حضرت امام علىّ النّقى عليه السّلام
1
نام آن حضرت على و كنيه اش ابو الحسن و القاب مقدّسش : نجيب ، مرتضى ، عالم ، فقيه ، ناصح ، امين ، مؤ تمن ، طيب ، ابن الرضا، متوكل و مشهورترين آنها نقى و هادى است .
پدرش امام محمّد تقى عليه السلام نهمين امام از ائمه دوازده گانه ما است . مادرش سمانه است و او بانويى بود سخت زاهد و عابد، هميشه روزه دار و امام عليه السلام خود درباره مادر چنين فرموده است : او به حق من ، عارف است ، بانويى است بهشتى و شيطان از او بدور است ، خدا، حافظ و نگاهدارنده او است .
سيماى مقدّس امام عليه السلام را چنين ترسيم كرده اند: چهره اى دل انگيز و گشاده رو گونه هاى اندك برآمده اش سفيد كه سرخى مطبوعى در خود حل كرده باشد، گشاده ابرو و فراخ چشم ، قامتش نه كوتاه و نه بلند و روى هم رفته ، چهره و اندامى زيبا داشته است .
امام على النقى عليه السلام طبق روايت كافى ، اعلام الورى ، مناقب ، ارشاد و ديگر كتب معتبره ، روز سه شنبه پانزدهم ذيحجّه از سال 212 هجرى از مادر متولّد شد.
هشت سال از عمر مباركش بيشتر سپرى نشده بود كه پدر والا مقام خود را از دست داد. و در همين سن (هفت سال و يازده ماه و نيم ) بوده است كه به مقام امامت نائل شده و زمام امر امّت را در كف با كفايت خود گرفته است .
و باز هم در اينجا بايد به مساءله صلاحيّت و شايستگى اشاره كنيم و باز هم از علم و تقوى سخن به ميان آوريم ، علم و تقوى كه دو عنصر سازنده امامت هستند كه زمان و گذشت ماه و سال را در اين مساءله نقشى نيست .
امام على النقى عليه السلام از اين دو عنصر بهره اى وافى و كافى داشت . و به موجب همين علم و تقوى بوده است كه قلبها و دلها را متوجّه خود ساخته و از محبوبيّتى عظيم برخوردار بوده است .
اين عظمت را از زبان دشمن بشنويم :
بريحه عباسى كه عهده دار امامت جماعت حرمين بود به متوكّل نامه اى نوشت و در آن متذكّر شد كه : اگر مى خواهى بر مدينه و مكّه حكمران باشى ، على بن محمّد را از اين سرزمين بدور ساز، چه آنكه اكثر مردم مدينه و مكّه نسبت به او عشق مى ورزند و اطاعت او را مى كنند.
گرچه متوكّل در پرتو قدرت بر جامعه هاى اسلامى حكومت مى كرد ولى به آنجا كه قدرت راهى نداشت ، حكومت او را نيز راهى نبود و آن قلب و دل مردم بود كه هرگز اسير قدرت نمى شود و تنها فضيلت و شايستگى است كه مى تواند از اين مرز بگذرد و بر قلبها و دلها حكومت كند. و همين عظمت و محبوبيّت ، سرانجام امام عليه السلام را در معرض خطر قرار داد و متوكّل را وادار ساخت تا چاره اى بينديشد.
جعفر متوكّل عباسى يكى از كثيفترين و رذلترين خلفاى عباسى است . على عليه السلام در اخبار غيبيه خود، از او به كافرترين فرد از بنى العباس تعبير فرموده است .
او با خاندان على عليه السلام دشمنى و عداوتى خاص داشت ، تا آنجا كه حتى بر مزارهاى طاهر و مطهّر آنان نيز رحم نمى كرد و هم او بود كه دستور داد مزار شهداى كربلا و قبر حسين بن على عليهماالسلام را شخم زده و زراعت كنند كه حتى اثر هم از آن باقى نماند.
با اين زمينه فكرى و روحى ، نامه هاى حجاز هم او را آرام نمى گذاشت . نامه هايى كه از طرفدارانش از مدينه و مكّه مى رسيد از خطرى بزرگ ، حكايت مى كرد، خطرى كه از ناحيه امام على النقى عليه السلام كه شخصيّت محبوب و مطاع آن سامان است ، پيش بينى مى شد.
ناچار به فكر افتاد كه امام عليه السلام را زير نظر بگيرد. نقشه خود را در زير پرده ريا ومكر پنهان ساخت . نامه اى سخت ملاطفت آميز به امام عليه السلام مى نويسد و از آن حضرت دعوت مى كند كه به مركز حكومت ، سامرا مسافرت فرمايند و در آن شهر رحل اقامت افكنند، با اينكه نامه سر تا پا به ظاهر لطف و تملّق و چاپلوسى است ولى امام عليه السلام هوشمندتر از آن بود كه از پشت پرده كلمات فريبنده ، اجبار و الزام را استشمام نكند.
بناچار امام عليه السلام به همراه يحيى بن هرثمه كه مأ مور متوكّل بود، از مدينه بسوى سامرا حركت فرمود. متوكّل ، يحيى بن هرثمه را به مدينه فرستاده بود تا به هر ترتيبى كه شد امام عليه السلام را حركت دهد و همه جا مراقب امام عليه السلام باشد و با توجّه به عكس العمل افكار عمومى مردم دستور داده بود كه اين مراقبت در زير ماسك ادب و احترام انجام گيرد. متوكّل از ترس افكار عمومى ، اين مسافرت اجبارى و يا بعبارت بهتر اين تبعيد را در زير سرپوشى از ريا و مكر مخفى ساخت و اين تدبيرى بسيار لازم بود، چه آنكه اگر مردم مدينه ، احساس كوچكترين ناروايى نسبت به امام عليه السلام مى كردند، عكس العملى شديد از خود نشان مى دادند.
و ما مى بينيم كه با ورود يحيى بن هرثمه به مدينه ، شهر منقلب مى شود، مردم همينكه اطّلاع يافتند كه متوكل ، يحيى را براى بردن امام عليه السلام فرستاده است ، عكس العملى شديد از خود نشان دادند. تظاهراتى عظيم برپا شد تا آنجا كه يحيى مجبور شد در مقابل مردم سوگند ياد كند كه : مأ موريت او نه براى آزار و اذيّت امام عليه السلام است بلكه مأ موريت دارد كه اگر امام عليه السلام اراده مسافرت به سامرا را بفرمايند در خدمت ايشان و در التزام ركاب آن حضرت باشد.
امام عليه السلام به سامرا ورود فرمود و سخت تحت مراقبت بود.
ائمه دين عليهم السلام در هر شرايطى كه بودند هميشه و در تمام ادوار، قطب متضاد دستگاه حكومت بوده اند. دستگاه خلافت با اينكه به نام جانشينى پيغمبر و به نام اسلام و دين بر مردم حكومت مى كرد، ولى اين چيزى جز ريا و تظاهر نبوده است . خلفاى اموى و عباسى ، ستمگرانى بودند كه حكومت را نه به منظور انجام يك وظيفه الهى و نه به منظور پشتيبانى از طبقه محروم ، بلكه منحصراً براى اجراى هوسها و تمايلات خود مى خواستند. و در راه حفظ حكومت خود كه وسيله ارضاى غرايز ضدانسانى آنان بوده است از ارتكاب هيچ ظلم و ستمى باك نداشتند، با كوچكترين گمانى ، مى زدند و مى كشتند و هركس را كه از ناحيه اش ، حتى به احتمال ، احساس خطر مى كردند به نابودى مى كشاندند، اين بود روش خلفاى اموى و عباسى . و اين بود يك قطب در جامعه اسلامى .
و قطبى ديگر نيز وجود داشت ؛ ائمه دين عليهم السلام كه با كمال هوشيارى و مراقبت با توجّه به شرايط روز، بصورت سدّى نيرومند در برابر خودكامگيهاى آنان مى ايستادند، كشته مى شدند به زندان مى رفتند، به زنجير كشيده مى شدند، ولى هرگز از انجام دادن اين وظيفه بزرگ و مقدّس سرباز نمى زدند. و به همين جهت است كه اصولاً كليه ائمه ما، يا علناً كشته شدند و يا مخفيانه ، مسموم و اكثر عمر خود را نيز در گوشه زندانهاى جبّاران عباسى و در زير زنجير ستمگرانه آنان بسر برده اند.
آن بود، روش خلفا.
و اين بود روش ائمه عليهم السلام در برابر آنها.
اين دو روش به موازات هم ادامه داشت تا نوبت به متوكّل و امام على النقى عليه السلام مى رسد و مى بينيم كه متوكّل ، امام عليه السلام را از مدينه به سامرا مى برد تا از نزديك ، مورد مراقبت باشد.
و نيز مى بينيم كه گاه و بيگاه مأ موران متوكّل به خانه اش مى ريزند و به جستجو مى پردازند تا بلكه مدركى از فعاليّت آن امام عليه متوكّل بدست آورند.
مسعودى مى نويسد: عليه امام عليه السلام به متوكّل گزارشى رسيد. در آن گزارش نوشته شده بود كه : امام در منزل خود، اسلحه جمع آورى مى كند و در خانه اش نامه هاى زيادى است از هواداران و ارادتمندانش ، مخصوصاً از شيعيان قم و او تصميم دارد مبارزه خود را عليه تو، آغاز كند.
متوكّل به عدّه اى از تركان كه در آن تاريخ ، سخت در دستگاه خلافت نفوذ داشتند مأ موريت مى دهد شبانه به خانه آن حضرت يورش برند. آنان نيز طبق دستور شبانه به منزل امام عليه السلام حمله بردند ولى هرچه بيشتر جستند، كمترين اثرى از اسلحه و نامه نيافتند. امام عليه السلام را ديدند كه در اطاقى درب را به روى خود بسته و جامه پشمينه اى بر تن دارد و بر روى ريگها و شنهاى اطاق ، مشغول عبادت خدا است و آيات قرآن را زمزمه مى كند. مأ موران ، امام عليه السلام را در همان حالت گرفته و به نزد متوكّل بردند و متوكّل در مجلس بزم و شراب بود.
و باز هم در اينجا تضاد دو قطب را مى نگريم ، دو قطبى كه هميشه در طول تاريخ ، انسانها در شرق و غرب جهان را در برابر يكديگر قرار داشته و نبرد عدل را با ظلم ، مى آفريدند.
طرفداران عدل و طبقات محروم اجتماع ، در نيمه هاى شب بسوى خدا مى روند و آيات الهى را كه به آنها روح مبارزه و نيروى ايستادگى در برابر جبهه ستم را مى دهد، تلاوت مى كنند.
و طرفداران ستم در نيمه هاى شب به مجلس بزم ورود مى كنند، مى روند تا در بى خبرى مستى هرچه بيشتر از مردم و طبقات محروم و يا بعبارت ديگر از خدا بى خبر شوند، مى روند تا خونهايى را كه در روز از كالبد بينوايان جامعه مكيده اند بصورت شرابهاى خونين رنگ از حلقوم خود فرو فرستند، در آغوش شهوت انگيز زنان غرق شوند. به آنان چه ، كه در شعاع حكومتشان زنانى برهنه و گرسنه از ناله دردمندانه كودكان خود رنج مى برند. آنها همه چيز را در بى خبرى مستى شراب و شهوت بدست فراموشى مى سپرند.
آنان حق دارند كه چنين كنند.
چه آنكه اگر بى خبرى و مستى نمى بود، از عذاب وجدان و فريادهايى كه از عمق روحشان برمى خواست و آنان را ملامت و سرزنش مى كرد، به سختى رنج مى بردند.
بگذريم ... .
امام عليه السلام را به مجلس متوكّل وارد كردند و او در مجلس بزم شبانه اش بود و جام شرابى در دست داشت . به امام عليه السلام تعظيم كرد و خواست تا وقيحانه جام شراب را به امام تقديم كند.
امام عليه السلام فرمود: بخدا سوگند كه هرگز مشروب در گوشت و خون من وارد نشده است !
گفت : پس براى ما شعرى بخوان .
امام عليه السلام فرمود: انّى قليل الرواية للشعر.
اشعار زيادى نمى دانم .
گفت : ناچار بايد بخوانى .
و آنگاه امام اشعارى انشا فرمود كه ترجمه اش چنين است :
بر اوج قله هاى بلند منزل كردند.
و مردانى سخت دلاور به نگهبانى خود واداشتند ولى چه فايده ؟
كه اين دلاوران را براى آنان فايدتى نبود و سرانجام :
از اوج عزّت و از فراز قلّه هاى بلند بزرگى به زيرشان انداختند.
و يكسر به قعر گورستان سپردند.
و چه بد جايگاهى بود!
و فريادى برخاست .
پس از آنكه آنان در گور جاى گرفتند.
پس كجا است آن دستبندها و تاجها و زيورها؟
و آن فرياد همچنان بر گور آنها طنين مى افكند و مى گفت :
چه شد آن چهره هاى غرق در نعمت ؟
چهره هايى كه در پس پرده ها پنهان بودند!
قبر با بيانى فصيح به پاسخ درآمد و گفت :
چهره ها را مى گويى ؟ آه !
كه هم اكنون كرمها در آن جابجا مى شوند.
زمانى آنان از دنيا بهره مى گرفتند، مى خوردند و مى آشاميدند و اكنون زمانى است كه آنها خود غذاى كرمها شده اند.
اين اشعار مجلس را تكان داد.
از عمق روحى دلسوخته و روگردان از فسانه هاى دروغين مقام و لذّت منشأ گرفته بود و لاجرم بر دلهاى مجلس نشينان ، گرچه به صلابت سنگ بود، بنشست ، دلها را به لرزه درآورد و نشأ ت مستى را از مغزها بدور ساخت .
همه اشك مى ريختند و حتى متوكّل هم .
زبان به اعتذار بگشود و امام عليه السلام را به خانه اش بازگرداند.
آرى ! امام از هر فرصت بهره مى گيرد و زبان به ابلاغ رسالت مى گشايد.
ولى چه سود؟
كه گمراهان و متوكّلها گرچه براى لحظه اى دانه اى از اشك تحسّر فرو مى ريزند، ولى باز همچنان به راه خود ادامه مى دهند.
ابلاغ اين رسالت ، واژگون كننده تخت آنها است و بناچار بايد آن را خاموش سازند و لذا متوكّل بارها تصميم به قتل امام عليه السلام گرفت ولى موفق نشد.
تا اينكه خود، سرانجام در سال 247 در سن 40 سالگى و پس از 15 سال سلطنت ، به دست يكى از امراى ترك كشته شد.
نفوذ تركها در دربار خلافت به حد اعلى رسيده بود. خليفه اى را مى كشتند و خليفه اى را بر مسند مى نشاندند.
پس از متوكّل ، محمّد و منتصر بر تخت سلطنت بنشست و پس از او مستعين و بالاخره معتز به خلافت رسيدند.
طبق نقل مرحوم محدث قمى : حضرت امام على النقى عليه السلام در زمان معتز و در سال 254 هجرى مسموم شده و از دنيا رحلت فرمود.
امام عليه السلام به هنگام وفات ، 42 سال از عمر شريفش مى گذشت و 33 سال بر مسند امامت امّت ، جاى داشت كه 13 سال آن را در مدينه و بيست سالش را در سامرا گذرانده است .
والسّلام عليه وعلى آبائه واولاده الطاهرين .
****************************
2
گذرى بر زندگى امام دهم حضرت هادى (ع )
ويژگيهاى زندگى امام هادى (ع )
مقام امامت ، بعد از امام جواد (عليه السلام ) به پسرش ابوالحسن ، امام على بن محمّد (عليه السلام ) رسيد؛ زيرا همه خصلتهاى امامت در او جمع بود و وجودش سرشار از فضايل و مناقب بود و هيچ كس جز او نبود كه مقام پدرش به او ارث برسد، به علاوه پدرش امام جواد (عليه السلام ) با تصريح و با اشاره ، امامت و جانشينى آن حضرت را بعد از خودش بيان فرمود.
امام هادى (عليه السلام ) در روستايى به نام ((صريّا)) نزديك مدينه در نيمه ماه ذيحجّه سال 213 هجرى ، چشم به اين جهان گشود و در ((سامرّا)) در ماه رجب (سوّم ماه ) در سال 254 هجرى در حالى كه 41 سال و چند ماه از عمرش مى گذشت ، به شهادت رسيد.
متوكّل (دهمين خليفه عبّاسى ) آن حضرت را به وسيله ((يحيى بن هرثمة بن اعين )) از مدينه به شهر((سامرا))احضاركردوآن حضرت در سامرا سكونت نمود تا به شهادت رسيد.
مدّت امامت آن حضرت 33سال بود.مادرش اُمّ ولد بود و ((سَمانه )) نام داشت .
دو نمونه از فضايل و دلايل امامت امام هادى (ع )
1 - ((اسماعيل بن مهران )) مى گويد: هنگامى كه بار اوّل ، امام جواد (عليه السلام ) از مدينه به سوى بغداد مى رفت ، هنگام خروج ، به او عرض كردم : فدايت گردم ! من در مورد اين سفر تو ترسان و نگرانم ، امر امامت بعد از تو از آن كيست ؟
آن حضرت خندان به من توجّه كرد و فرمود:((آنكه تو گمان كرده اى (شهادت ) در اين سال رخ نمى دهد)).
هنگامى كه معتصم عباسى (هشتمين طاغوت عباسى ) آن حضرت را از مدينه به بغداد طلبيد، هنگام خروج آن حضرت از مدينه به حضورش شتافتم و عرض كردم : فدايت گردم ! تو مى روى ، بعد از تو به چه كسى مراجعه كنيم ؟ (امام بعد از تو كيست ؟) آن بزرگوار گريه كرد به طورى كه محاسنش از اشك چشمش تر شد، سپس به من رو كرد و فرمود: در اين سفر، نگرانى و خطر وجود دارد ((اَلاَْمْرُ مِنْ بَعْدِى اِلى ابْنِى عَلِي ؛ مقام امامت بعد از من با پسرم على (امام هادى (عليه السلام )) است )).
2 - ((خيرانى )) مى گويد پدرم مى گفت : من ملازم و خدمتكار خانه امام جواد (عليه السلام ) بودم كه آن حضرت مرا بر آن گماشته بود، احمد بن محمّد بن عيسى اشعرى (از شيعيان ) هرشب هنگام سحر نزد من مى آمد تا حال امام جواد (عليه السلام ) را كه بيمار و بسترى بود. بپرسد و گاهى ((خادم مخصوص )) حضرت جواد (عليه السلام ) كه بين او و (پدر) خيرانى رابطه برقرار بود و پيام (خصوصى ) امام جواد (عليه السلام ) را براى او مى آوردو پيام او را نزد امام جواد (عليه السلام ) مى برد، نزد (پدر) خيرانى مى آمد، احمد بن محمّد بن عيسى اشعرى بلند مى شد و مى رفت و آن خادم مخصوص ، با (پدر) خيرانى خلوت مى كرد (و بين آنان به طور خصوصى ، سخنانى ردّ و بدل مى شد).
(پدر) خيرانى مى گويد: يك شب آن ((خادم مخصوص )) از حضور امام جواد (عليه السلام ) بيرون آمد و احمد بن محمد بن عيسى (طبق معمول ) برخاست و چندقدم رفت و خادم مخصوص با من خلوت كرد و با من همسخن شد، احمد كمى بازگشت و نزديك ما ايستاد به طورى كه سخن ما را مى شنيد، خادم مخصوص به من گفت آقايت (امام جواد) سلام مى رساند و مى فرمايد:
((اِنِّى ماضٍ وَالاَْمْرُ صائِرٌ اِلَى ابْنِى عَلِىٍّ ...؛ من از دنيا مى روم و امر امامت به فرزندم على انتقال مى يابد و او بعد از من ، همان حق را بر شما دارد كه من بعد از پدرم ، آن حق را بر شما داشتم )).
سپس خادم مخصوص رفت و احمد بن محمّد اشعرى ، نزد من آمد و گفت : خادم مخصوص به تو چه گفت ؟
گفتم : خير است .
گفت :((آنچه را به تو گفت ، من شنيدم )) و شنيده خود را براى من بازگو كرد.
به احمد گفتم : خداوند اين كارى كه انجام دادى (سخن مخفى ما را شنيدى ) بر تو حرام كرده و فرموده است :(وَلا تَجَسَّسُوا ...)؛ ((تجسّس نكنيد)). (175)
اينك كه (مرتكب حرام شدى و) سخن (مخفى خادم مخصوص ) را شنيدى ، آن را براى گواهى دادن در خاطره ات نگهدار، شايد ما روزى احتياج به اين گواهى پيدا كرديم و حتما از فاش ساختن آن بپرهيز تا وقتش فرا رسد.
(پدر) خيرانى در ادامه سخن مى گويد: وقتى كه صبح شد، آنچه را خادم مخصوص به من گفته بود (در مورد امامت حضرت هادى ) در ده نسخه نوشتم و آنها را مهر كردم و به ده نفر از بزرگان اصحاب و شيعيان دادم و به آنان گفتم :((اگر قبل از آنكه اين نسخه ها را از شما بخواهم ، مرگ به سراغم آمد، شما آنها را باز كنيد و بخوانيد و مطابق آن عمل نماييد)).
هنگامى كه امام جواد (عليه السلام ) از دنيا رفت ، از خانه ام بيرون نيامدم تا اينكه مطّلع شدم كه بزرگان شيعه در منزل ((محمّد بن فرج )) به گرد هم آمده اند و درباره مساءله امامت گفتگو مى كنند و محمّد بن فرج براى من نامه اى نوشت و در آن نامه مرا از اجتماع بزرگان شيعه در نزدش آگاه كرده و يادآورى كرده بود كه اگر خطر فاش شدن در كار نبود، با هم نزد تو مى آمديم و دوست دارم كه سوار بر مركب شوى و خود را به من برسانى .
(پ -در) خيرانى مى گويد: سوار بر مركب شدم و خود را به خانه ((محمّد بن فرج )) رساندم ، ديدم بزرگان شيعه در نزد او اجتماع كرده اند، درباره امامت (امام هادى ) با آنان گفتگو كردم ، ديدم اكثر آنان در اين باره در شك و ترديد هستند، به آن ده نفر كه نسخه ها را به آنان داده بودم و در مجلس حاضر بودند، گفتم : آن نسخه ها را بيرون بياوريد.
نسخه ها را بيرون آوردند. گفتم : همين مطلبى را كه در اين نسخه ها نوشته شده ، من به آن ماءمور هستم (176) (و گواهى مى دهم ).
بعضى از حاضران گفتند: ما مايل بوديم گواه ديگرى با تو وجود داشت تا گواهى تو را تاءكيد و محكمتر مى كرد.
به آنان گفتم : خداوند، خواسته شما را برآورده كرده ، اين ابوجعفر اشعرى (احمد بن محمّد بن عيسى اشعرى ) است كه در اينجا حاضر است گواهى مى دهد كه اين سخن مذكور در نسخه ها را (از خادم مخصوص ) شنيده است .
حاضران ، متوجّه احمد اشعرى شدند، از او خواستند گواهى دهد، ولى از گواهى دادن امتناع نمود.
(پدر) خيرانى در ادامه سخن مى گويد: من احمد اشعرى را به ((مباهله )) (177) دعوت كردم ، او از شركت در مباهله ترسيد و گواهى داد كه آن سخن را شنيده است و گفت : من گواهى مى دهم ، ولى مى خواستم اين افتخار به يك فرد عرب برسد نه به من كه از عجم هستم ، اما چون پاى مباهله به پيش آمد، ديگر راهى براى كتمان گواهى نمانده است ، آنگاه همه حاضران در آن مجلس به امامت حضرت هادى (عليه السلام ) اعتقاد پيدا كردند و رفتند. (178)
روايات در اين خصوص جدّا بسيار است و ذكر آنها در اين كتاب - كه بنايش بر اختصار است - به طول مى انجامد.
و اينكه : همه شيعيان بر امامت امام هادى (عليه السلام ) اتفاق راءى دارند و در آن عصر، كسى در برابر او ادّعاى امامت نكرد تا موضوع امامت را در دست انداز شبهه قرار دهد، ما را از نقل نصوص ديگر به طور مشروح در مورد امامت آن حضرت ، بى نياز مى سازد.
نمونه اى از معجزات امام هادى (ع )
((خيران اسباطى )) مى گويد: در مدينه به حضور امام هادى (عليه السلام ) رفتم ، به من فرمود: از واثق (نهمين خليفه عبّاسى ) چه خبر؟
گفتم : او به سلامت است و من نزديكترين شخصى هستم كه با او ديدار كرده و ده روز بيشتر نيست از او جدا شده ام .
امام هادى (عليه السلام ) فرمود:((مردم مدينه مى گويند او مرده است )).
عرض كردم : ديدار من با واثق از همه نزديكتر بوده است .
فرمود:((مردم مدينه مى گويند او مرده است )).
وقتى كه ديدم امام هادى (عليه السلام ) باز از مردم مدينه سخن گفت ، دريافتم كه منظور، خودش مى باشد.
سپس فرمود: جعفر چه كرد؟ (يعنى متوكّل دهمين خليفه عباسى كه پسر معتصم بود چه مى كند؟).
گفتم : او در زندان در بدترين حال مى باشد.
فرمود:((آگاه باش او اينك خليفه شده است )).
سپس فرمود:((از ((ابن زَيّات )) (وزير واثق ) چه خبر دارى ؟)).
گفتم : مردم با او هستند و فرمان ، فرمان اوست .
فرمود:((آگاه باش كه اين منصب براى او نكبت بود)).
سپس سكوت كرد، آنگاه فرمود:((مقدّرات و احكام الهى واقع خواهد شد، اى خيران ! واثق از دنيا رفت و جعفر متوكّل به جاى او نشست و ابن زَيّات نيز كشته شد)).
گفتم : فدايت شوم ! چه وقت كشته شد؟
فرمود: شش روز بعد از بيرون آمدن تو (از سامرا).
در اين راستا، روايات بسيار است و شواهد فراوان مى باشد.
احضار امام هادى (ع ) از مدينه به پادگان سامرا
مورّخين علّت انتقال امام هادى (عليه السلام ) از مدينه به شهر سامرا را چنين نقل مى كنند: عبداللّه بن محمّد (از طرف دستگاه طاغوتى بنى عبّاس ) سرپرست جنگ و عهده دار نماز در مدينه بود، در مورد امام هادى (عليه السلام ) نزد متوكّل عبّاسى (دهمين خليفه عبّاسى ) سعايت و بدگويى كرد و تعمّد داشت كه آن حضرت را بيازارد.
امام هادى (عليه السلام ) از سعايت و بدگوييهاى او نزد متوكّل آگاه شد، نامه اى به متوكّل نوشت و در آن نامه ، آزار رسانى و دروغ بافى عبداللّه بن محمّد را متذكّر شد و خواستار رسيدگى گرديد.
وقتى كه نامه به دست متوكّل افتاد، پاسخ نامه را نوشت و در آن نامه بسيار به امام هادى (عليه السلام ) احترام نمود و آن حضرت را (در ظاهر محترمانه ولى در باطن براى اجراى سياست شوم خود) به پادگان سامرا، دعوت كرد.
وقتى نامه متوكّل به امام هادى (عليه السلام ) رسيد، ناگزير آماده شد كه از مدينه به سوى سامرا كوچ كند و با يحيى بن هرثَمَه ، مدينه را به قصد سامرا ترك نمود، وقتى كه آن حضرت به سامرا رسيد، متوكّل (رياكار و سالوس ) يك روز مخفى شد و ترتيب داد كه آن حضرت به كاروانسرا كه گداها در آن منزل مى گزيدند وارد گرديد، آن حضرت آن روز را در آن كاروانسرا به شب آورد سپس متوكّل ، خانه اى را در اختيار امام هادى (عليه السلام ) گذارد.
(به اين ترتيب ، امام هادى (عليه السلام ) را از مدينه به سامرا تبعيد كرد و او را در يكى از خانه هاى لشكرگاه (پادگان ) تحت نظر نگهداشت كه در اين صورت طبيعى است كه رابطه شيعيان با امام هادى (عليه السلام ) قطع شده و همه چيز در رابطه با او تحت كنترل قرار مى گيرد و سرانجام ، آن حضرت به طور مرموزى مسموم شده و به شهادت مى رسد).
در مدّتى كه امام هادى (عليه السلام ) در سامرا بود، متوكّل در ظاهر به او احترام مى كرد، ولى در مورد آن حضرت در انديشه نيرنگ بود كه آن را اجرا كند، ولى نتوانست .
بين امام هادى (عليه السلام ) و متوكّل در سامرا، ماجراها و سرگذشتهاى بسيار رخ داد كه هركدام نشانه آشكارى بر امامت آن حضرت بود كه اگر خواسته باشيم آن جريانها را در اينجا بياوريم از حدود اين كتاب كه بنايش بر اختصار است ، خارج شده ايم و همين مقدار كافى است .
فرزندان امام هادى (ع )
امام هادى (عليه السلام ) در (سوّم ) ماه رجب سال 254 در سامرا چشم از جهان فروبست و جسد مطهّرش در همان خانه اى كه سكونت داشت ، به خاك سپرده شد، فرزندان او عبارتند از:
1 - ابامحمّد، امام حسن عسكرى (عليه السلام ) كه مقام امامت بعد از امام هادى ( عليه السلام ) به او رسيد.
2 ، 3 و 4 - حسين ، محمّد و جعفر (كذّاب ).
5 - عايشه .
امام هادى (عليه السلام ) ده سال و چند ماه در سامرا (دور از وطن و تحت نظر) بود تا جان به جان آفرين تسليم نمود و به شهادت رسيد.
برچسب:
نویسنده: دانیال رضایی