حضرت على عليه السّلام
1
على عليه السلام سيماى عدالت
تاريخ جهان ، مردان بزرگ و برجسته ، فراوان دارد، اينها نوابغ و بزرگانى هستند كه بهتر و عميقتر از هم عصران خود فكر مى كنند. شعاع ديدشان از ديگر افراد ملّت خود نافذتر و تموج فكريشان از سايرين بيشتر است . دنيا در پيشگاه چنين مردانى تواضع مى كند و آنها را به نام نابغه قرن مورد احترام و تجليل قرار مى دهد... ولى ... ولى در اين بين ، گاه مردانى ظهور مى كنند كه عظمت آنها مربوط به يك قرن و دو قرن و ده قرن نيست ، اينها رجالى هستند كه براى هميشه بر سينه تاريخ بشريّت مى درخشند، زيرا عظمت و قدرت ديدشان براى هميشه اعجاب انگيز و قدرت بينائيشان از تمام مردم اعصار و قرون بيشتر و فزونتر است ، اين قبيل مردان را نمى توان در چهار چوب يك عصر و دو عصر و ده عصر محدود كرد، زيرا بر آنچنان قلّه بلند و رفيعى جاى دارند كه تكامل علمى و پيشرفت فكرى بشر به هر اندازه هم كه وسعت گيرد باز به مقام رفيع و بلند آنان نرسد.
اين شخصيّتها را نمى توان مخصوص به يك عصر و يا يك ملّت دانست آنها برگزيدگان تمام اعصار و قرون هستند، زيرا مغزشان بطور جاودان فكر كرده و مسايل انسانى را در خارج از زمان و مكان مورد بررسى قرار داده است و لذا نتيجه گيريهاى آنان نيز حاكم بر زمانها و مكانها است .
نوابغ بشر هرچه هم قوى و نيرومند باشند باز اين قدرت را ندارند كه مسايل را در خارج از دايره زمان و مكان ، مورد مطالعه قرار دهند، تنها امتيازشان اين است كه بهتر از مردم يك ملّت فكر مى كرده اند، گسترش و سيطره عظمت آنان تنها در حدود يك ملّت و آن هم مربوط به يك عصر معين است ... ولى ... .
ولى گاهى بشر به مردانى برخورد مى كند كه عظمت و بزرگيشان پرده زمان را پاره كرده و از حدود ملّتها و نژادها نيز تجاوز كرده است ، اينها رجال جاودانى بشريتند، رجالى هستند كه دنيا، براى هميشه خود را نيازمند افكار عاليه آنان مى بيند و سرآمد آنها مولى اميرالمؤ منين على بن ابيطالب عليه السلام است .
على عليه السلام از ميان مردم جزيرة العرب ظهور كرد، در آن عصر و در ميان آن ملّت ، پس از پيغمبر، جلوه خاصى بخود گرفت و فروزندگى مخصوصى پيدا كرد. ملّت عرب در آن عصر، على را مردى بزرگ و پردرخشش مى ديد، ايمانش ، عدالتش ، دستورات حكيمانه اش ، خلوصش در برابر خدا و خدمتگزاريش در برابر خلق خدا، همه را خيره كرده بود. مردمى كه در خودخواهى و غرور و خودبينى غرق بودند و انسانها را همه در خود خلاصه مى كردند اكنون در برابر خود، مردى را مى بينند كه از خود بيرون آمده و بر هرچه خودپرستى و غرور و خودبينى است گام نهاده است .
دنياى آن روز در مردمك چشم على عليه السلام انعكاسى از روح انسانها مى ديد، چشمى را مى ديد نگران بدبختيها و بينواييهاى ديگران ، روحى را مى نگريست مضطرب از پريشانى همنوعان . على را مى ديدند كه حتى يك شب هم با شكم سير نمى خوابد و اين براى مردمى كه از مرز خودخواهى تجاوز نكرده بودند بس شگفت انگيز بود ... .
مى گفتند: اى اميرالمؤ منين ! چرا به خود زجر مى دهى و با شكم گرسنه سر به بالش خواب مى گذارى ...؟
جوابش اين بود كه : مى ترسم در گوشه اى دور افتاده دلى حسرت زده و گرسنه ، سر به بالين خواب گذارده باشد.
اين خصوصيّات بود كه كم كم تاريخ ، على را از ملّت عرب گرفت و او را بصورت انسانى جهانى و جاودانى درآورد. تاريخ ، روح على بن ابيطالب را نگران انسانها مى بيند و مى بيند كه شهپر عواطف انسان دوستى على تمام مرزها را شكسته است .
در فرمان معروفش به مالك اشتر فرماندار مصر مى نويسد: واشعر قلبك الرحمة للرعية والمحبّة لهم ....
تا آنجا كه مى فرمايد: فانّهم صنفان : إ مّا اخ لك فى الدين وإ مّا نظير لك فى الخلق .(14)
اى مالك ! به رعيت با قلبى سرشار از مهر و محبّت و لبريز از عاطفه بنگر! مبادا در كسوت فرمانروايى همچون درّنده اى خونخوار باشى و به خوردن آنان مشغول گردى ، زيرا مردم بر دو دسته اند: يا مسلمانند و برادر دينى تو و يا لااقل اگر هم مسلمان نباشند، همنوع تو هستند.
انسانهايى هستند كه احياناً ممكن است با لغزش روبرو شوند به آنها با ديده عفو و گذشت بنگر، با همان ديده اى كه انتظار دارى خدا در تو بنگرد ... .
مى بينيد كه روح انساندوست على ، چگونه مرزها را مى شكند و چگونه عواطف انسانيش نسبت به مسلمان و غيرمسلمان هر دو تجلّى مى كند ... آرى ! ... .
او فرزند يك ملّت نبود تا تنها يك ملّت را ببيند، او برگزيده خدا بود و به فرمان خدا بايد در راه عدالت جهانى قدم بردارد. او مخصوص به يك نژاد و محدود به زمانى معيّن نبود، او مردى بود كه مى بايست بر تارك اعلاى انسانيّت ، آن هم براى ابد، جاى گيرد و همين است صفت مميزه اى كه على عليه السلام را از حدّ نبوغ بالا برده و بر مقام عظيم ولايت و امامتش جاى داده است .
آنها كه على را نابغه اى بزرگ مى شمرند ندانسته او را كوچك كرده اند، على عليه السلام امام است ، پيشوا است ، عظمت و بزرگيش از يك مقام الهى و آسمانى رنگ گرفته است .
او جانشين پيغمبر و اجرا كننده هدف عالى او است و اين عدالت آسمانى پيغمبر است كه روزنه وجود على عليه السلام چهره پرشكوه خود را نشان مى دهد. پيغمبر براى اجراى عدالت آمد و اين على بن ابيطالب است كه بايد اين هدف بزرگ و عالى را در وجود خود تجسّم دهد و نمونه اى زنده و پرشكوه در مسير ديد انسانها بگذارد و همين تلاش در راه عدالت جهانى است كه على عليه السلام را بصورت مردى جهانى و جاودانى درآورده است .
عدالت ، مساءله ديروز و امروز و فردا نيست و على عليه السلام هم كه سمبل عدالت و مظهر پرشكوه آن مى باشد، مرد ديروز و امروز و فردا نيست . على عليه السلام و عدالت دو موجود جاودانه اى هستند كه براى هميشه بر افق اعلاى انسانيّت جاى گرفته و با فروغ آسمانى خود به روح انسانها جلا و روشنى مى بخشند.
و اينك ميلاد مقدّسش :
ميلاد مسعود على عليه السلام
جمعه بود و سيزدهم ماه رجب از سال دهم قبل از بعثت . جهان با لحظه حساس تاريخ خود، هنوز ده سال فاصله داشت ، بايد اين لحظه حساس با بعثت رسول خدا تكوين يابد و نقطه عطفى عظيم در تاريخ بشريّت بوجود آورد. نقطه اى كه دنياى كهنه و فرسوده را از دنياى جديدش جدا كند. خدا داشت مقدّمات اين جهش تاريخى را فراهم مى كرد.
جهشهاى عظيم تاريخى جز با دستهاى نيرومند رجال تاريخ انجام نمى گيرد. و اين ناموس قطعى الهى است كه تحوّلات تكاملى ، از وجود رجال برگزيده بشر، منشاء گيرند، رجالى كه على رغم شرايط نامساعد موجود، به تكاپو و تلاش برمى خيزند و فرياد خود را از اعماق اجتماع سرمى دهند و با اين فرياد لرزه اى شديد بر اركان نظامات فرسوده و نابسامان موجود مى افكنند.
طنين اين فرياد است كه مغزها را تكان مى دهد و آنها را به جنب و جوش و حركت مى اندازد، مغزهاى مرده ، زنده مى شوند و در پرتو اين زندگى پرده ها را مى درند و چشم اندازهاى نورى در برابر خود مشاهده مى كنند، چشم اندازها و افقهايى كه تا قبل از آن فرياد، براى آنها مجهول بود.
جهان بسوى سرنوشت خود به پيش مى رفت ، سرنوشتى كه قلم قضاى الهى تحوّلى درخشان بر آن ترسيم كرده بود. بنا بود اين تحوّل با دست تواناى پيغمبر، بنيانگذارى شود و در عين حال مردى نيرومند لازم بود كه اين تحوّل را جاودان سازد.
مردى كه با فريادهاى پرطنين خود اصول عدالت و آزادگى اين تحوّل را در قلب جهان درافكند. مردمى كه اصول و فروع ، كلّيات و جزئيّات اين تحوّل را در وجود خويش تجسم دهد، مردى كه اين صلاحيّت و شايستگى را داشته باشد كه بگويد: من قرآن ناطقم .
قرآن برنامه تحوّل بود و خدا آن را از آسمان بر محمّد صلى الله عليه و آله فرو فرستاد ولى خاصيّت روح بشر اين است كه بيش از آنچه كه اسير گوش است ، اسير چشم است ، شنيدنيها در مزاج روحى بشر اثر مى كنند، ولى ديدنيها اثرى بيشتر و قاطعتر دارند.پيغمبر با زبان قرآن ، برنامه تحوّل را بيان كرد. و اينكه مردى لازم است كه قرآن را در وجود خويش تجسم دهد تا مردم آن را كه شنيده اند، ببينند. قرآن از عدالت سخن مى گفت . و اين على است كه بايد اين عدالت را در همان سطحى كه خدا خواسته ، در وجود خويش تجسم دهد، بايد جهان و جهانيان ، اصولى را كه اسلام براى مردم بيان داشته در سيماى زندگى على عليه السلام بصورتى زنده و برجسته مشاهده كنند.
محمّدصلى الله عليه و آله براى ايجاد تحوّل و در راه تربيت انسانها به دو عامل ، نياز قطعى داشت : يكى قرآن و ديگرى على عليه السلام .
و اين خود پيغمبر است كه هميشه اين دو را با هم نام مى برد، مى گفت :
انّى تارك فيكم الثقلين ، كتاب اللّه وعترتى .(15)
من مى روم ولى دو گوهر گرانبها در ميان شما باقى مى گذارم : يكى قرآن و ديگرى عترت .
و على عليه السلام شاخصترين فرد عترت بود.
محمّد صلى الله عليه و آله داشت مراحل كمال خود را مى پيمود، ده سال ديگر لازم بود بگذرد، تا او موفق به تسخير آخرين قلّه كمال شود و تا آماده بعثت گردد، وجود محمّدصلى الله عليه و آله زمينه نزول قرآن را فراهم مى كرد. و در عين حال بايد به موازات آن ، زمينه پيدايش انسانى كه قرآن را در خود تجسّم دهد، نيز فراهم شود. و خدا داشت اين مقدّمات را فراهم مى كرد.
آن روز، روز جمعه بود و عرب جمعه را احترام مى كرد و نيز ماه رجب را؛ بتهاى كعبه در اين ماه و مخصوصاً در روزهاى جمعه اش مشترى بيشترى داشتند. و آن روز نيز كه روز جمعه سيزدهم ماه رجب بود در اطراف خانه كعبه ازدحام عجيبى برپا بود. در اين جمع ، تنها يك زن بود كه بجاى عبادت بُت ، خدا را عبادت مى كرد، شرك و كفر بر روحش سايه نينداخته بود. او دين حنيف داشت ، همان دين جدّش ابراهيم خليل الرحمن . و او نيز در اطراف خانه خدا طواف مى كرد و از خدا مى خواست تا وضع حملش را آسان كند.
او فاطمه دختر اسد بن هاشم بود و از شوهرش ابو طالب فرزندى در نهان داشت . فرزندى عجيب و استثنايى و تقدير چنين بود كه اين فرزند تولّدى مبارك و استثنايى داشته باشد ...
تولّد در خانه خدا ...
فاطمه با خدا راز و نياز مى كرد، ناگهان در خود احساس دردى شديد كرد، دردى كه فاطمه آن را بخوبى مى شناخت ، آخر اين پنجمين حمل او بود، او قبلاً چهار بار ديگر اين درد را در خود احساس كرده بود. فاطمه مضطرب و پريشان شد، او در ميان جمعيّت غوطه مى خورد و طواف مى كرد، پس از اين احساس از طواف باز ايستاد ولى موج جمعيت او را به اين سو و آن سو مى كشاند. و درد هر لحظه شديدتر و شديدتر مى شد.
چه مى دانست كه خدا چه سرنوشت افتخارآميزى براى او و نوزادش رقم زده است ؟ فاطمه به دنبال پناهگاهى مى گشت ، پناهگاهى كه او را از چشم مردم پنهان كند و سرانجام آغوش گشوده كعبه را در برابر خود ديد. فاطمه قدم به درون خانه كعبه گذارد.
و اين تقدير الهى بود كه مرد خدا در خانه خدا قدم به صحنه حيات پرافتخار خود بگذارد.
نامش را على نهادند و با على ، موجودى ديگر نيز موجوديّت گرفته ، موجودى عزيز، گرانبها و بس كمياب . همان چيزى كه بايد راز سعادت جامعه ها را در آن جست و در آن هنگام جامعه ها سخت از آن تهى بود، جهان عدل را نمى فهميد و نه آن را مى شناخت .
ميلاد على عليه السلام با تولّدى ديگر همراه بود، تولّدعدل ...
على عليه السلام توجيه كننده عدل و نشان دهنده عاليترين مظاهر آن بود. دنيا از روزنه وجود على ، به شناخت عدل توفيق يافت و از آن بالاتر معناى انسانيّت را شناخت ؛ انسانيّتى كه عدل يكى از شاخه هاى آن است .
راز خلقت و آفرينش آدميان در چيست و چرا انسان را آفريدند؟ و آيا اين راز را مى توان در خور و خواب ، در كشتن و بستن ، در ظلم و ستم جستجو كرد؟ و آيا بشر براى اين خلقت شده كه بسان درندگان بدرد، حتى همنوعان خود را؟
و در اينجا است كه در بين ميلياردها نفوس بشرى و پس از پيامبران تنها، وجود على عليه السلام است كه به توجيه و تفسير اين راز مى پردازد و هدف خلقت نوع انسانى را توجيه مى كند و راز آن را بازگو مى نمايد.
هدف : نيل به آخرين قله كمال است ، هدف اين است كه انسان ، انسان شود و اين انسانيّت چيست ؟
و باز هم اينجا است كه على عليه السلام را مى بينيم بسان معلمى بزرگ و آزموده به تعليم انسانيّت مى پردازد. و خطوط آن را در لوح زندگى خويش در برابر ديدگان بشريّت مى گذارد. و اين تعليم را از همان دوران كودكى شروع كرد. كودك بود، ولى هرگز تحت تأ ثير شرايط غلط موجود قرار نگرفت . و اين نخستين درس مكتب او است : تهى شدن از تاءثيرات غلط جامعه .
جامعه او بُت مى پرستيد ولى او با همان مغز كودكانه اش دريافت كه سرّ دهر و راز طبيعت را نمى توان با بُت تفسير كرد. او از مطالعه كتاب طبيعت در همان كودكى به شناخت اللّه توفيق يافت .
و اين شناخت بزرگترين و حساسترين نقش را در زندگى او عهده دار شد.
چيزى نگذشت كه نشانه هايى از نور الهى را در وجود شخصيّتى بنام محمّدصلى الله عليه و آله تشخصيص داد و در اين نور جاذبه اى بس شديد يافت . بسوى آن كشش پيدا كرد و از سن 8 سالگى رسما و بطور شبانه روزى خود را در كنار آن نور كه در وجود محمّد عليه السلام تجسم يافته بود، قرار داد.
دو سال ديگر هم گذشت و آن نور، سرانجام محمّد صلى الله عليه و آله را به آخرين قله كمال رساند.
او پيغمبر شد، داراى مكتبى آسمانى و الهى .
و على عليه السلام ايده خود را در اين مكتب بصورتى روشن و بارز مشاهده كرد. آنچه را كه قبلاً خود بطور مبهم دريافت كرده بود، اكنون با تلالوئى پردرخشش و زنده و گويا در مكتب آسمانى محمّد صلى الله عليه و آله مى بيند.
به آن ايمان آورد، ايمانى بالاتر از عشق .
و همين عشق و نيروى خلاّق و آسمانى آن بود كه على عليه السلام را بصورت بزرگترين فداكار اسلام و آيين جديد درآورد.
على عليه السلام پرچم اين مكتب را كه نقشى جاودانه از خدا و عدل در سينه نورانى خود داشت ، بر دوش گرفت .
با اين پرچم و با سرمايه همان عشق خود را به جبهه مخالفين عدل زد و جلو رفت و راه را براى پيشروى آيين اسلام باز كرد.
على عليه السلام مرد استثنايى خلقت
على عليه السلام در جامعه اى قدم به عرصه زندگى نهاد كه از يك سو بتهاى كعبه و از سوى ديگر بتهاى ستمگر اجتماع به جان مردم افتاده بودند. بتهاى كعبه كه به غلط نام تقدّس به خود گرفته بودند مغز و فكر مردم را سياه و تاريك ساخته بودند و بتهاى اجتماع هم زندگى مادّى آنها را به تباهى كشيده ، اقتصاد آنها را به يغما مى بردند. ظلم و ستم از در و ديوار جامعه ها فرو مى باريد. و نظامات ظالمانه ، توده هاى وسيع جمعيت را به بندگى و بردگى يك عده گردنكش در آورده بود.
قاعده طبيعى اين است افرادى كه در چنين جامعه هايى تربيت مى شوند به رنگ همان جامعه ها درآيند و به موجب تأ ثير قطعى اى كه جامعه در فرد دارد، آنها نيز اين نظامات غلط را بپذيرند و همچون ديگران به رنگ محيط درآيند.
ولى اين قاعده در مود افراد استثنايى به هم مى خورد. اين افراد استثنايى نه تنها تحت تأ ثير شرايط جامعه قرار نمى گيرند بلكه مى كوشند تا جامعه را نيز عوض كنند و آن را از مسير زشت و زننده اى كه دارد باز دارند و على عليه السلام از اين قبيل افراد بود. او در برابر خود جامعه اى مى ديد با تمام مشخصات عقب افتادگى ، قبل از هر چيز مى ديد كه جامعه از نظر مالى به دو قطب ثروتمند و فقير تقسيم شده است . تعدادى ثروتمند در يك طرف و اكثريتى فقير و فاقد همه چيز، در طرف ديگر قرار گرفته است .
نظامات غلط و شالوده هاى نامتناسب اجتماعى اين شكاف عميق اقتصادى را بوجود آورده و بصورت دورى نيز روز به روز بر وسعت و عمق اين شكاف مى افزود. همين نظامات فرسوده و ظالمانه اجتماعى موجب مى شد كه توليد كنندگان ثروت كه اكثريت جامعه را تشكيل مى دادند على رغم حقوق بشرى ، در اداره امور جامعه خويش نقش نداشته باشند و در نتيجه ، جهت سير گردش اجتماع در مسيرى برخلاف مصالح واقعى اكثريت ، بوده باشد.
در آن روز، جامعه مكّيان مجلس شورايى داشتند كه خود نام دارالندوه به آن داده بودند، تمام امور اجتماعى و حوادث و مشكلات ، جنگ ، صلح ، تجارت ، ازدواج و غيره در اين مجلس مطرح و درباره آن تصميم گرفته مى شد.
ولى در اين مجلس راهى براى مردم و يا نمايندگان واقعى آنان نبود و تنها رؤ ساى تيره هاى قبيله قريش و شخصيتهاى قدرتمند آنها بودند كه در اين مجلس شركت كرده و تصميم مى گرفتند و آنگاه تصميم خود را به اكثريّت تحميل مى كردند.
افراد قبيله قريش به موجب ثروت و تعداد افراد قبيله و ريشه هاى خانوادگى طبقه اى ممتاز محسوب مى شدند و تمام امتيازات را مخصوص به خود گردانيده بودند. رؤ ساى تيره هاى قريش ، مناصب مختلف اجتماعى را بين خود تقسيم كرده بودند و براى هيچيك از افراد عادى مردم ، امكان تصدّى اين مناصب نمى رفت .
على عليه السلام مى ديد كه ارزشهاى اجتماعى و معيارهاى سنجش شخصيت براساس معادله هايى واهى و غيرمعقول قرار گرفته است . و در نتيجه بجاى آنكه ميزان اهميّت و شخصيت فرد بستگى به فضايل اخلاقى و معنويات و كار و لياقت و بازده اجتماعى آنان داشته باشد، وابستگى غير مطلوبى با ميزان ثروت ، تعداد افراد قبيله ، كثرت فرزندان و ريشه هاى خانوادگى پيدا كرده است .
و همين معيارهاى فاسد و غلط است كه مانع تجلّى و بروز استعدادها و بهره بردارى از منابع انسانى شده و اكثريّت جمعيّت را صرفا به نام اينكه داراى مشخصات موهوم آن روزگار نيست ، سركوب كرده از هرگونه فعاليتى باز مى دارند.
و از همه بدتر آنكه اين مشخصات اجتماعى و اقتصادى كه از مظاهر عقب افتادگى جامعه ها هستند، همانطور كه در جامعه هاى عقب افتاده دنياى امروز موجب بروز حالات روانى بدبختى زايى مى شوند، در جامعه عرب آن روز نيز حالات روانى خاصى در انبوه جمعيت بوجود آورده بود. حالاتى كه مانع از اين مى شد كه توده وسيع جمعيت به منظور باز يافتن حقوق انسانى خود به جنب وجوش بيفتد و احياناً براى تغيير شكل جامعه و زنده ساختن حقوق بشرى ، دست به يك انقلاب سودمند و مؤ ثر بزند.
در جامعه آنروز عرب ، با آن مشخصات اقتصادى و اجتماعى كه داشت از نظر روانى حالت شخصيّت باختگى ، ترس ، احساس ذلّت و حقارت ، عادت به تمكين در برابر زورمندان و نظاير اينها نيز بوجود آمده بود و اين خود، هرگونه تحرّك اميدبخش اجتماعى را از مردم سلب مى كرد.
على عليه السلام جمعيّت بيسواد و نادانى را در برابر خود مى ديد كه حتى از ابتدايى ترين شكل خواندن و نوشتن محروم بودند. به موجب روايات تاريخى ، گويا در آن روز تعداد كسانى كه قدرت بر خواندن و نوشتن داشته اند، از تعداد انگشتان دست تجاوز نمى كرده است و تنى چند از تاريخ نويسان نوشته اند كه به هنگام بعثت پيامبر گرامى اسلام تنها سيزده تن از مردم جزيرة العرب باسواد بوده و خواندن و نوشتن مى دانسته اند و ما مى دانيم كه يكى از معيارهاى تشخيص رشد و عدم رشد جامعه ها در دنياى امروز، مساءله سواد است .
در بعض از ممالك پيشرفته و رشد يافته دنياى امروز، 94 تا 99 درصد مردم باسوادند در صورتى كه در بسيارى از كشورهاى رشد نيافته آفريقا و آسيا تعداد باسوادان از 10 تا 30 درصد جمعيت تجاوز نمى كند. با اينكه در اين جامعه ها از هر صدنفر، ده تا سى نفر باسوادند، در عين حال در تقسيم بنديهاى علمى ، آنها را جامعه هاى رشد نيافته تلقى مى كنند.
اكنون با اين وضع ، روشن است كه جامعه عرب به هنگام ظهور على عليه السلام كه تقريباً صددرصد مردم آن بيسواد بودند، در چه حد از عقب افتادگى و بدبختيهاى ناشى از آن قرار داشتند.
على عليه السلام اينها را مى ديد ولى بجاى آنكه تحت تأ ثير مستقيم جامعه قرار گيرد و خود نيز مانند ديگران همرنگ جامعه شود و به همان راهى برود كه ديگران رفته اند، تحت تأ ثير جهت عكس و مخالف آن قرار گرفت . تأ ثيرى كه از جامعه در روح على عليه السلام منعكس مى گشت اين بود كه نسبت به نظامات موجود بدبين شود و معيارهاى متداول اجتماعى را كه موجب پايمال شدن حقوق بشرى مى گرديد بى ارزش و غيرانسانى تلقى نمايد. افراد جامعه را انسان بداند و در راه نجات آنها از عقب افتادگى ، به تلاش و كوشش برخيزد.
على عليه السلام كم كم با اين افكار بزرگ و بزرگتر مى شد، لازم بود كه افكار نو و تحوّل يافته على عليه السلام در قالب مكتبى صحيح و تكامل يافته شكل گيرد. در درون جامعه تاريك و دودزده آن روز، افكار پردرخشش على عليه السلام در مغز و روحش تكوين مى يافت و به موازات آن نور ديگرى نيز، در حال تكوين بود. و آن نور همان مكتبى بود كه مى بايست افكار على عليه السلام در قالب آن شكل بگيرد و سپس به نام طرفدارى از حقوق بشرى و عدالت اجتماعى به نجات انسانها برخيزد.
در تاريخ بشريّت گاه مى شود كه تمام عوامل دست به دست هم داده جامعه ها را از مسير عدالت و فضيلت خارج مى سازند. در چنين لحظاتى است كه جامعه هاى انسانى به سرعت رو به سقوط و ننگ و بدنامى سير مى كنند، عدالت مى ميرد، شرف و فضيلت نابود مى شود، آزادى محو مى گردد، كم كم عقايد غلط و باطل ، نظامهاى اجتماعى فاسد و ننگين ، سيستمهاى اقتصادى ظالمانه ، خوى و عادت مردم مى شود، مردم در اين همه بدبختى و انحراف غرق مى شوند، ديگر حتى بدبختى را هم احساس نمى كنند.
سيه روزى و ستمكشى را لازمه حيات تصوّر مى كنند و زندگى را همان منجلابى مى دانند كه در آن دست و پا مى زنند. آن چنان فكر و روحشان تخدير مى شود كه حتى به فكر خوشبختى و زندگى بهتر هم نمى افتند. در اين موقع است كه هرگونه تحرّك فكرى هم از آنان سلب مى گردد و يا بهتر گفته باشيم ستمگران اجتماع هرگونه فروغ و جنبش فكرى را نيز در آنها كشته اند.
و ناگفته پيدا است كه اين مرحله ، آخرين درجه بدبختى يك جامعه به حساب مى آيد. در اين شرايط بوده است كه نيروى يزدانى بكار مى افتاد و به منظور نجات انسانها شرايط تحوّل و نهضتى سعادت بخش را آماده مى كرد. در اين موقعيّتها بوده است كه پيامبران الهى ظهور كرده اند و يا مردانى چون على عليه السلام قدم به عرصه حيات نهاده اند، دنيايى كه قهرمان بزرگ اسلام على عليه السلام به آن ورود مى كند، در چنين شرايطى بوده ، مردم در سيه روزى و بدبختى غرق بودند ولى آن را درك نمى كردند و چون درك نمى كردند به فكر نجات خود هم نمى افتادند. لازم بود كه در چنين شرايطى دست رحمت الهى بسوى مردم دراز شود و شرايط تحوّل همه جانبه اى را از هر جهت فراهم سازد.
و خدا داشت اين شرايط را آماده مى كرد. از يك طرف على عليه السلام تكوين مى يافت و از طرف ديگر مقدّمات تكوين مكتبى بزرگ و پرشكوه و عدالتخواه به نام اسلام فراهم مى شد، همان مكتبى كه بايد على عليه السلام را در خود پرورش دهد و سپس او را بصورت قهرمانى بزرگ و ستم شكن روانه ميدان اجتماع سازد.
اين مكتب ، مكتب اسلام بود كه با دست تواناى محمّد صلى الله عليه و آله در جهان پايه گذارى شد. در همان هنگام كه چشمان تيزبين على عليه السلام در جامعه خود به بررسى مى پرداخت از خيلى جلوتر دو چشم قوى و نيرومند ديگر نيز جامعه عرب را مورد بررسى و مطالعه قرار داده بود؛ اين دو چشم از محمّدصلى الله عليه و آله فرزند عبداللّه و پسر عموى على عليه السلام بود.
او نيز چهل سال با دقّتى عميق و همه جانبه ، جامعه خود را كه سرشار از ننگ حق شكنى بود مطالعه كرد، همين مطالعات چهل ساله بود كه او را آماده رهبرى كرده بود. آماده كرده بود تا با دستهاى توانايش مكتبى بزرگ و آيينى جاودانى پايه گذارى شود.
سرانجام محمّد صلى الله عليه و آله به پيامبرى مبعوث شد و رسالت جهانى خود را آغاز كرد.
على عليه السلام در سيماى زندگى محمّد صلى الله عليه و آله به مطالعه و بررسى پرداخت ، صفاتى خاص در او مشاهده كرد، صفاتى ملكوتى و آسمانى . او را غير از ديگران يافت . او تا به حال اشخاصى را ديده بود كه با داشتن عنوان كثيف اشرافيّت ، ملّتى را به زنجير كشيده از خون آنها ارتزاق مى كردند، مردمى را ديده بود كه جز سنگدلى و شقاوت چيزى نمى شناختند. مردمى كه زيربناى كاخهاى مجللشان را بدنهاى استخوانى و رنج كشيده انسانهاى محروم تشكيل مى داد. او تاكنون ابوسفيانها، ابوجهلها، ابولهبها را ديده بود. و اينها شخصيّتهاى كاذبى بودند كه در تابلو زندگيشان رقمى از انسانيّت و رحم و مروت ديده نمى شد.
و اكنون او در برابر خود محمّدصلى الله عليه و آله را مى بيند.
محمّد، شخصيّتى كه سرتا پا مهر و عاطفه و محبّت است ، شخصيّتى كه چهره رنگ پريده بينوايان دلش را مى لرزاند و قلبش را سرشار از غم و اندوه مى كند، محمّدى كه حتى نان شب خود را به بينوايان مى دهد، محمّدى كه بر يتيمان پدرى مى كند و دست پرمهر خود را به سر و روى آنان مى كشد. محمّدى كه مانند او از بى عدالتيها و حق شكنيها، رنج مى برد.
على عليه السلام تموجات فكرى شكل نايافته خود را در وجود معنوى پيامبر شكل يافته مى ديد. مى ديد كه او با قاطعيت بيشترى اوضاع اجتماعى را محكوم مى كند و با انديشه و فكر نافذترى راه صحيح را ارائه مى دهد، على عليه السلام تحت تأ ثير اين قاطعيّت و اين همه شكوه هاى انسانى كه در وجود محمّدصلى الله عليه و آله خلاصه شد بود، قرار گرفت ... و به آن حضرت ايمان آورد و دست بيعت در دست محمّدصلى الله عليه و آله گذارد.
چنين مقدر شده بود كه افكار على عليه السلام نخست در وجود محمّد و سپس در قالب آيين اسلام شكل گيرد و با اين شكل گيرى بزرگترين مرد حق و عدالت در صحنه جهان بوجود آيد. مردى كه به كالبد عدالت اسلامى روح بدمد و صحنه هاى زنده و گوياى آن را بر تابلو حيات پردرخشش خويش ترسيم نمايد و چشم اندازى بديع و خيره كننده در برابر چشمان بشريّت بگذارد.
على عليه السلام مدافع اسلام
هنوز بيش از ده سال از عمرش نگذشته بود كه به اين مكتب ايمان آورد و صميمانه دفاع از آن را به عهده گرفت و با اين ايده بزرگ ، قدم به عرصه زندگى گذارد.
اسلام ، فعاليت سعادتبخش خود را از مبارزه با بت شروع مى كند، بتهايى كه بصورت مجسمه هايى بيجان بر افكار و معنويّات مردم حكومت كرده و آنها را تيره و تار نموده بودند و بتهايى كه بصورت اشراف گردنكش بر اجساد و ماديّات مردم حكومت كرده و آنها را به روز سياه نشانده بودند.
اسلام جنگ آشتى ناپذير خود را با سرسختى غيرقابل توصيفى در اين دو جبهه شروع مى كند، ولى قهرمان بزرگ و مبارز دلير اين جهاد عظيم ، على عليه السلام بود. او است كه يك روز با دستهاى نيرومند و بت شكنش كعبه را از خدايان موهوم تهى مى سازد... و براى هميشه به آيين زشت و پليد بت پرستى خاتمه مى دهد.
و يك روز هم به جنگ بتهاى اجتماع مى رود. به جنگ آن گردنكشان مغرورى كه با ظلمى هرچه تمامتر حقوق بشر را پايمال نموده و بر اجساد بينوايان پايكوبى مى كردند و از خون دل آنها شراب تهيه كرده و بدمستى مى نمودند.
على عليه السلام در جنگ بدر و احد مى جوشيد، مى خروشيد و با قدرتى اعجاب انگيز دماغهاى پرتبختر ستمگران و بتهاى اجتماع را به خاك مى ماليد. جنگ على عليه السلام در ميدان بدر و اُحد، جنگ با ابو سفيان و ابو لهب و ابو جهل نبود، با دشمنان بشريّت مى جنگيد، با دشمنان عدالت و آزادگى نبرد مى نمود با كسانى مى جنگيد كه آيينى جز به بند كشيدن بيچارگان نمى شناختند.
استثمار به هر شكل و به هر عنوانى ، در منطق على عليه السلام محكوم بود، تعدادى انگشت شمار، ملّتى را به زنجير كشيده بودند و از خون آنها ارتزاق مى كردند از مجراى ربا قدرت هرگونه تحرّك اقتصادى را از طبقه محروم سلب كرده بودند، ازآنها كار مى كشيدند ولى مزد نمى دادند، همه را بنده و برده خود مى دانستند، رئيس اين عدّه ، ابوسفيان بود، ابولهب بود.
اسلام آمد تا زنجيرها را پاره كند و توده مردم را آزاد سازد، منطقش اين بود كه بندگى بايد فقط در مقابل خداى بزرگ باشد، با فريادى رعدآسا كه در و ديوار جامعه هاى آن روز را به لرزه درآورد گفت : اى رنجديدگان ! اى ستمكشها! از بندگيهاى غلط و نابجا دست برداريد تا به برادرى و برابرى برسيد. بنده بت نباشيد. زنجير عبدويّت و بندگى بت پرستان را نيز از گردن برداريد، بندگى خدا را كنيد تا از بندگى غير او آزاد شويد.
اين فرياد براى ابو سفيانها زنگ خطر بود، با اين فرياد همه چيز آنها به خطر مى افتاد، نابود مى شدند، سقوط مى كردند، شكوه و جلال پوشالى خود را از دست مى دادند، صف بندى شروع شد، تلاشى مذبوحانه آغاز گرديد، جنگ بدر و احد پيش آمد و اين على عليه السلام بود كه در اين دو ميدان همچون شير مى غريد و به نام دفاع از طبقه محروم ، بنام دفاع از آزادى و آزادگى ، به نام دفاع از توحيد و بندگى خدا سرها فرومى ريخت و دماغها به خاك مى ماليد، چندى نگذشت كه جنگ احزاب را آراستند.
جنگ احزاب را كه در سال پنجم هجرى اتفاق افتاد، خطرناكترين و بزرگترين جنگ بود كه اسلام با آن روبرو شد.
در اين جنگ ، دشمنان خدا و مردم ، تمام قدرتهاى خود را روى هم ريخته و از مكّه بسوى مدينه حركت كرده بودند. نقشه اين بود كه با شبيخونى نابهنگام و با حملاتى سريع و برق آسا، مدينه را بر سر اسلام و مسلمين خراب كنند و اين مكتبى را كه مى رفت بصورت سدى بزرگ و پولادين در سر راه هوسها و خودمختاريهاى آنان ، ايجاد مانع كند از بيخ و بن بر اندازند.
آنان اين بار با پشتوانه اى قوى قدم به ميدان گذارده بودند، آنها عمرو بن عبدود پهلوان معروف و نامى عرب را همراه داشتند، جنگ شروع شد و عمرو قدم به ميدان نهاد. در آن روز خطرناك ، سرنوشت اسلام ، بين حيات و مرگ قرار گرفته بود.
با ورود عمرو به ميدان چهره مسلمين رنگ باخت و بدنها به لرزه در آمد، همه عمرو را مى شناختند و از بى باكيها و شجاعتهايش داستانها شنيده بودند كسى را اين قدرت نبود كه قدم به ميدانش گذارده و به نام جنگ با او برخورد كند.
فرياد عمرو سپاه اسلام را به لرزه در آورد، او طعمه مى طلبيد و مى خواست تا هرچه زودتر شمشير خود را از خون مسلمانان پاكدل سيراب سازد. سكوتى سنگين و مرگبار بر سپاه اسلام سايه افكنده بود، همه سرها را به زير انداخته بودند و حتى نگاه هم به يكديگر نمى كردند، در اين لحظه على عليه السلام با قدرتى اعجاب انگيز از ميان جمع برخاسته و از رسول خدا اجازه جنگ خواست .
على عليه السلام به ميدان رفت ، كفر و ايمان در برابر يكديگر قرار گرفتند و جهان به حساسترين لحظات تاريخيش رسيد.
آنجا سر دو راهى بود، على عليه السلام پيروز شود يا عمرو؟
پيروزى هر يك ، جهان را به راهى مخصوص مى انداخت ، گرد و غبار ميدان را پركرده بود و اين سرنوشت بشريّت است كه بايد زير اين غبارها، معلوم و مشخص شود.
فرياد على عليه السلام به تكبير بلند شد و اين نشانه پيروزى او در جنگها بود. راه تاريخ مشخص شد. على عليه السلام با فداكارى پرشكوهش يك بار ديگر اسلام را از سقوط قطعى نجات بخشيد و او خود اين همه فداكارى و جانبازى را از اسلام آموخته بود. او از اسلام الهام مى گرفت و به نجات اسلام كمر بر مى بست مگر نه اين است كه او بايد نشانى زنده و گويا از تعاليم اسلام بوده باشد و مگر نه اين است كه اسلام درس فداكارى و جانبازى مى دهد؟ على عليه السلام با جانبازيهاى پرشكوهش ، درس فداكارى اسلام را تعليم مى دهد و خطوط برجسته آن را ترسيم مى نمايد.
توحيد اسلام ، عبادت اسلام ، جهاد اسلام ، عدالت و آزادگى اسلام ، همه و همه نقشهايى هستند كه بايد نمونه بارز و درخشان آن را در لوح زندگى على عليه السلام مشاهده كنيم .
در توحيد و ايمانش به خدا آنچنان قوى بود كه مى گفت : اگر پرده ها به عقب رود بر ايمان من چيزى افزوده نخواهد شد. چه آنكه او به آخرين مرحله يقين رسيده بود.
در عبادت آنچنان بود كه همان شير غرّنده ميدان جنگ ، در محراب عبادت ، بدنش مى لرزيد و در خضوع و خشوعى عميق غرق مى شد.
پنجسال دوره حكومت ظاهريش كه سرشار از عدالت و آزادى است ، نشانى از حكومت ايده آل اسلام است .
قاتل خود، ابن ملجم را مى شناخت و مى دانست كه قصد كشتن او را دارد ولى او را به زنجير نمى كشيد مبادا كه به عدالت و آزادى لطمه اى وارد شود.
راستى كه صفحه زندگى اميرالمؤ منين على عليه السلام برگ زرّينى است در تايخ زندگى انسانها. اگر در شبستان تاريك بشريّت فروغ اميدبخش زندگى على عليه السلام نمى بود، يأ س و نااميدى جهان را تيره و سياه مى كرد.
جهانى كه مردان بزرگ و به اصطلاح با شخصيّتش را، فرعونها، معاويه ها، چنگيزها و تيمورها تشكيل دهند و تاريخ اعصار و قرونش سرشار از آدمكشيها و تجاوزها و جنايتها باشد، اين جهان ، جهنم سوزانى است كه هرگونه اميد و نشاطى را در خود مى سوزاند و خاكستر مى كند.
جهان منهاى على و منهاى رجال بافضيلت ، چه دارد؟ تاريخى سرشار از خون و آتش ، ناله ، دردها، رنجها با افرادى زورمند و جبّار كه يكّه تازى مى كنند و خون مى مكند و مستمندانى بينوا كه رنج مى برند و جان مى بازند، دسته اى معدود و انگشت شمار ستمگر و گروهى انبوه و بى شمار ستم پذير.
امّا على عليه السلام را به جهان و تاريخ جهان بدهيد، نور و صفا مى شود، يك جهان فروغ و اميد بوجود مى آيد، راز آفرينش حل و هدف و مقصود خلقت توجيه مى شود.
آرى ! هدف اين است كه عدالت آسمانى و بهشتى از زاويه وجود على عليه السلام بتابد و شبستان تاريك بشريّت را روشن كند و به آن صفا بخشد و راه و رسم سعادت و سلامت را به انسانها بياموزد. صفت بزرگ و خيره كننده اين معلم عالى انسانيّت ، در روش مملكت دارى او است . بر مسند حكومت و خلافت تكيه زده ولى از بالاى اين مسند راه و رسم حكومت كردن بر مردم را به زمامداران بشر تعليم مى دهد والفباى عدالت را براى آنان بازگو مى كند.
تازه به خلافت رسيده بود و او وارث دورانهاى پيش از خلافت خود بود، دوره اى كه اسلام كم كم از مسير اصلى خارج شده و به راه انحراف افتاده بود، در اين دوره دست تجاوز و تعدّى به بيت المال مسلمين كه متعلّق به همه مردم است ، دراز شده بود.
درِ بيت المال به روى نزديكان حكمرانان باز و به روى توده مردم بسته شده بود. در اين دوره ، خزانه عمومى مملكت به تاراج رفت . بنى اميّة كه خود در آغاز كار از دشمنان سرسخت اسلام بودند در اين دوره در پرتو ضعفى كه دستگاه حكومتى اسلام را فراگرفته بود، دست تعدّى به اموال عمومى دراز كرده و هرچه بيشتر بر حجم ثروت خود افزودند. يغماگران با سوء استفاده هاى كلان خود، سر و سامانى گرفته و زندگيهاى اشرافى و مجللى براى خود ترتيب داده بودند. در زمان پيغمبر و تا حدّى هم بعد از آن ، مناصب و مشاغل و پستهاى فرماندهى براساس شايستگى و لياقت و به ملاك تقوى و كاردانى به اشخاص واگذار مى شد ولى پيش از خلافت على عليه السلام اين سنّت پسنده و اين اصل ضرورى شكسته شده بود، مشاغل حسّاس مملكتى بيشتر به خاندان بنى اميّه كه از كثيفترين و ناپاك ترين مردم عرب بودند واگذار شد و در نتيجه ، عدالت در جامعه هاى اسلامى ، قدرت و نفوذ خود را ازدست داد و مى رفت تا جامعه اسلامى يك باره متلاشى شود و حيثيت و اعتبار اسلام ، محو و نابود گردد.
انحرافهاى عمّال حكومت ، كم كم آتش خشم مردم را شعله ور ساخت ، رستاخيزى عظيم بپا شد و فرصت تازه ايى براى اداره امور سرزمينهاى اسلامى ، حاصل آمد. وگواينكه فعاليّتهاى سياسى بشدّت از به حكومت رسيدن على عليه السلام جلوگيرى مى كرد و گرچه خاندان اموى با كمال شدّت درصدد اين بودند كه باز هم گوى قدرت را در دست خود نگه داشته و همچنان به خودكامگى خويش ادامه دهند، ولى مردم به در خانه على عليه السلام اجتماع كرده و جداً و مصراً از او خواستند كه زمامدارى را قبول كند و جامعه اسلامى را از نابسامانى نجات بخشد و او هم به ناچار پذيرفت . پذيرفت تا دوباره جويبار پرفروغ اسلام را به مسير اصلى انداخته و عدالت و داد را زنده كند.
در همان نخستين روزهاى زمامدارى به يغماگران اعلام كرد كه ثروتى كه برخلاف اصول حق و عدالت از بيت المال مملكت به اين و آن داده شده برمى گردانيم ، گرچه آنها را مهر زنان خود كرده باشند.
در همان روزهاى نخست ، فرمان عزل معاويه را كه بيدادگرى ناجوانمرد و حاكمى پست و ناصالح بود نوشته و به شام ارسال داشت ، شايد عدّه اى اين روش و اين تندى را برخلاف سياست تلقى كنند ولى بايد توجّه داشت كه اين منطق كسانى است كه مى خواهند به هر قيمت كه شده كرسى حكومت را از دست ندهند و براى چند روزى عروس خلافت و حكومت را در آغوش گيرند.
راه على عليه السلام از راه اين قبيل مردم ، جداست . او معلم عالى انسانيّت و آموزگار بزرگ بشريّت است او بايد به زمامداران آينده جهان ، درس حكومت و فرماندهى دهد لذا در مقابل مصلحت انديشان با كمال صراحت اعلام كرد كه : حتى براى يك روز هم كه شده اجازه نمى دهم مردى ناصالح و فاسد به نام معاويه بر مردم حكومت كند.
آرى ! او در راه استقرار عدالت و اجراى قانون ، شدّت عمل نشان داد، ولى اين شدّت عمل بنام عدالت و بنام مصالح صورت مى گرفت .
مرد عدل
بشريّت مفهومى عاليتر از عدالت نمى شناسد و عدالت مقدّسترين هدفى است كه بشر در جستجوى آن تلاش مى كند و هيچگاه هم بشريّت تا اين اندازه به اين هدف بزرگ و مقدّس نزديك نبوده است . امروز، جهان شاهد تلاشها و فعاليتهاى پيگير و دامنه دارى است كه انسانها در راه بدست آوردن عدالت مى كنند.
ملّتهاى جهان يكى پس از ديگرى بيدار مى شوند و در را بدست آوردن عدالت گامهايى بلند برمى دارند.
هرچه انسانيّت بيشتر در اين راه جلو برود و هرچه بهتر با الفباى اين عطيّه الهى آشنايى پيدا كند، جلوه و شكوه مردانى چون على بن ابيطالب كه قهرمان عدالت و مظهركامل آن بوده است بيشتر و بهتر بر او نمايان مى شود.
در چهارده قرن پيش ، در آن روزهاى تاريك ، در آن هنگام كه تاريكى استبداد و سياهى ظلم بر همه جا سايه افكنده بود و اشباحى به نام انسان در اين تاريكيها و سياهيها به زندگى نكبت بار خود ادامه مى دادند، در آن روزگارى كه انسانها بويى از عدالت نبرده و زندگى را همان منجلابى مى دانستند كه در آن غوطه ور بودند؛ شخصيتى به نام على بن ابيطالب براى آنها قابل درك نبود.
على عليه السلام در آن روز، شخصيتى بود مخصوص اسلام و شيعه ، شعاع عظمت او از مرزهاى اسلام و تشيع نمى گذشت و اين جهان تشيع و مسلمين بودند كه او را امامى و خليفه اى بزرگ و پيشوايى عاليمقام مى دانستند اما از آن زمانى كه بشريّت با مغزى رشديافته به فكر پاره كردن زنجيرهاى ستم افتاد و از آن هنگام كه نغمه عدالت و آزادى در قلب جهان ، طنين افكن شد، كم كم دنيا با چشمانى مالامال ازحيرت و شگفتى و از پشت پرده هاى انبوه زمان ، نگاهش بسوى چهارده قرن قبل كشيده شد.
تاريخ را ورق زد و جلو رفت ، نگاهش در بستر زمانه مى لغزيد و پيشروى مى كرد تا اينكه به شبستان تاريك و پر هول و هراس چهارده قرن قبل رسيد. در آنجا نگاهش در نقطه اى متوقّف شد، هرچه بيشتر نظر مى كرد بر حيرت و شگفتيش بيشتر افزوده مى شد.
در آنجا، در ميان آن همه ظلم و ستم و در آن دنيايى كه هنوز نغمه عدالت و آزادى و مساوات معنى و مفهومى نداشت به شخصيّتى بس بزرگ برخورد كرد، شخصيّت باايمانى كه بنام عدالت بپا خاست و سرانجام هم به جرم عدالت در خاك و خون درغلطيد، او على بن ابيطالب و نخستين امام بود.
از آن به بعد ديگر على بن ابيطالب شخصيتى مخصوص ملّت اسلام نبود و او از مكتب آسمانيش كه براساس عدالتى شگفت انگيز پايه گذارى شده بود از مرزهاى اسلامى درگذشت و به دورترين كرانه هاى بشرنشين رسيد.
امروز ديگر على بن ابيطالب يك شخصيت ناحيه اى و مخصوص ملّت اسلام و شيعه نيست و اين جهان امروز است كه على عليه السلام را بنام يك شخصيّت پيشرو در راه عدالت جهانى ، احترام كند و در پيشگاه فكر بلند و روح ملكوتيش كه مدام نگران آزادى انسانها و نجات بشريّت از بدبختى و ذلّت اسارت بود تواضع مى نمايد. اگر دنياى سياه بنام تساوى نژاد به جنبش برمى خيزد و اگر ملّتهاى رنج كشيده كم كم خود را از زير سيطره كشنده استعمار نجات مى بخشند و اگر بيچارگان و مستمندان و طبقات غيرممتاز خود را انسانى مانند ديگران دانسته و بنام تساوى حقوق انسانها، خواهان مساوات و آزادى هستند اينها همه الهامى از مكتب بزرگى است كه پايه گذار آن على بن ابيطالب بوده است .
دنياى امروز بنام حقوق بشر اعلاميه مى دهد و انسانها همه را از هر طبقه و در هر مقامى كه بوده باشند در برابر قانون مساوى مى داند و گرچه عمل نمى كند ولى هرچه هست اين در دنياى پيشرفته تسخير فضا شگفت نيست . اما در آن روز كه جهان در شعله هاى سوزنده اختلافات طبقاتى مى سوخت و هر جامعه در درون خود طبقه اى ممتاز مى پروريد و حاكميّت قانون را تنها به منظور كنترل و سركوبى طبقه پايين تصوّر مى كرد. در آن روز، على بن ابيطالب از مجراى سخن و عمل ، مكتب عدالتخواه خود را برابر ديدگان حسرت زده و مأ يوس انسانها پايه گذارى نمود.
در آن دنيايى كه اشراف هيچ مرزى در برابر شهوات و تمايلات خود نمى ديدند و از اموال عمومى به هرگونه و به هر كيفيّت كه مى خواستند بهره بردارى مى كردند، روزى على عليه السلام به خانه اش وارد شد، دختر خود را ديد كه گردنبندى زيبا و قيمتى به گردن دارد. على عليه السلام در آن روز شخص اوّل جهان اسلام و زمامدار مردم بود، حاكميتش بر هر چيز محرز و مسلم بود، بيت المال ، يعنى صندوق دارايى ملّت اسلام ، در اختيارش بود، مى توانست براى خود عاليترين زندگى را تهيّه كند، فرزندانش در ناز و نعمت غوطه ور شوند و بستگانش از هر عيش و نوشى بهره مند گردند، ولى او كه مى خواست چهره عدالت آسمانى را در عاليترين مظهر ممكن ، در برابر ديدگان مردم زمين بگذارد هرگز از مجراى فضيلت و پاكى منحرف نشد.
در خانه اش از اصول اشرافى خبرى نبود. تجمّلات زندگى و زر و زيورهاى مادّى به خانه او راه نداشتند، خودش و خاندانش مانند ديگر مردم ، بلكه همانند فقيرترين مردم زندگى مى كردند. و او بخوبى از درون خانه خود و روش زندگى فرزندانش اطّلاع داشت ، لذا در آن هنگام كه برق خيره كننده گردنبندى زيبا، از روى سينه دخترش ام كلثوم به چشمان بهت زده اش راه يافت ، يكپارچه آتش و غضب شد، به جوش آمد، خروشيد، فرياد زد. او كه مى خواست راه و رسم عدالت را در جهان پايه گذارى كند، هم اكنون مى بيند كه در درون منزل فقيرانه اش برقى از جواهر درخشيدن گرفته است و اين همان برقى است كه آتش به جان عدالت مى زند و آن را مى سوزاند، خشكش مى كند و او هرگز در برابر چنين مساءله حياتى و حساس نمى تواند بى تفاوت بماند. خواست تا اين راز بر او روشن شود و بداند از كجا اين گردنبند قيمتى ، زينت بخش سينه دختر خليفه مسلمين شده است . آتش خشم على عليه السلام به سر حد اعلى رسيد وقتى كه دانست آن گردنبند متعلّق به بيت المال و از اموال عمومى مردم است .
على بن ابيطالب چون شيرى خشمناك به خود مى پيچيد و شراره هاى غضب از چشمان از حدقه بيرون آمده اش زبانه مى كشيد.
آه ! كه دختر خليفه مسلمين اينقدر سوء استفاده كند كه گردنبند ملّت و زينتى كه متعلّق به تمام مردم است ، زينت بخش سينه شخصى معيّن شود. گردنبند را باز كرد و خواست تا دختر را مجازات كند.
دختر لرزان و ترسان گفت : پدر! درست است كه اين گردنبند متعلق به بيت المال است ولى من آن را امانت گرفته ام ، مگر اين جرم است ؟
فرمود: آرى ! اين عمل ، جرم است ، جرمى بزرگ و انحرافى عظيم ، اين مال مملكت و متعلّق به تمام مردم است ، چرا به گردن بستى ؟ اگر جز اين بود كه حكم مساءله اش را نمى دانستى تو را به بدترين وضع مجازات مى كردم .
على عليه السلام گردنبند را به خزانه دارى برد و به ابن ابى رافع خزانه دار مطالبى گفت كه روح سخن و جان كلامش اين است : اى خزانه دار! در دستگاه من اين شيرينكاريها معنى ندارد، چرا اجازه دادى از اموال عمومى سوء استفاده شود؟
على بن ابيطالب عليه السلام با كمال شدّت او را مؤ اخذه كرده و تهديد به بركنارى از كارش نمود. على عليه السلام در مورد اجراى قانون از هيچ كس نمى گذشت ، گو اينكه مرتكب شونده جرم ، شخصيّتى بزرگ و عظيم باشد.
على عليه السلام در جستجوى عبداللّه
در صفحات تاريخ مى خوانيم كه در روزگارى كه چشم قانون از ديدن و به مجازات كشيدن شخصيّتها كور بود، در ايّامى كه قانون چيزى جز اراده و دستور خليفه به حساب نمى آمد، على بن ابيطالب عليه السلام در جستجوى خليفه زاده اى بود كه دستگيريش كند و به جرم قتلى ناروا، تسليم مجازاتش نمايد.
او عبداللّه فرزند عمر دومين خليفه اسلام بود، عبداللّه شخصيّتى متنفذ و با موقعيّت به حساب مى آمد، پدرش
برچسب:
نویسنده: دانیال رضایی