حضرت امام موسى كاظم عليه السّلام
1
امام موسى بن جعفر عليهماالسلام هفتمين پيشواى شيعيان روز يكشنبه هفتم ماه صفر سال 128 هجرى در ابواء كه نام محلى بين مكّه و مدينه است ، از مادر متولّد گرديد. نام مقدّسش موسى و كنيه مشهورش ابو الحسن و ابو ابراهيم است . پدرش امام جعفر صادق عليه السلام ششمين امام ما است و مادر گرامى آن حضرت حميده است و او بانويى عالم و دانشمند بوده بطوريكه امام جعفر صادق عليه السلام تعليم و تربيت مذهبى بانوان مسلمان را به عهده باكفايت او سپرده است .
عمر شريف امام موسى كاظم عليه السلام در حدود 55 سال بوده است و آن حضرت در بيست و پنجم ماه رجب در سال 183 هجرى در بغداد به شهادت رسيده است .
شرايط اجتماعى در دوران زندگى امام موسى بن جعفر عليهماالسلام شرايطى سخت و دشوار بود بطوريكه امام عليه السلام حتّى در نشر معارف مذهبى و بيان احكام دينى ، آزادى لازم را نداشت . در دوره امام موسى بن جعفر عليهماالسلام اوضاع سياسى و اجتماعى تغيير فاحشى كرده بود و بنى العباس بطور كامل بر اوضاع مسلّط شده بودند، در صورتى كه در دوره امام محمّد باقر و امام جعفر صادق عليهماالسلام شرايط اجتماعى طور ديگر بود و در نتيجه آنها از آزادى مطلوبى برخوردار بودند.
پس از امام صادق ، موسى بن جعفر عليهماالسلام به امامت رسيد و آن حضرت در اين هنگام بيست ساله بود. منصور كه امام صادق عليه السلام را مسموم كرده بود ديگر متعرّض امام موسى بن جعفر عليهماالسلام نشد. پس از منصور، مهدى عباسى بر سر كار آمد و به دنبال او هادى ، عهده دار مقام خلافت گرديد. اين دو، كم و بيش مراقب امام موسى بن جعفر عليهماالسلام بودند و حتى مى نويسند كه : مهدى عباسى چندى هم آن حضرت را محبوس ساخته است .
پس از هادى ، نوبت به هارون الرشيد رسيد او از نظر قدرت ، موقعيتى عظيم بدست آورد و پس از آنكه پايه هاى حكومت خود را تثبيت نمود به سراغ كسانى كه از ناحيه آنها احساس خطر مى نمود، رفت و آنان را يكى پس از ديگرى از بين برد. نوبت به امام موسى بن جعفر عليهماالسلام رسيد و هارون از موقعيّتى كه امام عليه السلام در دلهاى مردم داشت باخبر بود. اين محبوبيّت فوق العاده از يك طرف و سوابق درخشان خانوادگى امام عليه السلام از طرف ديگر، موجب شد كه هارون الرشيد جداً از امام عليه السلام وحشت داشته باشد و سرانجام هم ، اين هراس ، كار خود را كرد و هارون مدتى آن حضرت را زندانى ساخت و راستى چرا؟
چرا بايد امام هفتم ما قسمت بيشترى از عمر خود را در زندان سپرى كرده باشد؟ جواب اين سؤ ال ، گشاينده روزنه اى بسوى شناخت شخصيّت عظيم او است ، جواب را از زبان هارون الرشيد خليفه عباسى مى شنويم :
هارون ، پنجمين خليفه عباسى ، در آن هنگام كه خليفه بود، بر هشتصد ميليون جمعيّت حكم مى راند و بر چهل و چهار كشور فرمانروايى داشت و در حقيقت شعاع حكومتش به آخرين مرز سرزمينهاى بشرنشين آن روز مى رسيد. عصر هارون به اوج ترقّى و تكامل خود رسيد. و او در چنين عصرى هفتمين امام را محبوس كرده بود.
روزى امام عليه السلام به مجلس او ورود نمود و هارون در برابر امام سخت كرنش و تواضع كرد. آن حضرت را بر مسند خويش و در كنار خود جاى داد و تا آن حضرت در مجلس بود با كسى ديگر سخن نگفت و اين براى مأ مون كه مغزى جستجوگر داشت ، بس شگفت انگيز بود.
مأ مون شب هنگام به نزد پدر رفت و گفت : پدر! اين كه بود كه تو اين همه نسبت به او احترام و ادب كردى و او را بر مسند خويش و حتى بالاتر از خود جاى دادى ؟
هارون در برابر سئوال فرزند، به فكرى عميق فرو رفت و سرانجام سربرداشت و گفت : فرزندم ! هذا امام النّاس حجّة اللّه على خلقه .
او پيشواى مردم و حجّت خدا در بين مردم است .
و باز هم مأ مون كه پيشوايى جز پدر سراغ نداشت با حيرتى بيشتر گفت : پدر! مگر پيشوا و خليفه اى جز تو هست ؟
هارون گفت : اين شخص كه امروز او را ديدى ، از همه به مقام خلافت شايسته تر است ولى چه مى توان كرد؟ الملك عقيم او با تمام فضايلى كه دارد و با اعتقادى كه من در حق او دارم ، اگر روزى عليه من جنبشى كند، سر از تنش برگيرم .
و اين بود قضاوت هارون درباره امام عليه السلام و باز هم داستانى ديگر كه احتمالاً ممكن است شكلى ديگر از همان داستان باشد:
در آن سال ، پدرم هارون الرشيد، تصميم گرفت به مكّه رود و به انجام فرائض حجّ باشد. من و دو برادرم امين و معتصم نيز به همراه او بوديم . در مسير ما شهر مدينه قرار داشت ، مركب پدرم در ميان گروه استقبال كنندگان به شهر مدينه ورود كرد.
پس از آنكه پدرم در مقر فرماندارى شهر، آماده پذيرايى از بزرگان شهر شد به دربان خود دستور داد تا از ريشه خانوادگى ملاقات كنندگان مطّلع نشود به كسى اجازه ورود ندهد، به اين جهت دربان قبل از اجازه ملاقات ، از حسب و نسب ملاقات كنندگان سئوال مى كرد و آنان نيز دودمان خود را تا آنجا كه به يكى از مهاجرين و يا انصار و يا قريش مى رسيد برمى شمردند و آنگاه دربان به آنها اجازه شرفيابى مى داد. آگاهى بر اين ريشه خانوادگى از آن جهت ضرورى بود كه هارون مى خواست تا عطايا و بخششهاى خود را متناسب با شأ ن خانوادگى افراد بنمايد.
مأ مون مى گويد:
در يكى از همين روزها من در محضر پدرم بودم كه فضل بن ربيع وارد شد و رو كرد به پدرم و گفت : يا اميرالمؤ منين ! شخصى به قصد ديدار شما آمده و اظهار مى دارد كه موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن حسين بن على بن ابيطالب است .
همينكه پدرم اين نام را شنيد خود را جمع كرد و پيدا بود كه اين نام اثرى عميق در او كرده است و آنگاه رو به ما كرد و گفت : مواظب خود و حركات خود باشيد و مؤ دّب در جاى خود قرار گيريد.
بعد اجازه داد تا موسى بن جعفر عليهماالسلام وارد شود و دستور داد كه آن حضرت جز بر كرسى اختصاصى او نزول نفرمايد.
در اين هنگام پرده عقب رفت و از پس آن چهره پيرمردى كه در اثر شب زنده دارى و عبادت ، مهتابى رنگ شده بود، نمايان گرديد. هاله اى از متانت و وقار، او را در خود فروپيچيده بود. اثر سجده بخوبى در پيشانى ماه گونش نمودار بود، عظمت و ابهتى فوق العاده داشت و اين مانع نبود كه از تواضعى سرشار نيز بهره مند باشد به همين جهت خواست تا در مكانى معمولى و عادى بنشيند، ولى پدرم فرياد زد: نه ! بخدا قسم ! بايد بر بساط من و در كنار من بنشينى .
فرماندهان سپاه و بزرگان كشور كه در مجلس حضور داشتند نگذاردند كه امام عليه السلام در آنجا كه اراده كرده بود از مركب فرود آيد و بنشيند، همچنان او را همراهى كردند تا به مسند هارون رسيد. در آنجا از مركب خود فرود آمد و پدرم از او استقبال كرد و با ادبى آميخته با احترام سر جلو برد و پيشانى آن حضرت را بوسيد و آنگاه دستش را گرفت و او را در كنار خود جاى داد. تا زمانى كه آن حضرت در مجلس بود پدرم جز با او با كس ديگرى سخن نگفت و هر لحظه هم بر ادب و احترام خود مى افزود.
مأ مون مى گويد:
من تا آن روز موسى بن جعفر عليهماالسلام را نديده بودم و آن حضرت را نمى شناختم و اصولاً با اين نام آشنا نبودم به اين جهت از اين برخورد به سختى دچار حيرت شدم و با خود مى انديشيدم كه : اين كيست كه پدرم اين چنين در برابر او ادب و احترام مى كند؟
موسى بن جعفر عليهماالسلام اراده مراجعت كرد و از مجلس برخاست ، پدرم باز هم پيشانى او را بوسيد و آنگاه رو كرد به من و دو برادرم و گفت : ركاب عموى خود را بگيريد تا سوار شود و تا منزلش از او مشايعت كنيد.
ما نيز بناچار به همراه موسى بن جعفر عليهماالسلام به راه افتاديم . در بين راه ، در لحظه اى كوتاه و دور از چشم ديگران ، موسى بن جعفر عليهماالسلام را ديدم كه بسوى من متوجّه شد و مثل اينكه سخنى محرمانه با من دارد، جلو رفتم ، موسى بن جعفر خيلى آهسته و آرام فرمود: بعد نوبت تو است و چون عهده دار اين امر شدى با فرزند من نيكويى كن .
بهت زده سخنش را شنيدم او از سلطنت آينده من خبر مى داد و اين پيشگويى مرا در حيرت بيشترى فرو برد و اشتياقم بر شناختن او بيشتر شد.
شب شد، به نزد پدر شتافتم ، اطاق خلوت بود، از اين فرصت استفاده كرده ، گفتم : يااميرالمؤ منين ! اين مرد كه بود كه تو نسبت به او اين همه احترام كردى ، او را بر خود مقدم داشتى و در مجلس از او پايينتر نشستى و به ما امر كردى ركابش را بگيريم و تا منزلش مشايعتش كنيم .
هارون اندكى به فكر فرو رفت و آنگاه سر بلند كرد و گفت : او امام مردم و حجّت خدا بر مردم بود، او جانشين رسول خدا در بين مردم است .
گفتم : يا اميرالمؤ منين ! اينها همه صفات تو است كه به او نسبت مى دهى .
گفت : نه ، پسرم ! من اين مقام را با قدرت و زور بدست آورده ام ، ولى امام و پيشواى حق و حقيقى مردم موسى بن جعفر عليهماالسلام است .
پسرك من ! بخدا قسم كه او به مقام جانشينى رسول خدا و خلافت بر مردم ، از من و از تمام مردم روى زمين سزاوارتر است ؛ ولى چه كنم كه : الملك عقيم .
حكومت اين چيزها را نمى شناسد و حتى تو كه پسرم هستى اگر در مساءله حكومت با من به مخالفت برخيزى ، سرت برگيرم و نابودت سازم .
اين صلاحيّت و شايستگى كه حتى هارون را در مقابل امام به تواضع و فروتنى وادار مى سازد، از كجاست ؟ و اين عظمت را در كدام ناحيه بايد جستجو كرد؟ ناحيه ها و راههاى زيادى هست و ما در اينجا از القاب شروع مى كنيم ، لقبهايى كه افكار عمومى جهان اسلام آن روز به هفتمين امام ما داده است و اين القاب زياد است كه دوتاى از آنها سخت چشمگير است : عالم و صالح .
گفتيم : عصر هارون ، عصر تمدّن و فرهنگ بوده است و دانشگاههاى مكّه ، مدينه ، بغداد، بصره ، غرناطه ، قاهره ، طرابلس ، الجزاير و ديگر دانشگاههايى كه در سراسر ممالك اسلامى به كار تعليم اشتغال داشتند، نشانى گويا از اين پيشرفت علمى است .
در اين محيط پرگسترش علمى ، افكار عمومى ، دانشمندان و رجال علم و ادب به امام ما لقب عالم داده است . و ابوحنيفه كه خود از رجال بزرگ علمى آن عصر بوده است مى گويد: امام موسى بن جعفر را در سنين كودكيش ملاقات كردم . سئوالهايى علمى از او كردم و او به همه آنها جواب داد و بس واضح بود كه او با اين قدر علمى از سرچشمه ولايت كسب فيض كرده است . من او را فقيهى پرقدرت و متكلّمى توانا يافتم و افكار عمومى مردم نيز او را به لقب صالح ملقب ساخته بود.
او مردى شايسته ، بافضيلت و پرهيزكار بود. اين فضيلت و علم ، عظمت و حرمتى پردرخشش به امام داده بود و همين درخشش بود كه به سختى هارون را رنج مى داد و فتنه انگيزان نيز گاهى به آتش رنج و عذاب او دامن مى زدند.
مى گفتند: هارون ! آيا ممكن است كه در يك كشور، دو خليفه حكومت كند و مردم به دو مقام ماليات بپردازند؟ او را بگير و در بند كن ، به زندانش بفرست ، نابودش كن .
و مقصود فتنه انگيزان از او امام موسى بن جعفر عليهماالسلام بود. سرانجام دو خصوصيّت علم و فضيلت ، دو راه بسوى امام باز كرد: يك راه بسوى قلبها و دلهاى مردم ، او به موجب اين دو خصوصيّت و نيز به موجب صفات عاليه روحيش ، در اعماق قلب و روح مردم جاى گرفت ، شمع دلها و محور قلبهاى بافضيلت شد و همين ، خود موجب شد كه راهى ديگر نيز به روى آن حضرت و با دست هارون و خلفاى قبل از او گشوده شود.
شخصيّت عظيم و بارز امام هفتم موسى بن جعفر عليهماالسلام براى هارون بصورت غيرقابل تحمّلى درآمده بود. همه را مى ديد كه در برابر سطوت و جلال حكومت او زانو مى زنند، ولى بخوبى از پشت پرده اين همه تذلّل و تملّق مى ديد كه دلهاى آنان بسوى قطبى ديگر منعطف است . بسوى خانه اى كه از هرگونه زرق و برق و تجملى بدور است ، خانه اى كه در آن پيرمرى روحانى از اولاد رسول خدا صلى الله عليه و آله به نام موسى بن جعفر عليهماالسلام زندگى مى كند.
قدرت در دست او بود ولى مى ديد كه دلها در قبضه قدرت معنوى امام عليه السلام قراردارد.
مى ديد كه گذشتگان او و خود او با اينكه تمام قدرت خود را روى اين مساءله متمركز كرده بودند كه با پرورش علما و ترويج علم ، هرچه بيشتر از سطوت علمى خاندان علوى و امام موسى بن جعفر عليهماالسلام بكاهند، در اين راه توفيقى نصيبشان نشده و اين جامعه هاى اسلامى هستند كه به آن حضرت لقب عالم و اعلم داده اند.
مى ديد اخلاص و احساسات بى شائبه مردم را كه در لباس القابى چون كاظم ، عبدصالح ، عالم ، زين المتهجدين به آستان مبارك امام عرضه مى شود.
آيا اين همه احساسات را مى توان ناديده گرفت ؟ و آيا سرانجام اين همه عظمت و قدرت براى او توليد زحمت نخواهد كرد؟
و يكبار نگرانى عميق خود را از امام در محضر خود آن حضرت اظهار كرده و گفته بود: اى موسى بن جعفر! آيا اين درست است كه بر جامعه اسلامى دو خليفه حكومت كند و مردم به دو نفر ماليات بپردازند؟
مقصود هارون از اين دو نفر، يكى خودش و ديگرى امام موسى بن جعفر عليهماالسلام بود. در آن روزى كه اين جمله را به محضر امام موسى بن جعفر عليهماالسلام عرضه داشت ، گفتگوهاى زيادى به ميان آمد و سخن به اساس خلافت رسيد و در تمام موارد امام عليه السلام با منطقى سخت كوبنده و قاطع ، حقايق را بازگو مى كرد. و همين منطق قوى و استدلالهاى قاطع بود كه بر ترس و وحشت هارون مى افزود و سرانجام هم او را وادار كرد تا تصميم نهايى خود را بگيرد.
امام موسى بن جعفر عليهماالسلام ، در بيان حقايق از صراحت و شجاعتى بى نظير برخوردار بود، او مانند ديگر ائمه دين عليهم السلام آنجا كه مقتضى مى ديد حقيقت را مى گفت گو اينكه در اين راه جان ببازد و صراحت و شجاعت امام عليه السلام كه نمونه بارز آن در مجلس هارون تجلّى كرد، سرانجام جان امام را به خطر انداخت . مجلس در آن روز باخوشرويى هارون پايان يافت ولى قلبش مالامال از خون بود، غضب و كينه ، اعصابش را به سختى درهم مى فشرد.
در همين موقع بود كه به ياد سندى بن شاهك زندانبان سفاك و بى رحم خود افتاد. پس از رفتن امام عليه السلام ، دستور داد كه آن حضرت را به زندان سندى بن شاهك تحويل دهند.
قبلاً هارون قتل امام عليه السلام را از كسانى ديگر نيز خواسته بود ولى همه آنها از انجام دادن اين عمل جنايت بار سرباز زده بودند و اين تنها سندى بن شاهك بود كه به موجب دنائت ذاتى خود، اين مأ موريت اسف انگيز را به عهده گرفت و سرانجام هم با رطبهايى زهر آلود، آن حضرت را مسموم كرد و امام ما، موسى بن جعفر عليهماالسلام در بيست و پنجم رجب از سال 182 از دنيا رحلت فرمود.
*****************************
2
گذرى بر زندگى امام هفتم حضرت موسى بن جعفر (ع )
ويژگيهاى زندگى امام كاظم (ع )
پس از امام صادق (عليه السلام ) مقام امامت به پسرش ابوالحسن امام موسى بن جعفر (عليهماالسلام ) (يعنى امام كاظم (عليه السلام ) ) رسيد، او سزاوار امامت بود چرا كه داراى همه جهات كمال و فضايل بود و پدرش امام صادق (عليه السلام ) به امامت او تصريح نمود و نيز اشاراتى در اين باره كرد.
امام كاظم (عليه السلام ) در روستاى ((اَبواء)) (بين مكّه و مدينه ) در سال 128 هجرى (شنبه ، هفتم ماه صفر) ديده به جهان گشود و در بغداد در زندان ((سندى بن شاهك ))درششم ماه رجب سال 183هجرى (156) ،درسن 55 سالگى از دنيارفت .
مادرش به نام ((حَميده بربريّه )) اُمّ ولد بود. و مدّت امامت و جانشينى او از پدرش 35 سال به طول انجاميد. كُنيه او ابا ابراهيم ، ابوالحسن و اباعلى بود و به عنوان ((عبدالصّالح )) شهرت داشت و نيز از القاب مشهور او ((كاظم )) است .
دلايل امامت امام كاظم (ع )
1 - امام صادق (عليه السلام ) به امامت امام كاظم (عليه السلام ) بعد از خود تصريح نمود، راويان بسيار اين مطلب را نقل كرده اند و در ميان آنان افراد برجسته و اصحاب خاصّ امام صادق (عليه السلام ) كه رازدار آن حضرت و مورد وثوق او بودند، مانند: مفضّل بن عمر جُعفى ، معاذ بن كثير، عبدالرّحمان بن حجّاج ، فيض بن مختار و افراد ديگر كه ذكر آنان به درازا مى كشد.
2 - ((مفضّل بن عمر)) مى گويد: در محضر امام صادق (عليه السلام ) بودم ، حضرت اباابراهيم موسى (عليه السلام ) كه دوران كودكى را مى گذراند، وارد شد، امام صادق (عليه السلام ) به من فرمود:
((وصيّت مرا در باره او (امام كاظم ) بپذير و جريان (امامت ) او را تنها به اصحاب و دوستان مورد اطمينان خود بگو)).
3 - ((معاذ بن كثير)) مى گويد: به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم ، از خداوندى كه اين مقام (امامت ) را از جانب پدرت به تو داده ، خواستم كه همين مقام را از جانب تو در حالى كه زنده هستى به جانشين شما بدهد. امام صادق (عليه السلام ) فرمود:((خداوند اين درخواست تو را، انجام داده است )).
عرض كردم :قربانت گردم ! جانشين شما كسيت ؟ آن حضرت به امام كاظم (عليه السلام ) عبد صالح كه خوابيده بود اشاره كرد و او در آن زمان كودك بود.
4 - ((عبدالرّحمان بن حجّاج )) مى گويد: به محضر امام صادق (عليه السلام ) رفتم او را در اطاقى يافتم كه دعا مى كرد و موسى بن جعفر در جانب راستش نشسته بود و به دعاى پدرش ((آمين )) مى گفت ، به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم : قربانت گردم ! من پيوند خاصّى با شما دارم و خدمتگذار شما هستم ، امام بعد از شما كيست ؟!
فرمود:((يا اَبا عَبدِالرَّحْمان ! اِنَّ مُوسى قَدْ لَبِسَ الدِّرْعَ وَاسْتَوَتْ عَلَيْهِ)).
((اى ابوعبدالرحمان ! موسى زره (پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) ) را پوشيده و اين لباس بر اندام او زيبنده و رساست )).
گفتم : بعد از اين سخن (امام بعد از شما را شناختم ) ديگر احتياج به هيچ چيز (و دليل ديگر) ندارم
5 - ((فيض بن مختار)) مى گويد: به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم : دستم را بگير و از آتش دوزخ نجات بده ، بعد از تو چه كسى (امام ) بر ماست ، در اين هنگام امام كاظم كه كودك بود وارد شد، امام صادق (عليه السلام ) در پاسخ به سؤ ال من اشاره به امام موسى كاظم (عليه السلام ) كرد و فرمود:
((هذا صاحبكم فَتَمَسَّكْ بِهِ؛ اين است صاحب (و امام ) شما پس به او تمسك كن )). و دلايل بى شمار ديگر در اين راستا وجود دارد.
بزرگان شيعه در جستجوى امام حقّ
((هشام بن سالم )) مى گويد: بعد از وفات امام صادق (عليه السلام ) من با محمّد بن نعمان (مؤ من الطّاق ) در مدينه بوديم ، ديديم مردم در مورد امامت ((عبداللّه بن جعفر)) اجتماع كرده بودند و مى گفتند: امام بعد از پدرش ، اوست . ما به حضور ((عبداللّه بن جعفر)) رفتيم ، ديديم جمعيّت بسيارى در حضور او هستند، ما از او زكات اموال پرسيديم كه به چه مقدار بايد برسد تا زكات آن واجب شود؟
گفت : در دويست درهم ، پنج درهم زكات واجب است ، پرسيدم از صد درهم چطور؟
گفت :((دو درهم و نيم زكات دارد)).
گفتيم : به خدا سوگند! حتى ((مرجِئه )) اين را نمى گويند.
گفت :((سوگند به خدا! نمى دانم آنان چه مى گويند)). از منزل عبداللّه گمراه و حيران بيرون آمديم و من با ابوجعفر احول (مؤ من الطّاق ، يكى از شاگردان امام صادق ) در يكى از كوچه هاى مدينه نشستيم و بر اثر ناراحتى گريه كرديم ، حيران و سرگردان بوديم و نمى دانستيم به كجا برويم و سراغ چه كسى را بگيريم ؟باخود مى گفتيم به سوى ((مرجئه ))بگرويم يا زيديه ، يا معتزله ،يا قَدَريّه ؟!.
در همين فكر و ترديد بوديم ، ناگهان پيرمردى را ديدم كه او را نمى شناختم ، به من اشاره كرد، ترسيدم كه مبادا از جاسوسهاى منصور دوانيقى (دوّمين خليفه عباسى ) باشد؛زيرا منصور در مدينه جاسوسهايى گمارده بود تا از اجتماعات مردم بعد از امام صادق ( عليه السلام ) گزارش دهند تا آن فردى را كه به دورش جمع شده اند، دستگير كرده و گردنش را بزنند لذا ترسيدم كه اين پيرمرد يكى از آن جاسوسها باشد، به دوستم مؤ من الطاق گفتم :((از من كناره بگير كه در مورد جان خودم و تو نگران هستم ، آن پيرمرد مرا خواسته نه تو را، از من دور شو تا به هلاكت نرسى و خودت بر هلاكت خودت كمك نكن )). مؤ من الطّاق از من ، فاصله بسيار گرفت و رفت .
و من به دنبال پيرمرد به راه افتادم ، در حالى كه گمان مى كردم به دست او گرفتار شده ام و ديگر راه نجاتى نيست ، همچنان به دنبال او مى رفتم به گونه اى كه تسليم مرگ شده بودم ، تا اينكه پيرمرد مرا به خانه امام كاظم (عليه السلام ) برد، به من گفت :((خدا تو را مشمول رحمتش سازد، وارد خانه شو!)).
وارد خانه شدم ، تا امام كاظم (عليه السلام ) مرا ديد، بدون سابقه ، آغاز به سخن كرد و فرمود:
((اِلَىَّ اِلَىَّ، لا اِلَى الْمُرْجِئَةِ وَلا اِلَى الْقَدَرِيَّةِ وَلا اِلىَ الزَّيْدِيَّةِ وَلا اِلىَ الْمُعْتَزِلَةِ وَلا اِلَى الْخَوارِجِ)).
((به سوى من بيا، به سوى من بيا، نه به سوى مرجئه و نه قدريّه و نه زيديه و نه معتزله و نه به سوى خوارج )).
پرسيدم :((فدايت شوم ! پدرت از دنيا رفت ؟)).
فرمود:((آرى )).
گفتم : مقام امامت بعد از او به چه كسى محول شده است ؟
فرمود:((اگر خدا بخواهد تو را به راه درست هدايت مى كند)).
گفتم : فدايت شوم ! برادرت عبداللّه ، گمان مى كند كه امام بعد از پدرش مى باشد.
فرمود:((عبداللّه مى خواهد خدا را عبادت نكند)).
گفتم : فدايت شوم ! امامت بعد از امام صادق (عليه السلام ) از آن كيست ؟
فرمود:((اگر خدا بخواهد، تو را به راه درست هدايت مى كند)).
گفتم : فدايت شوم ! تو همان امام هستى ؟
فرمود:((من آن را نمى گويم )).
با خود گفتم : من در سؤ ال كردن ، راه صحيحى را انتخاب نكرده ام .
سپس به او عرض كردم : فدايت شوم ! آيا تو امام دارى ؟
فرمود:((نه )) در اين هنگام دگرگون شدم و شكوه و عظمتى از امام كاظم (عليه السلام ) مرا فراگرفت كه جز خدا آن را نمى داند.
سپس عرض كردم : فدايت شوم ! از تو سؤ ال مى كنم ، همانگونه كه از پدرت سؤ ال مى كردم
فرمود:((سؤ ال كن تا آگاه گردى ، ولى آن را شايع نكن ، چرا كه اگر شايع كنى سر بريدن در كار است (و دژخيمان طاغوت به تو دست يابند و گردنت را بزنند)).
سؤ الهايى كردم ، او را درياى بى كران يافتم ، گفتم : فدايت شوم ! شيعيان پدرت گمراه و سرگردانند، آيا اين موضوع را با آنان در ميان بگذارم و آنان را به سوى امامت شما دعوت كنم ؟ با اينكه شما از من خواستى كه موضوع را كتمان كنم ؟
فرمود: آن افرادى را كه در آنان رشد و عقل ديدى ، به آنان جريان را بگو، ولى از آنان پيمان بگير كه آن را فاش نسازند و گرنه سر بريدن در كار است (و با دست اشاره به گلويش كرد)
((هشام )) مى گويد: پس از آن ، از حضور امام كاظم (عليه السلام ) بيرون آمدم و مؤ من الطّاق را ديدم ، گفت چه خبر؟
گفتم : هدايت است و داستان را براى او تعريف كردم .
سپس زُراره و ابابصير را ديديم كه به محضر امام كاظم (عليه السلام ) رفته اند و كلامش را شنيده اند و سؤ ال كرده اند و به امامت امام كاظم (عليه السلام ) باور نموده اند، سپس گروههايى از مردم را ديدم كه به حضور آن حضرت رسيده اند و هركسى به خدمت او رفته ، به امامت او معتقد شده است مگر گروه و دسته عمّار ساباطى (كه معتقد به امامت عبداللّه شدند و بعد هسته مركزى فرقه فَطَحِيّه تشكيل شد) ولى در آن هنگام در اطراف عبداللّه بن جعفر، جز اندكى از مردم ، كسى نمانده بودند.
داستان غمبار انگيزه شهادت امام كاظم (ع )
انگيزه دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) : بزرگان اصحاب امام كاظم (عليه السلام ) در مورد سبب دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) به دستور هارون الرّشيد (پنجمين خليفه عبّاسى ) چنين نقل مى كنند:
((هارون پسرش (محمّد امين ) را نزد جعفر بن محمد بن اشعث (كه از شيعيان و معتقدان به امامت امام كاظم (عليه السلام ) بود) گذارد، تا آموزگار او باشد و در تعليم و تربيت او بكوشد)).
يحيى بن خالد برمكى ، به جعفر بن محمّد بن اشعث ، حسادت ورزيد و با خود گفت اگر خلافت بعد از هارون به پسر او (محمد امين ) برسد، دولت من و فرزندانم (يعنى دولت برمكيان در دستگاه هارون ) نابود خواهد شد. (157)
يحيى در مورد جعفر بن محمّد، به نيرنگ دست زد (و از راه دوستى وارد شد تا جعفر را به دام هارون بيندازد) يحيى در ظاهر رابطه دوستى با جعفر برقرار كرد و با او انس و الفت گرفت و بسيار به خانه جعفر مى رفت و كارهاى او را با كمال مراقبت ، پيگيرى مى نمود و مخفيانه همه آنها را به هارون گزارش مى داد و چيزهايى هم خودش مى افزود تا هارون را بر ضدّ جعفر تحريك كند. تا اينكه روزى يحيى به بعضى از نزديكان مورد اطمينانش گفت :((آيا شما كسى را از دودمان ابوطالب مى شناسيد كه فقير باشد تا (او را تطميع كرده و) به وسيله او به جستجو و تحقيق بپردازيم ؟)).
آنان ((على بن اسماعيل بن جعفر صادق )) (نوه امام صادق (عليه السلام ) و برادرزاده امام كاظم (عليه السلام ) ) را به اين عنوان معرّفى كردند.
على بن اسماعيل در مدينه بود، يحيى براى او مالى (مبلغى هنگفت ) فرستاد و او را به آمدن نزد هارون تشويق كرد و وعده احسانهاى ديگر به او داد و او آماده براى رفتن به بغداد گرديد.
امام كاظم (عليه السلام ) از موضوع آگاه شد، على بن اسماعيل را طلبيد و به او فرمود:((اى برادرزاده ! مى خواهى كجا بروى ؟)).
او گفت : مى خواهم به بغداد بروم .
فرمود:((براى چه قصد مسافرت دارى ؟)).
او گفت : مقروض و تنگدست هستم (مى روم بلكه پولى به دست آورم ).
امام كاظم (عليه السلام ) فرمود:((من قرضهاى تو را ادا مى كنم و باز به تو نيكى خواهم كرد)).
على بن اسماعيل به سخن امام كاظم (عليه السلام ) توجّه نكرد و تصميم گرفت تا به بغداد برود.
امام كاظم (عليه السلام ) او را طلبيد و به او فرمود:((اكنون مى خواهى بروى ؟!)).
او گفت : آرى .
امام كاظم (عليه السلام ) فرمود:((برادرزاده ام ! خوب توجه كن و از خدا بترس و فرزندان مرا يتيم مكن )). سپس امام كاظم (عليه السلام ) دستور داد سيصد دينار و چهارهزار درهم به او دادند، وقتى كه او از حضور امام كاظم (عليه السلام ) برخاست ،امام به حاضرين فرمود:((سوگند به خدا در ريختن خون من ، سعايت مى كند و فرزندانم را يتيم مى نمايد)).
حاضران عرض كردند: فدايت گرديم ! شما اين را مى دانيد و در عين حال به او كمك مى كنيد و نيكى مى نماييد؟!
امام كاظم (عليه السلام ) فرمود:((آرى طبق نقل پدرانم رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: وقتى كه رشته خويشى بريده شد و سپس پيوند يافت و بار دوّم بريده شد، خداوند آن را خواهد بريد)).
من مى خواهم بعد از بريدن او، آن را پيوند دهم تا اگر بار ديگر او آن را بريد، خداوند از او ببرد.
گويند: على بن اسماعيل به بغداد مسافرت كرد و با يحيى برمكى ملاقات نمود و يحيى آنچه درباره امام كاظم مى خواست از او پرسيد و آنچه از او شنيده بود، چيزهاى ديگرى بر آن افزود و به هارون خبر داد و سپس خود على بن اسماعيل را نزد هارون برد.
هارون از على بن اسماعيل ، در مورد عمويش موسى بن جعفر (عليه السلام ) سؤ ال كرد. او به سعايت و بدگويى از امام پرداخت و به دروغ گفت :((پولها و اموال از شرق و غرب جهان براى موسى بن جعفر (عليه السلام ) مى آورند و او مزرعه اى به سى هزار دينارخريده كه نامش ((يسير)) است ، وقتى پولها را نزد صاحب مزرعه بردند، او گفت كه من از اين نوع پولها نمى خواهم و نوع ديگر مى خواهم ، به دستور موسى بن جعفر (عليه السلام ) سى هزار دينار ديگر براى او بردند)).
وقتى كه هارون (اين دروغها را) از او شنيد دستور داد دويست هزار درهم به او بدهند تا به بعضى از نواحى برود و با آن به زندگيش ادامه دهد.
مرگ نكبتبار على بن اسماعيل
((على بن اسماعيل )) به ناحيه اى از مشرق بغداد رفت (بر اثر عيّاشى ) پولش تمام شد، كسانى را نزد هارون براى گرفتن پول فرستاد، آنان به دربار هارون براى گرفتن پول رفتند، او در انتظار رسيدن پول ، دقيقه شمارى مى كرد و در همين ايّام روزى به مستراح رفت ، آنچنان به اسهال مبتلا شد كه روده هايش بيرون آمد و خودش به زمين افتاد، همراهانش آمدند و هرچه كردند كه آن روده ها را به جاى خود بازگردانند، ممكن نشد، ناگزير او را با همان حال از مستراح برداشته و بيرون آوردند و در همان وضع (زشت و وخيم ) كه در حال جان كندن بود، براى او از جانب هارون پول آوردند، او نگاهى به آن پولها كرد و گفت :((ما اَصْنَعُ بِهِ وَاَنَا فِى الْمَوْتِ؛ من كه در حال مرگ هستم ، اين پولها را براى چه مى خواهم ؟!)).
هارون و دستگيرى امام كاظم (ع )
هارون الرّشيد همان سال عازم مكّه براى انجام حجّ شد، نخست به مدينه رفت و در همين وقت دستور دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) را داد.
نقل شده : وقتى كه هارون وارد مدينه شد، امام كاظم (عليه السلام ) با جمعى از بزرگان مدينه به استقبال او رفتند، سپس امام كاظم (عليه السلام ) طبق معمول به مسجد رفت . هارون شبانه كنار قبر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و (رياكارانه ) گفت : اى رسول خدا! من در مورد تصميمى كه دارم از تو معذرت مى خواهم ، تصميم دارم موسى بن جعفر را زندانى كنم ؛ زيرا او مى خواهد ايجاد اختلاف و پراكندگى بين امّت تو نمايد و خون مردم را بريزد.
سپس هارون دستور داد امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) را گرفتند و نزدش بردند، آن حضرت را (به دستور او) به زنجير بستند، دو هودج ترتيب دادند، آن حضرت را در يكى از آن هودجها كه بر پشت استر بود، سوار كردند و هودج ديگرى بر پشت استر ديگر بود و همراه هر دو هودج ، سوارانى فرستاد و سپس (در بيرون مدينه ) سواران ، دودسته شدند يك دسته به سوى بغداد و ديگرى به سوى بصره روانه شدند، امام كاظم ( عليه السلام ) در هودجى بود كه به سوى بصره حركت مى كرد و هارون با اين كار مى خواست مردم از اينكه امام كاظم (عليه السلام ) به سوى بصره رفت يا بغداد، بى خبر بمانند و سواران همراه آن حضرت را نشناسند و به سوارانى كه امام كاظم (عليه السلام ) را مى بردند، دستور داد كه وقتى به بصره رسيدند، امام كاظم (عليه السلام ) را در بصره به ((عيسى بن جعفر بن منصور)) تحويل دهند و او در آن روز (به عنوان رئيس زندان ) در بصره بسر مى برد.
امام كاظم (ع ) در زندانهاى مختلف
1 - در زندان عيسى بن جعفر: سواران ، امام كاظم (عليه السلام ) را به بصره آوردند و به ((عيسى بن جعفر)) تحويل دادند و آن بزرگوار يك سال را در بصره در زندان عيسى گذراند.
هارون براى ((عيسى بن جعفر)) نامه نوشت كه موسى بن جعفر را به قتل برسان ، وقتى اين نامه به دست عيسى رسيد، بعضى از دوستان نزديك و مورد اطمينان خود را طلبيد و نامه هارون را براى آنان خواند و در اين باره با آنان به مشورت پرداخت . آنان به او گفتند كه :((دست به كشتن امام نيالايد و از هارون بخواهد تا او را در اين مورد معاف دارد)).
عيسى نامه اى به هارون نوشت و در آن يادآورى كرد كه :((مدّت طولانى موسى بن جعفر (عليه السلام ) در زندان من بوده و من در اين مدّت او را آزمودم و جاسوسهايى بر او گماشتم ، چيزى از او نيافتم جز اينكه همواره به عبادت بسر مى برد، حتى شخصى را ماءمور مخفى كردم تا دعاى او را بشنود، او گزارش داد كه موسى بن جعفر (عليه السلام ) در دعاى خود بر من وبر تو، نفرين نمى كند و ما را به بدى ياد نمى نمايد و براى خود جز آمرزش و رحمت الهى را درخواست نمى نمايد، اينك كسى را به اينجا بفرست تا موسى بن جعفر (عليه السلام ) را به او بسپارم و گرنه او را آزاد مى كنم ؛ زيرا از نگهداشتن او در زندان رنج مى برم )).
نقل شده : يكى از جاسوسان به ((عيسى بن جعفر)) گزارش داد كه از موسى بن جعفر( عليه السلام ) در زندان اين دعا را بسيار شنيده است :
((اَللّهُمَّاِنَّكَ تَعْلَمُاَنِّى كُنْتُ اَسْاءَلُكَ اَنْ تَفْرِغَنِى لِعِبادَتِكَ وَقَدْ فَعَلْتُ فَلَكَالْحَمْدُ))
((خدايا! تو مى دانى كه من از درگاهت مى خواستم كه مرا درجاى خلوتى براى عبادت تو، قرار دهى و تو اين خواسته ام را اجابت كردى ، تو را حمد مى گويم و از تو سپاسگزارم )).
2 - در زندان فضل بن ربيع : وقتى كه نامه عيسى به هارون رسيد، هارون شخصى را ماءمور كرد كه به بصره برود و موسى بن جعفر (عليه السلام ) را از زندان عيسى تحويل بگيرد و به بغداد روانه سازد و به ((فضل بن ربيع )) (يكى از وزيران ) تحويل دهد. او همين ماءموريّت را انجام داد و امام كاظم (عليه السلام ) را به بغداد آورد و به فضل بن ربيع تسليم نمود.
امام كاظم (عليه السلام ) مدّت طولانى تحت نظر فضل بن ربيع در بغداد بسر برد.
هارون از فضل بن ربيع خواست كه امام كاظم (عليه السلام ) را به قتل برساند، ولى او نيز از اين كار سرباز زد، هارون در نامه اى به او دستور داد تا موسى بن جعفر (عليه السلام ) رابه ((فضل بن يحيى )) بسپارد.
3 - در زندان فضل بن يحيى برمكى : فضل بن يحيى ، امام كاظم (عليه السلام ) را تحويل گرفت و در يكى از اطاقهاى خانه اش جا داد، ديدبانانى بر او گماشت ، آنان گزارش دادند كه موسى بن جعفر (عليه السلام ) همواره به عبادت اشتغال دارد و تمام شب را با نماز و قرائت قرآن به صبح مى آورد و سرگرم دعا و كوشش براى عبادت است و بسيارى از روزها را روزه مى گيرد و روى خود را از محراب عبادت به سوى ديگر نمى گرداند.
فضل بن يحيى وقتى كه امام را چنين يافت ، گشايشى در كار او نمود و احترام شايانى به آن حضرت مى كرد. خبر احترام يحيى از امام كاظم (عليه السلام ) به هارون رسيد و او در آن وقت در ((رِقّه )) (محلّى نزديك بغداد) بود، نامه اى براى فضل بن يحيى نوشت : امام كاظم (عليه السلام ) را احترام نكن ، بلكه او را به قتل برسان .
فضل از دستور هارون سرپيچى كرد و دستش را به خون مقدّس امام كاظم (عليه السلام ) نيالود. اين خبر به هارون رسيد، بسيار خشمگين شد، فورا (دژخيم بى رحم خود) مسرور خادم را طلبيد و به او گفت : هم اكنون به بغداد برو و از آنجا بى درنگ نزد موسى بن جعفر برو، اگر او را در آسايش و رفاه ديدى ، اين نامه را به ((عبّاس بن محمّد)) بده و به او فرمان بده كه آنچه در اين نامه نوشته شده به آن عمل كند.
4 - در زندان سندى بن شاهك : هارون نامه ديگرى به مسرور خادم داد و به او گفت : اين نامه را نيز به سندى بن شاهك (زندانبان بى رحم يهودى ) بده ، در آن نامه دستور داده بود كه هرچه ((عباس بن محمّد)) دستور داد، سندى بن شاهك از او اطاعت كند.
((مسرور خادم )) به بغداد آمد و به خانه ((فضل بن يحيى )) وارد شد، كسى نمى دانست كه مسرور براى چه آمده است ؟ او يكسره نزد امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) رفت و او را همانگونه كه به هارون خبر داده بودند در رفاه و آسايش ديد و از آنجا بى درنگ نزد عبّاس بن محمّد و سندى بن شاهك رفت و نامه هاى هارون را به اين دو نفر رساند.
طولى نكشيد كه ديدند ماءمور عبّاس بن محمد با عجله به خانه فضل بن يحيى آمد، فضل ، وحشتزده و هراسناك شد و همراه ماءمور، نزد ((عبّاس بن محمد)) رهسپار گرديد. عباس چند تازيانه و تخت مانندى طلبيد و دستور داد فضل بن يحيى را برهنه كردند و سندى بن شاهك ، صد تازيانه جلو روى عباس بن محمّد به فضل بن يحيى زد. سپس فضل در حالى كه برخلاف وقت ورود، پريشان و رنگ باخته بود، از خانه عباس بيرون آمد و به مردمى كه در سمت چپ و راست بودند، سلام كرد. سپس مسرور خادم در ضمن نامه اى ماجراى شلاّق خوردن فضل بن يحيى را براى هارون الرّشيد نوشت . هارون (دريافت كه سندى بن شاهك براى شكنجه دادن و كشتن امام كاظم (عليه السلام ) مناسب است ) به مسرور خادم دستور داد كه موسى بن جعفر (عليه السلام ) را به سندى بن شاهك تسليم كن (كه همين كار انجام شد).
شهادت مظلومانه امام كاظم (ع )
هارون در اين ايام يك مجلس (تمام عيار طاغوتى در كاخ خود) ترتيب داد كه بسيارى از رجال كشورى و لشكرى در آن شركت كرده بودند، به آنان رو كرد و چنين گفت :
((اى مردم ! فضل بن يحيى (در مورد كشتن موسى بن جعفر) از فرمان من سرپيچى كرده است ، من مى خواهم او را لعنت كنم ، شما نيز همصدا با من ، او را لعنت كنيد)).
همه حاضران در مجلس فرياد زدند:((لعنت بر فضل بن يحيى ))، فرياد لعنت آنان ، در و ديوار كاخ هارون را به لرزه درآورد، اين خبر به يحيى بن خالد برمكى ، پدر فضل رسيد، فورا با شتاب ، خود را به كاخ هارون رساند و از در مخصوص ،غير از در همگانى ،واردكاخ شد و از پشت سر هارون به طورى كه او نفهمد،نزد هارون آمد و به هارون گفت : استدعا دارم به عرض من توجّه فرماييد.
هارون در حال ناراحتى و خشم ، گوش فراداد، يحيى گفت : فضل يك جوان تازه كار است (كه نتوانسته فرمان تو را اجرا سازد) من به جاى او جبران مى كنم و فرمان تو را اجرا مى نمايم .
هارون از اين سخن برافروخته و شادمان شد و به مردم روكرد و گفت :
فضل بن يحيى در موردى از فرمان من سر باز زد و من او را لعنت كردم ، اينك او توبه كرده و به فرمان من بازگشته است ، پس او را دوست بداريد!)).
همه حاضران گفتند: ما هركس تو را دوست دارد، دوست مى داريم و با هركس كه با تو دشمنى كند دشمن هستيم ، اينك ما فضل را دوست داريم .
يحيى بن خالد، پس از اين ماجرا، با عجله به بغداد آمد، مردم از ورود شتابزده يحيى (از رِقّه ) به بغداد، هراسان شدند و هركس در اين باره سخنى مى گفت (و بازار شايعات رواج يافت ) ولى يحيى خود وانمود كرد كه براى تنظيم امور شهر و رسيدگى به كار كارگزاران و فرمانداران آمده است و در اين مورد خود را به بعضى از اينگونه كارها سرگرم كرد كه سخنش را درست جلوه دهد.
سپس ((سندى بن شاهك )) (جلاّد بى رحم ) را طلبيد و در مورد قتل امام كاظم (عليه السلام ) به او فرمان داد و او از فرمان يحيى اطاعت كرد و تصميم بر كشتن امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) گرفت به اين ترتيب كه : زهرى به غذاى امام كاظم (عليه السلام ) ريخت و آن را نزد آن حضرت گذاشت .
و بعضى گويند: او زهر را در ميان چند دانه خرما وارد نمود و نزد آن حضرت گذارد.
وقتى كه امام كاظم (عليه السلام ) از آن غذا خورد، طولى نكشيد كه آثار زهر را در خود احساس كرد. پس از آن ، آن بزرگوار سه روز در حالت دشوارى و ناراحتى بسر برد و در روز سوّم جان به جان آفرين تسليم نمود (و شهد شهادت نوشيد).
ظاهر سازى سندى بن شاهك
پس از شهادت امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) به دستور مخفيانه دستگاه طاغوتى هارون ، سندى بن شاهك ، جمعى از فقها و بزرگان و رجال بغداد را كه در ميانشان ((هيثم بن عدى )) نيز بود، نزد جنازه حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام ) آورد، آنان به بدن امام كاظم (عليه السلام ) نگاه كردند، اثرى از زخم و خراش و آثار خفگى در آن نديدند و سندى بن شاهك از همه آنان گواهى گرفت كه امام كاظم (عليه السلام ) به مرگ طبيعى از دنيا رفته است و آنان نيز اين گواهى را دادند.
سپس جنازه امام را از زندان بيرون آورده و كنار جسر بغداد نهادند و اعلام كردند: اين موسى بن جعفر (عليه السلام ) است كه از دنيا رفته ، بياييد به جنازه اش نگاه كنيد.
مردم ، گروه گروه مى آمدند و با دقّت به صورت آن بزرگوار نگاه مى كردند و مى ديدند كه از دنيا رفته است .
گروهى بودند كه در زمان زنده بودن امام كاظم (عليه السلام ) اعتقاد داشتند كه او همان ((قائم منتظر)) است و زندانى شدن او را، همان غيبتى مى دانستند كه از خصوصيّات حضرت قائم (عليه السلام ) است .
يحيى بن خالد دستور داد تا جار بكشند كه موسى بن جعفر (عليه السلام ) مرده است و اين جنازه اوست كه رافضيان مى پندارند او قائم منتظر است و نمى ميرد، بياييد به جنازه اش بنگريد.
مردم آمدند و او را ديدند كه از دنيا رفته است . (158)
ماجراى دفن جنازه امام كاظم (ع )
جنازه امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) را در قبرستان قريش در ((باب التّين )) به خاك سپردند و اين قبرستان قديمى مخصوص بنى هاشم و بزرگان از مردم بود (كه اكنون قبرآن حضرت درشهركاظمين نزديك بغداد داراى صحن و سراست ).
روايت شده : امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) هنگام شهادت ، به سندى بن شاهك وصيّت كرد كه من در بغداد نزديك خانه ((عباس بن محمّد)) دوستى دارم كه از اهالى مدينه است ، به او بگوييد بيايد و عهده دار غسل و كفن من شود.
((سندى بن شاهك )) مى گويد: من از آن حضرت خواستم اجازه دهد تا خودم او را كفن كنم .
حضرت اجازه نداد و فرمود:
((اِنّا اَهْلُ بَيْتٍ مُهُورُ نِسائِنا وَحَجُّ صَرُورَتِنا وَاَكْفانُ مَوْتانا مِنْ طاهِرِ اَمْوالِنا))
((ما از خاندانى هستيم كه مهريه زنانمان و اوّلين حجّمان و كفنهاى مردگانمان ، از پاكترين اموالمان تهيّه مى شود)).
سپس فرمود:((نزد خودم كفن دارم ، مى خواهم آن دوستم سرپرست غسل و كفن و دفن من شود)). (159)
آن دوست مذكور را حاضر كردند و او اين امور را انجام داد. (160)
فرزندان امام كاظم (ع )
امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) داراى 37 فرزند پسر و دختر بود كه عبارتند از:
1 - امام علىّ بن موسى الرّضا (عليه السلام ) .
2 ، 3 و 4 - ابراهيم ، عباس و قاسم .
5 ، 6 ، 7 و 8 - اسماعيل ، جعفر، هارون و حسن .
9 ، 10 و 11 - احمد، محمّد و حمزه .
12 ، 13 ، 14 ، 15 و 16 - عبداللّه ، اسحاق ، عبيداللّه ، زيد و حسين .
17 و 18 - فضل و سليمان .
19 ، 20 و 21 - فاطمه كبرى ، فاطمه صغرى و رقيّه .
22 ، 23 و 24 - حكيمه ، اُمّ ابيها و رُقيه صغرى .
25 ، 26 و 27 - اُمّ جعفر، لبابه و زينب .
28 ، 29 ، 30 و 31 - خديجه ، عِلِيّه ، آمنه و حسنه .
32 ، 33 و 34 - بريه ، عايشه و اُمّ سلمه .
35 و 36 - ميمونه و ام كلثوم .
(در كتاب ارشاد شيخ مفيد، فرزندى به نام حسن دوبار آمده ، بنابر اين ، مجموع آنها 37 نفر مى شوند).
برچسب:
نویسنده: دانیال رضایی