا معاويه تعهد كند كه پيروان على عليه السلام اين مردان حقيقت خواه و حقيقت طلب در هر كجا كه هستند حرمتشان مصون و محفوظ باشد.
اينها روح عهدنامه بود و گرچه معاويه به هيچ يك از آنها عمل نكرد ولى امام حسن عليه السلام با نگارش اين عهدنامه توفيق يافت كه روح اسلام را ترسيم كند و در طول مدت ده سال هرجا كه انحرافى از مواد عهدنامه مى ديد افكار را متوجه مى ساخت ، مخصوصاً داستان ننگين ولايتعهدى يزيد كه براساس توارث انجام گرفت با روشنگريهاى امام حسن عليه السلام هيجان عظيم فكرى در جامعه اسلام پديد آورد و تازه معاويه متوجه شد كه امام حسن عليه السلام نه تنها قتل و شهادتش جامعه را عليه او برمى انگيزد كه مى ديد حيات و زندگيش براى حكومت خودكامه او بسى خطناكتر است و به اين جهت تصميم به قتل آن حضرت گرفته و براى اينكه از واكنش انقلابى جامعه هم پيشگيرى كرده باشد خواست تا در پنهانى و نه در ميدان جنگ و با دست جعده كه زوجه آن حضرت و در حقيقت جاسوسه معاويه در دستگاه امامت بود، مساءله را به پايان برساند نه مستقيماً با دست خود و با اين ترتيب توطئه نابكارانه اى طرح كرد و با مقدارى سمّ كه براى جعده فرستاد و با وعده هايى طلايى و رؤ ياانگيز او را مأ موريّت داد تا امام را مسموم كند و او نيز اين وظيفه را به عهده گرفت و امام حسن عليه السلام را طبق مشهور در سن چهل و هفت سالگى در سال پنجاهم هجرى مسموم ساخت و يكبار ديگر انسانيّت را در مرگ و شهادت انسانى بزرگ و والا كه خود را قربانى عدالت و امّت ساخت به سوگ نشاند.
درود بر او و جاودانه باد راه و رسمش كه اين راه ادامه دارد و هر روز و هر لحظه قربانيان عدالت به حماسه هاى جاودان و پرشكوه تايخ روح و جان مى بخشند، باشد تا روزى كه ستم ، يكسره نابود شود و فاجعه اى بنام قربانى عدالت به تاريخ سپرده شود.
************************
2
گذرى بر زندگى امام دوّم حضرت حسن مجتبى (ع )
ويژگيهاى زندگى امام حسن (ع )
بعد از اميرمؤ منان على (عليه السلام ) مقام امامت به فرزندش امام حسن (عليه السلام ) رسيد. مادر امام حسن (عليه السلام ) حضرت فاطمه سرور بانوان دو جهان ، دختر پيامبر اسلام ، سيّد رسولان ، حضرت محمد (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، كُنيه او ((ابومحمّد)) مى باشد.
او در شب نيمه ماه رمضان سال سوّم هجرى (135) در مدينه چشم به اين جهان گشود، مادرش حضرت فاطمه - سلام اللّه عَلَيها - روز هفتم تولدش اورا در پارچه حرير بهشتى - كه جبرئيل آن را براى پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) آورده بود - پيچيد و نزد پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) آورد، پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را ((حسن )) ناميد و گوسفندى براى او قربانى كرد، اين مطلب را جمعى ، از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده اند.
امام حسن ( عليه السلام )ازنظراخلاق وروش وسيادت ،شبيه ترين مردم به رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود، اين موضوع را جماعتى از انس بن مالك نقل كرده اند كه او گفت :
((لَمْ يَكُنْ اَحَدٌ اَشْبَهُ بِرَسُولِ اللّهِ (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) مِنَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِي )).
((هيچ كس نبود كه مانند حسن (عليه السلام ) به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) شباهت داشته باشد)).
روايت شده : حضرت فاطمه - سلام اللّه عَلَيها - حسن و حسين (عليهماالسلام ) را به حضور رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) آورد آن هنگام كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) در بستر بيمارى و رحلت بود، عرض كرد:((اى رسول خدا! اين دو نفر، فرزندان تو هستند، پس چيزى را از طريق ارث به آنان برسان )).
پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود:
((اَمَّاالْحَسنُ فَاِنَّ لَهُ هَيْبَتِى وَسَوْدَدِى وَاَمَّا الْحُسَيْنُ فَاِنَّ لَهُ جُودى وَشُجاعَتِى )).
((اما حسن (عليه السلام ) پس براى اوست وقار و شكوه و بزرگوارى من ، و اما حسين (عليه السلام ) پس از براى اوست سخاوت و شجاعت من )).
وصيت امام على (ع ) به امام حسن (ع )
امام حسن (عليه السلام ) وصىّ پدرش اميرمؤ منان بر خاندان و فرزندان و اصحاب پدرش بود و على (عليه السلام ) به او وصيّت كرد كه در آنچه وقف كرده و صدقه قرارداده نظارت كند و براى اين موضوع ، ((عهدنامه اى )) نوشت كه مشهور است .
و وصيت او به امام حسن (عليه السلام ) بيانگر نشانه ها و اركان دين و چشمه هاى حكمت و برنامه هاى اخلاقى است و بيشتر دانشمندان بزرگ ، اين وصيّت را نقل كرده اند و بسيارى از فقها و انديشمندان در جهت دين و دنياى خود از دستورهاى آن وصيّت ، بهره مند شده اند. (136)
سخنرانى امام حسن (ع ) بعد از شهادت پدر
هنگامى كه اميرمؤ منان على (عليه السلام ) از دنيا رفت ، امام حسن (عليه السلام ) براى مردم خطبه خواند و حق خود (يعنى حقوق رهبرى ) را براى مردم بيان كرد، ياران پدرش با آن حضرت بيعت كردند، بر اين اساس كه هركه با او مى جنگد، بجنگند و با هر كه با او در صلح هست ، در صلح باشند.
((ابواسحاق سبيعى )) و ديگران نقل كرده اند: در صبح آن شبى كه اميرمؤ منان على ( عليه السلام ) از دنيا رفت ، امام حسن (عليه السلام ) براى اصحاب سخنرانى كرد، پس از حمد و ثناى الهى و درود فرستادن بر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود:
((شب گذشته مردى از ميان شما رفت كه پيشينيان در كردار نيك ، از او پيشى نگرفتند و آيندگان در رفتار، به او نخواهند رسيد، او همواره همراه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) با دشمنان جنگيد وبا نثار جانش از حريم پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) دفاع نمود، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) هنگام روانه كردن او به سوى جبهه ها، پرچمش را به او مى داد، جبرئيل در جانب راست او و ميكائيل در جانب چپ او، آن حضرت را درميان مى گرفتندوازجبهه برنمى گشت تاخداوند،فتح و پيروزى را به دست او ايجادكند.
در همان شبى كه عيسى بن مريم (عليه السلام ) به سوى آسمان عروج كرد و حضرت يوشع بن نون وصىّ موسى (عليه السلام ) وفات يافت ، از دنيا رفت و از مال دنيا جز هفتصد درهم باقى نگذارد، اين هفتصد درهم از جيره اى بود كه از حق بيت المال خود زياد آمده و مى خواست با آن خادمى براى خانواده اش خريدارى كند، در اين هنگام گريه گلوى امام حسن را گرفت و گريه كرد و همه حاضران با او گريه كردند)). سپس فرمود:
((من پسربشير(مژده دهنده ، يعنى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) ) هستم ، من پسر نذير (هشدار دهنده يعنى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) )هستم ، من پسر كسى هستم كه به اذن خدا مردم را به سوى خدا دعوت مى كرد، من پسر چراغ تابناك هدايت هستم ، من از خاندانى هستم كه خداوند، پليدى و ناپاكى را از آنان دور ساخت و آنان را به طور كامل پاكيزه نمود. (137) من ازخاندانى هستم كه خداونددوستى به آنان را در قرآنش واجب كرده و فرموده است :
(... قلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِلا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْلَهُ فِيها حُسْناً ... ). (138)
اى پيامبر! بگو من پاداشى براى رسالت نمى خواهم ، مگر دوستى در حق خويشاوندان و هركه نيكى كند، بر نيكى او بيفزاييم )).
منظور از ((حسنه )) (نيكى ) در اين آيه ، دوستى ما خاندان است و سپس (سخنرانى را به پايان رساند و) نشست .
بيعت مردم با امام حسن (ع )
پس از خطبه امام حسن (عليه السلام ) عبداللّه بن عبّاس پيش روى آن حضرت ايستاد و خطاب به مردم گفت :((اى مردم ! اين (اشاره به امام ) پسر پيامبر شما و وصىّ امام شماست ، با او بيعت كنيد)).
مردم به اين دعوت ، پاسخ مثبت دادند و گفتند:((به راستى او (امام حسن ) چقدر در نزد ما محبوب است و چقدر حقّ او بر ما واجب مى باشد و با آن حضرت به عنوان خلافت بيعت كردند)).
و اين جريان در روز جمعه 21 ماه رمضان سال چهل هجرت (در كوفه ) واقع شد. آنگاه امام حسن (عليه السلام ) به تعيين استانداران و كارگزاران پرداخت و فرماندهان را نصب نمود و عبداللّه بن عبّاس را (براى استاندارى بصره ) به بصره فرستاد و شؤ ون كشور اسلامى را تنظيم نموده و زير نظر گرفت .
اعدام دوجاسوس معاويه و نامه امام حسن (ع ) به او
هنگامى كه خبر شهادت اميرمؤ منان على (عليه السلام ) به معاويه (كه در شام بود) رسيد و همچنين به او خبر رسيد كه مردم با پسر على ، امام حسن (عليهماالسلام ) بيعت كرده اند، دو مرد را به عنوان جاسوس به طور مخفى براى گزارش اطلاعات به كوفه و بصره فرستاد، مردى از طايفه ((حِمْيَر)) را به كوفه فرستاد و مردى از دودمان ((بنى قين )) را به بصره روانه كرد تا آنچه يافتند براى معاويه بنويسند و جريان خلافت امام حسن (عليه السلام ) را تباه سازند.
امام حسن (عليه السلام ) از نيرنگ معاويه و جاسوسهاى او اطّلاع يافت ، دستور داد آن مرد حميرى را كه نزد حجامت كننده اى (خون گيرى ) پنهان شده بود، بيرون آوردند و گردن زدند و نامه اى به بصره نوشت (و كارگزاران آن حضرت در بصره ) جاسوس بنى قينى را كه در نزد طايفه بنى سليم پنهان شده بود، بيرون آوردند و گردن زدند.
سپس امام حسن (عليه السلام ) براى معاويه نامه نوشت و آن نامه اينگونه بود:
((بعد از حمد و ثناى الهى ، تو مردانى را به عنوان حيله گرى و غافلگيرى مى فرستى و جاسوسانى را گسيل مى دارى ، گويى جنگ را دوست مى دارى و من آن را نزديك مى بينم ، در انتظار آن باش - اِنْ شاءَ اللّهِ تَعالى - و به من گزارش رسيده كه تو خشنودى مى كنى به موضوعى (يعنى به درگذشت على (عليه السلام ) ) كه هيچ خردمندى ، براى آن خشنودى و شماتت نمى كند، بى شك كار تو همانند كسى است كه پيشينيان درباره اش گفته اند:
فَقُلْ لِلَّذِى يَبْغِى خِلافَ الَّذِى مَضى
تَجَهَّزْ لاُِخْرى مِثلِها فَكَاَنْ قَدِ
فَاِنّا وَمَنْ قَدْماتَ مِنّا لَكَالَّذِى
يَرُوحُ فَيَمْسِى لِلْمَبِيتِ لِيَغْتَدِى
به آن كسى كه خلاف روند ديگران كه در گذشته اند را مى جويد، بگو آماده باش براى رفتن همانند ديگران كه گويى سراغ تو نيز آمده است (همانگونه كه مرگ دامنگير ديگران شد دامنگير تو نيز مى شود) زيرا ما و آن شخصى كه از ما مرده است ، همانند كسى هستيم كه شب به جايى برود و در آنجا تا صبح بماند و سپس از آنجا كوچ نمايد)).
جريان دردناك شهادت امام حسن (ع )
از جمله رواياتى كه پيرامون علّت شهادت امام حسن (عليه السلام ) نقل شده از مغيره است كه گفت :((وقتى كه ده سال از خلافت معاويه گذشت و تصميم گرفت تا براى جانشينى پسرش يزيد از مردم بيعت بگيرد، براى ((جُعْدَه )) دختر اشعث بن قيس (سردسته منافقان ) پيام فرستاد كه اگر حسن (عليه السلام ) را مسموم كنى ، من تو را به همسرى پسرم يزيد درمى آورم و صدهزار درهم نيز براى او فرستاد. جُعْده ، امام حسن (عليه السلام ) را مسموم كرد. معاويه آن مبلغ پول را به او بخشيد، ولى او را همسر يزيد نكرد، بعدا مردى از خاندان طلحه با او ازدواج كرد و او داراى فرزندانى از جعده شد، وقتى كه بين آن فرزندان و ساير قبايل قريش درگيرى لفظى مى شد، فرزندان جعده را سرزنش مى كردند و مى گفتند:((يا بَنى مُسِمَّةِ اْلاَزْواجِ! اى پسران زنى كه خوراننده زهر به شوهرانش بود!)).
وصيت امام حسن (ع )
((عبداللّه بن ابراهيم مخارقى )) نقل مى كند: وقتى كه امام حسن (عليه السلام ) در حال احتضار بود، امام حسين (عليه السلام ) را طلبيد و به حسين (عليه السلام ) فرمود:((برادرم ! هنگام فراق است ، من به خداى خود مى پيوندم ، مرا با زهر مسموم نموده اند و جگرم در طشت افتاده است ، من آن كس را كه به من زهر داد، به خوبى مى شناسم و مى دانم كه اين زهر توسّط چه كسى فرستاده شد، در پيشگاه خداوند، خودم با او محاكمه مى كنم ، تو را به حقّى كه بر گردنت دارم سوگند مى دهم كه مبادا در اين باره سخنى بگويى ، در انتظار آنچه خداوند برايم پديد مى آورد، باش ، وقتى كه از دينا رفتم چشمم را بپوشان و مرا غسل بده و كفن كن و بر تابوتم بگذار و كنار قبر جدّم رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) ببر، تا با او تجديد ديدار كنم ، سپس مرا كنار قبر جدّه ام فاطمه (بنت اسد) ببر و در همانجا به خاك بسپار، اى پسر مادرم ! به زودى بدانى كه مردم گمان مى كنند تو مى خواهى جنازه ام را در كنار قبر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) دفن كنى ، مى كوشند تا جلوگيرى كنند، تو را به خدا سوگند مى دهم مبادا به خاطر من به اندازه شيشه حجامتى ، خون ريخته شود)).
سپس درباره خانواده و فرزندان و آنچه از او باقى مانده سفارش كرد و امام حسين ( عليه السلام ) را بر آنان وصى قرار داد و همچنين او را بر آنچه پدرش اميرمؤ منان على ( عليه السلام ) وصيّت كرده بود، وصى خود كرد و شايستگى امام حسين (عليه السلام ) را براى خلافت بيان نمود و شيعيانش را به جانشينى آن حضرت راهنمايى كرد و به آنان فرمود:((بعد از من حسين (عليه السلام ) نشانه (اسلام و يادگار پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) ) است )).
جلوگيرى مروانيان از دفن جنازه
پس از آنكه امام حسن (عليه السلام ) چشم از جهان فروبست ، امام حسين (عليه السلام ) طبق وصيّت ، بدن او را غسل داد و كفن كرد و آن را بر تابوتى گذارد و براى تازه كردن ديدار به سوى قبر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) حمل نمود. مروان (كه آن هنگام از طرف معاويه فرماندار مدينه بود) با اطرافيانش (بنى اُميّه ) تصوّر كردند كه امام حسين (عليه السلام ) مى خواهد جسد برادرش را كنار قبر رسول خدا دفن نمايد، لذا با دارودسته خود اجتماع كردند و لباس جنگ پوشيدند تا از آن جلوگيرى نمايند.
وقتى كه امام حسين (عليه السلام ) جنازه برادر را به جانب قبر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) آورد تا تجديد عهد نمايد، مروانيان از هرسو به گرد هم آمدند، ((عايشه )) نيز سوار بر استر شده و به آنان پيوست و فرياد مى زد:
((ما لِى وَلَكُمْ تُرِيدُونَ اَنْ تَدْخُلُوا بَيْتِى مَنْ لا اُحِبُّ)).
((ما را به شما چكار؟ آيا مى خواهيد شخصى را به خانه من وارد كنيد كه من او را دوست ندارم )).
و مروان مى گفت :((چه بسا جنگى كه بهتر از شادى و آسايش است ، آيا عثمان در دورترين نقطه مدينه دفن گردد ولى حسن پيش قبر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) دفن شود؟! هرگز اين كار نخواهد شد تا من شمشير به دست دارم (و قدرت در دست من است )).
نزديك بود فتنه و درگيرى شديدى بين بنى اُميّه و بنى هاشم روى دهد عبداللّه بن عبّاس با شتاب نزد مروان رفت و به او چنين گفت :((اى مروان ! از هرجا كه آمده اى به همانجا برگرد، ما قصد نداريم كه حسن (عليه السلام ) را در كنار قبر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) به خاك بسپاريم بلكه قصد ما اين است كه با زيارت قبر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) ديدارمان را با آن حضرت تازه كنيم ، سپس جنازه را به كنار قبر جدّه اش فاطمه (بنت اسد (عليهاالسلام ) ) مى بريم و طبق وصيت آن حضرت و همانجا به خاك مى سپاريم و اگر امام حسن (عليه السلام ) وصيت مى كرد كه جنازه اش در كنار قبر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) دفن شود به خوبى مى دانستى كه تو عاجزتر از آن هستى كه ما را از اين كار منع كنى ، ولى خود آن حضرت داناتر به خدا و رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) و نگهدارى حرمت قبر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، از اينكه توهين وويران گرددچنانكه ديگرى اين كارراكردوبدون اذن او، داخل خانه اش شد)).
سپس ابن عباس به عايشه رو كرد و گفت :
((واسَوْاءَتاهُ! يَوْماً عَلى بَغْلٍ وَيَوْماً عَلى جَمَلٍ تُرِيِديِنَ اَنْ تَطْفِئِى نُورَاللّهِ وَتُقاتِليِنَ اَوْلِياءَاللّهِ، اِرْجِعِى ...)).
((اين چه رسوايى و بى شرمى است ؟ روزى سوار بر استر و روزى سوار بر شتر مى شوى و مى خواهى نور خدا را خاموش كنى و با دوستان خدا بجنگى ، برگرد از آنچه ترس داشتى كار مطابق خواسته تو شده و آنچه را دوست دارى به آن رسيده اى (آرام باش كه ما تصميم بر دفن جنازه امام حسن (عليه السلام ) در كنار قبر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) نداريم ) و سوگند به خدا - گرچه طول بكشد - روزى خواهد آمد كه خداوند انتقام اين خاندان نبوّت را از شما بگيرد)). (139)
امام حسين (عليه السلام ) به پيش آمد و فرمود:((اگر وصيت امام حسن (عليه السلام ) به من نبود كه حتى به اندازه شيشه خون حجامتگرى در مورد من خونريزى نشود، شما به خوبى مى فهميديد كه چگونه شمشيرهاى خدا در مورد شما به كار گرفته مى شد (و شما را سر جاى خود مى نشاند) شما رشته پيمانهاى ميان ما و خود را گسستيد و آنچه را كه ما با شما شرط كرديم ، نابود كرديد)).
سپس امام حسين (عليه السلام ) با همراهان ، جنازه امام حسن (عليه السلام ) را به سوى بقيع بردند و در كنار قبر جدّه اش فاطمه بنت اسد (مادر على (عليه السلام ) ) به خاك سپردند.
امام حسن (عليه السلام ) در روز 28 صفر سال پنجاه هجرى در حالى كه 48 سال از عمرش مى گذشت ازدنيارفت ،دوران خلافتش ده سال بود،برادرووصيّش امام حسين ( عليه السلام ) جنازه او را غسل داد و كفن كرد و در كنار قبر جدّه اش فاطمه بنت اسد، به خاك سپرد.
فرزندان امام حسن (ع )
امام حسن (عليه السلام ) پانزده فرزند پسر و دختر داشت كه عبارت بودند از:
1 - زيد.
2 - اُمّ الحسن .
3 - اُمّ الحسين (مادر اين سه نفر ((اُمّ بشير)) دختر ابومسعود، عقبة بن عمروبن ثعلبه از قبيله خزرج بود).
4 - حسن مُثَنّى (مادرش ((خَوْله )) دختر منظور فزارى بود).
5 - عمر.
6 - قاسم .
7 - عبداللّه .
8 - عبدالرّحمان .
9 - حسين كه لقبش ((اَثْرَم )) بود.
10 - طلحه .
11 - فاطمه (مادراين سه نفر((اُمّ اسحاق )) دختر طلحة بن عبيداللّه تيمى بود).
12 - ام عبداللّه .
13 - فاطمه .
14 - اُمّ سَلَمه .
15 - رُقَيّه .
برچسب:
نویسنده: دانیال رضایی